<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>واژه نویس</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/</link>
<description>واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 07:33:30 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درباره تجربه تلخ الی( الهام)</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-646.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام.تنی چن از دوستان اصرار کردند که به همون قالب قبلی برگردونم قالب این وبلاگ رو.گفتم چشم.به افتخار اونا این داستن رو میخونیم:&lt;/FONT&gt; روزي مردي داخل چاهي افتاد و مجروح شد.افراد زیادی از اونجا گذشتند و او را به انگشت نشان دادند و چیزی گفتند و رفتند.يه روحاني گفت :حتما گناهي انجام داده.يه دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.يه روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد.یه خبره در ورزش یوگا گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارنديه پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت.يه پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد.يه  روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کنديه تقويت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني.و او منتظر فرد  عادی بود که  دست او را بگیرد و او را از چاه بيرون آورد...!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;کمتر تلویزیون نگاه می کنم.در حد چن قسمت سریالهای گاوصندوق ، مسافران و آشپزباشی !!اگر وقت داشته باشم با اهل منزل مینشینم پای فیلم دیدن.دیروز در باره الی رو دیدیم و چن روز قبلترش بیست .البته یه فیلم هم از ایرج قادری دیدیم که اسمش یادم رفته.فیلم دیروزی یه آسه.باید یه بار دیگه هم ببینمش.یه جورایی جهان وطنیست.بیان دغدغه های همه انسان های که تک و تنها در جمع ما حاضر می شوند و به ناگاه مانوس حضرت مرگ میشن و از صحنه غایب میشن.به دوستانم و به خوانندگان اهل دل و اهل درد این گاه نوشت توصیه می کنم این فیلم رو با دقت نگاه کنن.فیلم یه شاه بیت داره  که اگه بهش دقت بشه کل فیلم رو میفهمیم.یه جایی اون اولای فیلم وقتی الی با احمد از شهر بر می گردن به  ویلای کنار دریا الی از احمد علت طلاق از همسراولش رو میپرسه.احمد با رندی و لودگی جمله ای قصار یا ضرب المثلی پرمفهوم رو به زبان آلمان و فارسی بیان میکنه.تاکید میکنه که یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.اینجاس که الی به فکر فرو می رود.الی یه شهابه.یه ستاره سرگردان معصوم. همه در جمع الی رو میشناسن ولی بواقع هیچکی الی رو نمیشناسه. مربی مهد بودن و عشقش به کودکان یه جورایی گواه این باوره.الی به پایان می اندیشد.آرش کوچولو به آب می زند.الی به پایان میاندیشد.دریا حجم مناسبی برای مخفی کردن او دارد.الی برای همه مجهول است.به قول اون پلیسه الی چی؟الناز ، الهام و...!!من میگم الی یعنی الهام.به نظرم اون برای همه یه الهامه.الی به سوی هر چه می رود قبلش در بازی با بادبادک بچه ها نوعی سماع عاشقانه رو تجربه میکنه.همه به آرش توجه میکنن و الی رفته به الی بی نهایتی که پایانی تلخ داره.حس تعلیق در فیلم موج میزنه.جرات نمیکنم بگم الی خودکشی کرده شایدم کرده!!شاید برای نجات آرش تن به آب زده و شایدهای دیگری از این دست.!!هرچه هس الی با بازی خوب ترانه علیدوستی  همه رو تحت تاثیر قرار میده.اون ازون تو هایست که نمیشناسیمش ولی دوس داریم باهاش باشیم.صحنه ای که مردان در حال قلیون کشیدن هستن بیان این ادعاست.همه او را زوجی خوب برای احمد زن طلاق داده میدانن.علت حضورش هم برای همین است.الی راز باروری است راز زایش.مادریست که رفتن را به مادرشدن ترجیح میدهد.ونامزدش در این میانه چه حضور باشکوهی دارد.هوش از سرش رفته.بی قرار.گیج.حس و حالش را بسیاری تجربه کردیم.به نظرم فیلم به راحتی درک می شود.صحنه ها به راحتی آدم را به فکر میبرد.صحنه های آخر به هایکوهای ژاپنی میماند.نامزد الی متحیر از آینه به ساک الی می نگرد.قبلش شاهد موهای پریشان الی در سردخانه بودیم.موی پریشان و صورتی مملو از آرامش توگویی همه فیلم خوابی است که او دارد برای مان در کنار دریا تعریف میکند.صحنه ای که همه دارن زور میزنن ماشینو از کنار ساحل دور کنن دیدنی است همه زور میزنن و دریا هی موجک میفرسته و اینان هی زور میزنن و دریا در رفت و برگشت موجهایش شن زیر لاستیکهارو میخوره شاید همه باید فرجام الی رو پیدا کنن.گذر از تونل هم جالب بود در اول فیلم.تاکید دوربین بر اون همه چادر و تاکید بر سه روز تعطیلی هم جالب بود انگار تونل گذر اززهدانه و اون همه چادر هم بر وجود الی های دیگه در چادرها و ماشینای دیگه دلالت میکنه.اول فیلم همه شاد و خندانن اما بعد غیبت الی همه عصبی و عبوس و لیچارگو و سیگار به لب میشن.اول فیلم همه باهمند و اخر فیلم هرکسی ساز خودشو کوک میکنه.اسامی افراد هم باحاله هیچکی نام فامیل نداره همه به نام کوچک هم رو مورد خطاب قرار میدهند.بازی شاه ماهی سینمای ایران هم جالبه.نقش سپیده حالا حالا تو ذهنم هس.دخترکی مهربون و مستقل و فضول و پرشرو شور که میخادهمه خوب باشن و بهشون خوش بگذره.غم امت میخوره این فلک زده بینوا .الغرض در باره الی یه فیلم جهانی است.میشه باهاش همذات پنداری کرد.تلفن در این فیلم نقش مهمی داره.طنز فیلم هم جالبه.ما چهارنفری فیلمو دیدیم.هیچکدوم چرت نزدیم.هیچکدوم نق نزدیم.تخمه و میوه نخوردیم فقط چشم شده بودیم و با بازیگران میخندیدیم و یواشکی بغض میکردیم  و دچار استرس میشدیم.من از این فیلم خیلی خوشم اومد.در باره الی درباره همه ماست همه افرادی که به پایانی تلخ و نه تلخی بی پایان میاندیشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 07:33:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=646</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-646.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگر مقامی نمی خواهم!!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-645.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سلام.بافت قدیمی شهر روز به روز داره به بهانه احیا بی هویت تر میشه.می خواستم برای این بحث برای دفعه چندم در این گاه نوشتم چیزی بنویسم که شعر حافظ موسوی به دادم رسید.حرف دلمان را نوشته البته از نوع تهرانیش.با هم می خونیم. بزرگراه/باید از روی استخوان های خانه ما می گذشت/بولدوزرها/با دندان های براقشان/خانه ها را می جویند و پیش می آمدند/والدین ما/با کاغذهایی که به دستشان داده بودند/در جاهای دیگر شهر ، خانه های بهتری خریدند/اما ما هیچ گاه نتوانستیم/برای خودمان خاطره های بهتری بخریم/حتا حالا که با ماشین های شخصی مان/از بزرگراه می گذریم/و به آهنگ های قدیمی گوش می کنیم!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بارون با طنازی داره حال میده به خلایقی که از خشکسالی این سالها شاکیند و مدتهاست گوشه چشمی دارن به آسمونی که شده آزاد راه ابرهای که مثل ستاره هالی میان و میرن!! خیلی دلم میخواس امروز صُب میرفتم سمت دشت فدافن و نُوزَد.برم تا ریوش و اگه شده تا اکبرآباد.ولی نشد که نشد.دیر از خونه زدم بیرون. حالا از اتاق بی پنجره ام زل زده ام به راهرویی که پره پنجره اس تا مگه سهم خودم از آسمون ابری رو ببینم.خدابیامرزمادرم در جوابم که پرسیده بودم بارون چیه؟می گفت بارون اشک فرشته های خداست. پرسیدم فرشته ها کی هستند؟کجان؟مادر لبخندی زد و گفت فرشته ها بچه های مثل تو هستند که وقتی گریه می کنن اشکاشون به اراده خدا میره بالای ابرا اون دور دورای آسمونا بعد از اون بالا به اذن خدا میان پایین و میشن بارون.چهار پنج ساله بودم و ساکن بجنورد. وقتی بزرگتر شدم ازش درباره برف و تگرگ پرسیدم گفت امان از تو!!حکایت حکایت همون فرشته هاس.هر دو کُلی خندیدیم.بارون منو یاد مهربونی های این و اون میندازه.یاد لبخندمادر، مادری که مهربانو بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;خوندم که رِندی از طایفه رنود ناشر کتاب کلمات قصار و جملات ماندگار! رهبر آلمان نازی را در قطع جیبی با عنوان &quot; پیام های سیاسی، اجتماعی، تاریخی آدولف هیتلر&quot; روانه بازار نشر کرده است.جالب اونکه در تمام صفحات این کتاب، آرم صلیب شکسته به صورت کلیشه ثابت در وسط صفحات درج شده است. در ضمن خوندم که ترجمه فارسی کتاب &quot;نبرد من &quot;که به انجیل نازی ها مشهور است و هیتلر آن را در دوران حبس خود در قلعه نورنبرگ به منشی خود &quot;رودلف هس&quot; دیکته کرده بود، در ایران به چاپ هجدهم رسیده است!این روزها چه خبره!!؟؟بازار کتاب به لطف حضور چاپ شده و نشده ها و تجدید چاپ شده و نشده ها شاقولی برای رصد آخرین تغییرات مرئی و نامرئی عوالم سیاست است.بودن بعضی از کتاب  ها و نبودنی برخی دیگه یعنی افول بعضی چیزها و سقوط برخی و بالا پایین رفتن بعض باورهای سیاسی.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; &lt;FONT color=#990000&gt;خبر حضور هاشمی رفسنجانی در تالار آیینه حرم رضوی و دیدار با از ما بهترون اصلاح طلب خراسان رضوی رو  یکی از دوستان برام بازگو می کرد.می گفت روزگاری واعظ طبسی و هاشمی  هدف از ما بهترون  بودند و حالا شده اند قبله حاجات.لب تنور و شب سمور در گذره و روسیاهی مثل هر زمستون دیگه برا ذغاله و مرگ حقه البته برا همسایه ای که مرغش همیشه غازه.راستی کسی کتاب نمی دونم چی چیک سرخپوش و عالیجناب و از این حرفا روخونده؟یه زمانی این کتابا برای صاحبانش گنجی بودند وصف ناکردنی!!لابد این کتاب رو باید از دیده نهان کرد و سیاست را چسبید.انگشت را با آب دهان مبارک تر کنید پنجره را باز کنید مواظب آنفولانزای خوکی و امواج مضر ماهواره باشید.چن لحظه انگشت خیستان را در فضای پشت پنجره بالا و پایین و راست و چپ و این ور و اونور بکنید جهت باد را قشنگ تشخیص دهید امروز برابر سمت و سویی که باعث ایجاد خنکایی دلپذیر در سرانگشت مبارک شده شعار مرده باد و زنده باد سردهید.یادگیری این  روش سنجش تب و تاب سیاست برای بقا در همه ادوار کار سختی نیست.الگوهای متعددی در اطرافمان در حال تردد با وسایط نقلیه آنچنانی هستند.خیالتان را راحت کنم مدرک پدرک هماز نوع هاوایی و آکسفورد و غیره و ذالک هم نمیخاد.واضح و مبرهن است که اگر این کار را نکنید یا باید کنار شومینه منزلتان(یا کرسی و منقل و از این حرفا) آب پرتغال خنک میل کنید یا تشرفتان را خواسته و ناخواسته ببرید به یکی از ندامتگاه های نزدیک سرای سالمندان، مثلن کهریزک.در همین  راستا خبر دستگیری یکی از سران فلان تشکل دانشجویی که مذکره و در حال فرار با چهره زنونه بود بدجوری جای بنی صدری رو خالی کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;ایمیلی داشتم از عزیزی با این داستان:پادشاهی نسبت به وزیرش خشمگین شد و او را از کار برکنار کرد. وزیر بدون اینکه ناراحت شود به خانقایی رفت و درویش شد. پس از مدتی، دشواری های زیادی برای پادشاه پیش آمد و وزیر جدید نتوانست آنها را حل کند.پادشاه به یاد وزیر قدیمی افتاد و او را احضار کرد و از او عذر خواست و گفت: من تازه متوجه شده ام که تو انسان خردمند، توانا و دانایی بودی و حالا می خواهم مقام گذشته ات را به تو بازگردانم.وزیر سابق بی درنگ گفت: انسان خردمند کسی است که آرامش زندگی اش را فدای دلواپسی مقام و منصب نکند! پادشاهان حالت مشخص و روشنی ندارند یک لحظه خوشحال و عادل هستند و لحظه ای دیگر خشمگین و ستمگر! پس یک انسان خردمند هرگز به آنان نزدیک نمی شود و من هم دیگر مقامی نمی خواهم.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 05:42:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=645</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-645.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی کتاب در جشنواره!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-644.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام.عیدتون مبارک.چقدر هوا یهو سرد شد؟صب شیشه های ماشین رو لایه ای از یخ مخملی فرا گرفته بود.تو کوچه بعضی جاها شده بود آینه  و جون میداد برای سُر خوردن!الان آفتاب با طنازی کامل در حال عشوه گری است و گرما رو با سرنگ محبت قطره قطره می پاشه پخش میکنه .&lt;/FONT&gt;صب شنبه رو با شعری از اکبر اکسیر شروع می کنیم: &lt;FONT color=#990033&gt;شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد/دست پدر، بوي عرق/(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم)/نان، بوي نفت مي‌داد/زندگي، بوي گند/(گفتم جوانم نمي‌فهمم)/حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام/هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد/فقط پارك، بوي گورستان/و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;رفتم جشنواره هنرهای تجسمی شهرمون&lt;/FONT&gt;.عزیزانی چون بدیعی و سادات و خزاعی و چن نفر دیگر باعث و بانی ماجرا بودند.خسته نباشند.یه گلگشتی داشتم در نمایشگاه آثار.جاتون خالی حظ کردم به خصوص از کاریکاتوراش.ولی مث همیشه یه چیز آزارم داد.هنرمندان کاشمر خیلی اهل تقلید شده اند.منظورم در سبک نیست.در سبک ممکنه هرکسی بخشی از عمر هنری اش را مرید یک صاحب سبکی باشد.منظورم تقلید یا کپی برداری از آثار دیگران و افراد مطرح عرصه هنرهای تجسمیست.به عنوان مثال یکی می خواهد یک کوچه باغ زیبا را نقاشی کند، او بدون توجه به کوچه باغ های موجود در نقاط کوهستانی و کویری کاشمر نقاشی های دیدنی استاد نوه سی را کپی می کند.این نکته آفت استادان و فراگیران هنرهای تجسمی این دیار است.یه بار به یکی از اساتید مطرح شهرمان این موضوع رو گفتم ناراحت شد چون در حال کپی کردن یه منظره از شیشکین بود.در هر حال نظرم را به استاد بدیعی گفتم.لبخندی زد.امید که شاهد بهره بردن هنرمندان از خرده فرهنگ بومی خود و در یک کلام زادگاه و اقلیم خود باشیم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;و اما طرح داستانی که این روزا اسیرشم&lt;/FONT&gt;.کدخدا شیوا را آبروی آبادی می دانست.ناموس روستا.ستاره این بلوک.خورشید این حوالی.حالا چوپانی یک لاقبا شده بود شیفته شیوا.شیدا صدایش می کردند.جوانکی دوتار نواز که چوب بازی حرفه ای بود و خبره کار چوپانی.خوشنامی شیدا در هفت آبادی ضرب المثل بود.کدخدا راضی به این وصلت نبود.شیوا هم برابر دیده ها و شنیده هاخاطرخواه شده بود.کبوتر وجودش آشیونه اش رو جُسته بود.پدر شرط ها گذاشت.چوپان برنده شد . آخر الامر کدخدا در جنونی مهار نشدنی شرط کرد شیدا هفتاد بار کوه را بالا و پایین برود با زنبیلی بر پشت.کدخدا خسته از خیره سری دختر امر کرد تا شیوا هم در زنبیل قرار گیرد.هفتاد بار سعی در عرصه  عاشقی نوایی بود که در هفت پارچه آبادی آن حوالی غوغا به پا کرد.حالا مردمان جمعند تا ظلم کدخدا ببینند و فرجام شیوا و شیدا را.شیدا یا علی گفت و  با شیوا به طی طریق هفت خوان عاشقی پرداخت.هروله شیدا با شادی ناظران همراه بود. ناگاه زنبیل  از تن عاشق جدا شد و معشوق انیس سنگ کوه! و تا به پای کوه برسد به روایتی چل تیکه شد.داد جمع به هوا خواست .کدخدا غروب ستاره اش را نظاره گر بود در بُهتی از سر درماندگی.شیدا اما گژدم زده ای را می مانست که رفتن جان را به چشم دیده است. به نیت گرفتن زنبیل و رسیدن به معشوق پرواز کرد.لَختی گذشت دو دلداده سعی عاشقی را به فرجام رسانده بود.کدخدا شکسته دل شیوایش را در پای کوه خاک کرد مردمان شیدا را همسایه او کردند.در میانه دو گور به لطف درویشی رهگذر تک درختی قد کشید .حکایت عشق شیدا و شیوا و جنون کدخدا به لطف دَم درویش دوتار نواز شهره اطراف شد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 06:15:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=644</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-644.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب و چنگ چنگیز مغول!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-643.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سلام.&lt;FONT color=#0000ff&gt;پرویز شاپور می گه:وقتی نیستی/آنچنان با خیالت سرخوشم/که نبودنت را/از یاد می برم...!!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333300&gt;خیر سرم تصمیم داشتم کمتر کتاب بخرم تا مثلن کتابای  تلنبار شده در کتابخونه ام رو زودتر ورق بزنم ولی مگه میشه؟!این کتابفروشی نردبان آسمان هم شده پاتوق هرازگاهی.تا وارد میشم به این نتیجه می رسم که میشه کلی کتاب نخرید ولی باید بعضی کتابارو حتمن خرید!راستیتش میترسم کتاب مورد نظر غایب زنظر شود به ناگاه .یعنی دیگه بازچاپ نشه.مشهد هم سری به چند کتابفروشی زدم.اونجا هم کلی کتاب بود که نخریدم!!حسرت به دل ماندن بَده. جمعه به بازارچه (جمعه بازار)کتاب رفتم.اونجا دیگه دلم حسابی گرفت.کنار یه بساطی کتاب سفرنامه ناصرخسرور رو برداشتم و ورق زدم .کتابو گذاشتم یه گوشه ای که مثلن بخرمش.به فروشنده هم گفتم که مال من.بساط دو فروشنده داشت.یهو دیدم یه بانوی عینک دودی دار  داره از اون یکی فروشنده سراغ ناصرخسرو رو میگیره.برگشتم تا بگم کتاب رو می خوام که کتابو برداشت و گفت چند؟فروشنده دومی با صدای ریزش گفت :دوهزارنومن. تقریبن داد زدم که من میخوامش که اون بانوی عینک دودی دار قیمت رو برد به نزدیک سه هزارتومن.یاد حراجی های لندن و دبی افتادم.لبخندزنان گفتم 3هزارتومن نبود!بانوی مذکور دو تا دوهزارتومنی داد به فروشنده دومی و رفت.فروشنده اولی با لبخند ازم عذرخواهی کرد.بیخیالی گفتم و دو کتاب برداشتم از استاد شفیعی کدکنی یک در باره بایزید بسطامی و دیگر در مورده ابوالحسن خرقانی.پشت جلد کتابا میشد 16 هزارتومن با تخفیف میشد13 تومن.فروشنده دوباره لبخندی نثارم کرد و گفت 10 تومن بده کافیه.و توضیح داد که فروش ناصر خسرو به این در.الغرض این روزا کتاب بازی من خواسته و ناخواسته گُل کرده و هی نخونده های خفته در گوشه کنار کتابخونه ام رو به افزایشه و این سوای کُلی مجله نخونده اس.(لابد برخی از دوستان رِندم خواهند گفت از کتاب دزدی هایت هم بگو!خُب شما جای من!!میشه گفت؟)به زودی سعی میکنم در هر نوبت  حکایت یک کتاب یا مقاله ای رو در اینجا واگویه کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;امروز هوا آفتابیه.میشه یه گوشه ای زیر آفتاب به دیوار تکیه داد و هی تو افکار ریز و درشت شنا کرد و از هُرم هوا لذت برد.البته باید دیوار در معرض وزش باد نباشه وگرنه عیشت ناسور میشه.میشه در این لحظه جذب گرما یه شعر خاطره انگیزو زیر لب زمزمه کرد.میشه با موبایل برا چند نفر پیامک فرستاد و پیامک خوند.میشه یه دونه آدامس دارچینی  انیس خلوت دندونات بکنی و هی سق بزنی و ذوق بکنی که میتونی زیر این آفتاب پاییزی رقص گنجشکان رو نظاره کنی و بی دغدغه نفس بکشی.میشه گوشی موبایلتو ببری دم گوشت و یواشکی آهنگ مورد علاقه ات رو گوش کنی.همه اینان میشه به شرطی که تو این هوای باحال یه دیوار دور از وزش باد پیدا بشه.آی  که یه دیوار آفتابگیر بی باد ، زیر این آفتاب بیباک چه صفایی میده!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;یکی پیامک داد که حالت چطوره؟با اجازه شادروان قیصرامین پور پاسخ دادم:گفت: احوال ات چطور است؟/گفتم اش: عالی است/مثل حال گل!/حال گل در چنگ چنگیز مغول!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=643</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-643.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنهان از آفتاب</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-642.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سلام.مدتی این مثنوی به تاخیر افتاد.رفته بودم سفر.سفربهانه خوبیست برای فراموش کردن و فراموش شدن.می تونی اونی باشی که هستی.الغرض رفتیم مشهد و دیروز برگشتیم.قبل از هر چیز این شعر شِل سیلور استاین رو با ترجمه چیستا یثربی می خونیم : &lt;FONT color=#0000ff&gt;هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی/هر چقدر که پنجره‌ها را ببندی/هر چقدر که پشتِ دیوارها پناه بگیری/هر چقدر که چشمانت را ببندی/بالأخره کسی تو را پیدا می‌کند/هر چقدر که اسم آدم‌ها را از دفترت خط بزنی/هر چقدر که سیم‌های تلفن را بکشی/هر چقدر که عکس‌های قدیمی را پاره کنی/بالأخره کسی پیدا می‌شود،/که تو را پیدا کند.../پشتِ یک پنجره/یا تهِ یک کوچه/و یا مچاله در میانِ یک عکس ِ کهنه/آخرِ سر،/کسی تو را پیدا می‌کند...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;روز جمعه همایش بزرگ پیاده روی&lt;/FONT&gt; با حضور بالغ بر 129 هزار نفر در مسیر شش کیلومتری  باغمزار به سیدمرتضی برگزار شد.خبرش اینجا و اون جا چاپ شده است.یه نکته برام در این همایش بی نظیر جالبه و اونم تلاش نامریی عده ای از مابهترون در کسوت پدرخوانده و هزاردستان برای کم رنگ جلوه دادن نقش مبتکر این همایش و پررنگ جلوه دادن برخی دیگر است.یکی خودش را ستون اصلی این همایش می داند.یکی از مدیریت بی نظیرش می گوید.اگر هم نگویند پاچه خواران شیرینی دوست برای از مابهتران مجیزها می گویند شنیدنی، همه ناگاه محبوب می شوند.واقعیت آن است که مهندس احمدرضا روشندل رییس تربیت بدنی کاشمر با سبک مدیریتی خاص خودش که توام با مردمداری و رفاقت است توانست بنیان این طرح را پی ریزی کند.دیروز او را دیدم خسته و فکور.از تعریف های این و آن برایش گفتم.خندید.و می دانم که  در این مواقع خنده احمد یعنی چه.برخی از مابهتران دارند همه چیز را در این حرکت بزرگ به کام خود مصادره بالمطلوب می کنند.برای برخی انتخابات شورای شهر مهم است.برخی برای ماندن در پست مدیریتی خود در  تلاشند  برخی به ارتقا میاندیشند.عده ای هم گوشه چشمی به انتخابات مجلس دارند.هر چه هست احمد با روابط عمومی بالایی که دارد این کار را برای مردم و با کمک مردم  به سایر مدیران ارشد و نیمه ارشد و ارشد دوست این شهر  پیشنهاد و عملیاتی کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;چند سال پیش بعد از ظهور&lt;/FONT&gt; حزب اعتماد ملی شعبه این حزب با سلام و صلوات در کاشمر افتتاح شد و بعد مدتی شد دفتر ارتباطات مردمی نماینده اصلاح طلبمان.حالا میگن دیگه دفتر حزب نیست.اصلن از شعبه حزب خبری نیس.خونده بودم که «به گزارش جوان آنلاین، پس از فروپاشی دفاترحزب اعتماد ملی در برخی از استان ها بخش قابل توجهی از مسئولین این دفاتر بنا دارند تشکل های جدیدی را در سطح استان و برخی شهرستان ها راه اندازی کنند.»آیا با توجه به فعال نبودن ظاهری شعبه این حزب در کاشمر ممکنه این اتفاق در این دیار اهورایی هم بیافته؟یه سوال دیگه ممکنه بار دیگر شاهد اسباب کشی نماینده مان از این حزب به یک حزب جدید التاسیس دیگه باشیم؟در همین جا پیشنهاد می کنم در اولین فرصت سری به سامانه اینترنتی نماینده مان بزنید و حتمن بخش زندگینامه ایشان را یک بار دیگر مطالعه بفرمایید. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;دو مجسمه در دو تا&lt;/FONT&gt; از میادین شهر روئیت شد.منظور از نصب اونا چیه بمونه برا بعد!!در اینجا و اونجا هم دارن میله پرچم های الوان نصب میکنن!!چه خبره؟؟هر چه هست با توجه به وضعیت شورای سوم می توان گفت که معتمدین شورا بدجوری به دنبال جمع  کردن رای برا دور بعد هستند.آیا می شود آبروی رفته را به جوی بازگرداند؟منظور استعفای همزمان شهردار و رییس شورا و بر زمین ماندن خیلی از امور شهر است.در ضمن یواشکی از سر احتمال پیشاپیش انتخاب سرپرست فعلی شهرداری را به عنوان چهل و چهارمین (یا چهل و سومین)شهردار کاشمر را اعلام می کنم امید که ایشان به استعفا نیاندیشند البته همه اینها از سر احتمالات است و به مناسبات 3 بعلاوه 4 در شورا بستگی دارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=642</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-642.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواندنی ها!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-641.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;سلام.لابلای یادداشتم شعری دیدم از برزگر نامی.حال و هواش  با حال بود.با هم می خونیمش/&lt;B&gt;سرما که می‌خورم/&lt;/B&gt;&lt;B&gt;تو به جای من دارو بخور/&lt;/B&gt;&lt;B&gt;دکتر در عکس تن من/&lt;/B&gt;&lt;B&gt;سلول‌های تو را دیده است.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خواندم که :&lt;/FONT&gt; به تازگي ماده مخدري در بسته‌هايي سبز رنگ و با طعم انواع ميوه‌ها با نام تجاري &lt;/B&gt;&lt;B&gt;BT&lt;/B&gt;&lt;B&gt; درفروشگاه‌هاي تهران و برخي شهرستان‌ها به فروش مي‌رسد. &lt;/B&gt;&lt;B&gt;BT&lt;/B&gt;&lt;B&gt; محصول هندوستان است و نحوه استعمال و اثرات آن نيز همانند ماده مخدر &quot;ناس &quot; مي‌باشد. اين ماده مخدر بيشتر در اطراف مدارس و دانشگاه‌ها به فروش مي‌رسد. اعتياد، تحريك و سرخوشي، گيجي و احساس خارج شدن بخار سرد از مغز، از دست دادن تعادل روحي و رفتاري از عوارض رواني اين ماده مخدر است. بدنیست که بدانید؛سالانه 8 هزار تن ترياك در افغانستان كشت مي‌شود كه بيش از 2 هزار و 500 تن آن وارد ايران شده و يك‌سوم آن ر‌ا كشف مي‌شود. مصرف داخلي ايران از اين مقدار حدود 700تا 800 تن است . باقيمانده به خارج از كشور قاچاق مي‌شود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خواندم که :&lt;/FONT&gt; آمار 6 ماهه اول ازدواج کشور در سال 88 در مقایسه با همین زمان در سال 87 گویای این موضوع است که شاخص ازدواج 4 و دو دهم درصد رشد منفی داشته است.آمار ها از رشد 3/16 درصدی طلاق در 6 ماهه اول سال 88 در مقایسه باهمین زمان در سال گذشته  حکایت می کند .کارشناسان می گویند فرهنگ گفتگو در خانواده ها بسیار کم شده و به 15 دقیقه در روز کاهش یافته است جالب است که بدانید ؛ میزان طلاق‌های عاطفی حداقل دو برابر طلاق‌های رسمی است &lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;آمارها از افزایش 21 درصدی طلاق و کاهش 5/3 درصدی ازدواج در تهران در شش ماهه نخست سال خبر داده است و این در حالی است که میزان طلاق‌های عاطفی حداقل دو برابر طلاق‌های رسمی است . در طلاق عاطفی دو زوج زیر یک سقف با یکدیگر زندگی می‌کنند اما هیچ حسی نسبت به یکدیگر ندارند. طلاق عاطفی یک توفیق اجباری است میان یک زن و شوهر که به دلایل مختلفی تنهازیر یک سقف زندگی می‌کنند. اما دیگر زن وشوهر نیز محسوب نمی‌شوند. این توافق شاید هیچگاه عیناً گفته نشودو به تدریج به وجود آید طلاق عاطفی می‌تواند مقدمه طلاق‌های اقتصادی، قانونی و اجتماعی باشد . برخی روان‌شناسان علت را در مشکلات جنسی، تفاوت شخصیتی، ناتوانی در مهارت‌های زندگی، درک نادرست از جنس مقابل، پول، بود یا نبود بچه، فشار‌های خانوادگی، و... می‌دانند.کارشناسان معتقدند بر اثر عوامل بسیاری و مرور زمان، عشق و علاقه‌ اولیه ‌ زوج ها کمرنگ و بی‌تأثیر شده و گاهی به‌طور کامل محو می‌شود و در این مواقع همسران بدون هیچ‌گونه احساس و عاطفه‌ای نسبت به هم، به‌طور کاملاً غریبه از هم و فقط به صورت هم‌خانه به زندگی خود ادامه می‌دهند‌. این نوع جدایی را اصطلاحاً طلاق عاطفی، طلاق روحی و روانی، طلاق خاموش یا زندگی زناشویی خاموش اطلاق می‌کنند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آذر برای ما کاشمری ها&lt;/FONT&gt; یعنی آمد و رفت از ما بهترون به کاشمر در روز مجلس  به بهانه شهید مدرس.در خبرها خواندم که امسال روز مجلس در تهران خبرهاست شنیدنی.ولی نمی دانم سهم کاشمر از این همه چیست؟این دو حکایت از شهید مدرس خواندنی است .&lt;FONT color=#0000ff&gt;حکایت اول&lt;/FONT&gt; :از مدرس پرسيدند: امين التجار بوشهري مي‌خواهد مبلغ هنگفتي پول به شما بدهد ولي از گرفتن آن امتناع مي‌كنيد! دليل چيست، چرا اين پول را قبول نمي‌كنيد؟ مدرس در پاسخ گفت: دو ريال بدهد ولي توقعي نداشته باشد، قبول مي‌كنم. ولي اينها در اين بخشش‌هايي كه مي‌كنند نظر دارند و مي‌خواهند در موقع مقتضي از آن استفاده كنند. &lt;FONT color=#0000ff&gt;حکایت دوم&lt;/FONT&gt;:سفير انگلستان براي مدرس چكي فرستاد به اميد اين كه مدرس قبول كند و به نوعي با آنها همراهي كند ، مدرس گفت : اين چيست ؟ گفتند چك است ، مي دهند بانك و پول مي گيرند. مدرس خنديد و گفت : به سفيرتان بگوييد كه من فقط سكه قبول مي كنم آن هم به شرط اين كه بار شتر شود و در روز روشن برايم بياورند. وقتي سفير انگليس از اين پاسخ مدرس مطلع شد گفت : من مي دانم او پول و سكه نمي خواهد بلكه در صدد است تا آبروي ما را ببرد!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 08:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=641</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-641.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد با بارون و قهوه تلخ</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-640.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سلام.جایی خواندم : نفرين نمي‌کنم ولي با دعاي دوستان/قلبم شکست و هنوز در تلاطمم/پيدا نمي‌شود اويي که اسمش رفيق بود/رفت و هنوز انگشت‌نماي مردمم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;به روایت ظاهری آرشیو این وبلاگ وارد پنجمین سال  فعالیت خود شد.روایت رسمی اش دلالت بر اون داره که این وبلاگ در دیماه وارد ششمین سال فعالیت خودش میشه.یکی از دوستان بد جوری وسوسه ام کرده که یه جزوه یا کتابی  بر اساس مطالب این چند ساله بدم بیرون.باید بیشتر فکر کنم.در ضمن یکی شاکی شده بود که چرا تعدادی از پیوندهای این گاه نوشت حذف شده است خُب طبیعیست وقتی وبلاگی به روز نمیشه یعنی صاحب یا صاحبانش دل و دماغ این عوالم مجازی رو ندارند.پس بده بستونی هم نیست.قراره یه چند تای دیگه رو هم حذف کنم. هر موقع به روز شدند دوباره لینکشون میکنم.زت زیاد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;نرم نرمک می باره .دلت میخاد زیر بارون قدم بزنی تنها و گوش جون بسپاری به نوایی اهورایی.بری تو جاده کلاته و از حاشیه کوه ریزش بارون و گذر ابرای سیا را سیر سیر نگا کنی.بیخیال بشی و همه آهنگای رو که مدتهاست گوش نکردی دوباره گوش کنی و حرکت آب بارون رو تن کوه رو نظاره کنی.آی حال میده هی آب بینی تو بالا بکشی و سرمارو تو تموم وجودت حس کنی و نرم نرمک همگام با بارون بلرزی.چه صفای داره یه گوشه کنار یه تخته سنگ پر از گلسنگ بنشینی و رفت و آمد ماشینای مسیر کاشمر ریوش رو نگا کنی.اون پایین رودحونه فصلی داره جون میگیره.درختا اخرین برگاشون رو به دست نسیم صبگاهی داده اند تو گویی دارن می رقصند.رنگا چشم نوازند.زرد وقهوه ای و یک کمی قرمز.تن کوه شسته شده نو نوار تو را به خود میخاند. چاقم نمی تونم ادای کوهنوردا رو در بیارم پس باز حاشیه نشین طبیعت میشم.بارون داره سمفونی دوس داشتنی تلک تلک و چیک چیک رو اجرا می کنه.حسابی سردم شده ولی همچنان دوس دارم خیس شدن زیر این بارون پاییزی رو.آذر با بارون شروع شد خدا کنه به موقع بباره تا آخر سال. شجریان داره با شب سکوت کویره ش دلتو حالی به حالی می کنه.قبلش امشب شب مهتابه رو دشت کردم و قبلترش مرغ سحر رو.هر ترانه  و تصنیفی تو این هوا میچسبه.گلپونه های شادروان بسطامی هم خالی از لطف نیست.گلنراقی هم با مرا ببوس تورو به اون دوردورای سیاست و تاریخ میبره.این دل وامونده اونقدر حاشیه و درد و غم داره که به اندک نوای سوزناک ولی دلنشین دگرگون میشه.گریه زیر بارون یعنی لبخند تو دندونپزشکی!!زیر لب زمزمه می کنم باز باران با ترانه...میرم به اون دورا به زمانی که از این زمان چل سالگی بچه تر بودم.می پریدم همچو آهو...!!باید برگردم و برم سرکار مثل هر روز دگر!دلم میخاد بخونم بارون میاد شَرشَر پشت خونه هاجر...وای که امروز یکشنبه یکم آذر ماه 1388 چه حس خوشی زیر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000033&gt; پوست آدم میدوه اگه آدم زیر بارون کنار کوه بغل رود حیغ بزنه و بدوه!!جاتون خالی.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;مراسم بزرگداشت شهید مدرس در راهست.اگر مزار این شهید در شهری دیگر نظیر تربت حیدریه یا حتی خواف بود چه اتفاقی میافتاد؟تربتی ها شهر خودشان را به لطف مرحوم راشد(پدر و حتا پسر) کردن شهر فضیلت های فراموش نشده.گنابادی ها با بهلولشان شهرشان را مطرح کردند.حالا اگر مدرس مزارش اونجا بود چی میشد؟شهر سیاست زده کاشمر می توانست به راحتی از قِبل نام و حضور این شهید ره توسعه را یکشبه طی کند که نکرد. متاسفانه حُب و بُغض های ساری و جاری در این شهر اهورایی مانع این مهم شده است.تصور بفرمایید همه ساله کلی بزرگ و کوچک به این شهر میآیند و می خورند و شعار میدهند و ابراز احساسات می کنند و می روند تو گویی نه خانی آمد و نه خانی رفت!!امسال هم نایب رییس مجلس و یحتمل شهردار تهران خواهند آمد و از نماینده یا این و آن تعریفی خواهند کرد و خواهند رفت.به همین سادگی!و این در حالیست که می توان از مزار شهید مدرس به عنوان یک توانمندی موثر در بالندگی این دیار بهره برد.مدیران این شهرستان همیشه اواخر آبان ماه یادشان می آید که آذری هم هست و این یعنی تکرار برنامه های سی ساله.شب شعر، مثلن همایش ، شبی با قرآن و در نهایت حضوری در مزار شهید و مصلی و ناهاری و خداحافظ تا تکرار سال دگر.اگر آرشیوی در این شهر از سی سال اخیر باقی مانده باشد متوجه می شوید که تراکت وها و اطلاعیه ها همان موارد سالیان قبل هستند فقط به لطف حضور تکنولوژی  جدیدتر فُرم عرضه کار فرق کرده است.شاید امسال به لطف آنفولانزا شاهد حضور کمرنگتر دانش آموزان در مراسم باشیم.مردم که جای خود دارند.جالبه که تبلیغات شرکت در مراسم هم سال به سال کم رنگتر می شود.حضرات فقط به اطراف خود می نگرند و لابد دیدن چند پوستر یعنی حجم گسترده تبلیغات!!به راحتی می توان پاییز را ماه مدرس دانست.به لطف وجود مزارش همایش ها(تبیین آرا و نظرات شهید) و کنگره ها (جایگاه شهید در تاریخ معاصر)و جشنواره ها(خط ، عکس ، تئاتر،مستند،فیلم و...) د رحوزه تاریخ و سیاست در این دیار در سطح منطقه ای و ملی و حتا بین المللی برگزار کرد.مزار می تواند نقطه میانه طرحی برای توسعه شهرستان باشد.راه بهتر ، سالن بهتر ، امکانات بیشتر و ...و... همه و همه را می توان با محوریت این مزار به شرط داشتن اتاق فکر و جدی گرفتن ماجرا و پرهیز از سیاسی کار یو مرده باد زنده بادای مرسوم به نتیجه رساند.واقعن برای این مدعا چه کم داریم؟نیروی انسانی ،نیروی متخصص ، فضا و توجه مسولان ارشد کشور که هست چی نیست؟سی سال است که موثرترین شخصیت های این کشور به این دیار آمده اند و سخنرانی کرده اند و رفته اند .از رفت و آمد اینان حتا در موزه شهید مدرس هم خبری نیست.اراده بفرمایید و بخواهید بدانید که در فلان سال بهمان شخصیت با کی به کاشمر آمد ؟چی کفت؟چی شد؟بعید می دانم به نتیجه ای برسید حال آن که میشد کل سخنرانی ها را در قالب کتابی همراه تصاویر عرضه کرد.اینهمه شب شعر چه خروجی داشت؟یعنی نمیشد یه کتاب با محوریت شهید مدرس چاپ بشه؟نمیشد یه مستند از این سی سال مراسم تهیه بشه؟یعنی نمیشد های دیگه ای رو هم میشه طرح کرد ولی کو گوش شنوا!!بگذریم مزار شهید مدرس به تنهایی می تواند محور توسعه کاشمر باشد اگر به جایی شعار کمی به شعور داشته و نداشته مان مراجعه کنیم!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;حافظ موسوی شعری دارد با عنوان قتل.با هم می خوانیم:&quot;/نه آنقدر با تو دوست بودم /كه برای دیدنت /به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم /نه آنقدر عاشقت /كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم/با این همه /وقتی به كافه رسیدم /جنازه ی خونینت درحیاط افتاده بود / و پلیس ها /  - در حالی كه با هم شوخی می كردند – /خط می كشیدند دورت را/تپانچه ام را در سطل زباله انداختم /گوشه ی دنجی نشستم /و قهوه ای تلخ سفارش دادم .&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:13:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=640</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-640.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعور و بازهم شعور!!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-639.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;سلام...وقتی که شعر در شعور شاعر نمی گنجد/ باید پیاله ای برداشت / به خانقاه رفت/مستی را تجربه کرد/و هی  خاطرات خرد شده را الک کرد/امروز به انداز ه دیروز به فردا می اندیشم./&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;یکی از دوستان رو رنجوندم.امان از این زبان سرخ!حضرتش سعی کرده بود حرفهایم را جوری که دوست داشت تعبیر کند.من هم حرفهایم را جوری که دوست داشتم می خواستم بهش تفهیم کنم.نه اون موفق شد نه من!!کلی قسم خورد و کلی قسم خوردم.آخرش سکوت بود و بعدش چن پیامک!به همین سادگی می توان یک سوتفاهم را بال و پر داد و کاه رو کوه کرد.جالب من هنوز از بابت حضور  در بعضی جاها و مجالست با برخی از ما بهترون باید حساب پس بدم.رنجیدن او دوست باعث شد چن تا عذر خواهی بکنم که فکر میکنم از صد تا فحش و دشنام هم بدتر بود هم برای گوینده و هم برای شنونده!در هر حال این روزا براحتی میتوان قلبها را فصل کرد و وصل کرد!!الغرض  گذشته چراغ راه آینده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;در روزگاری نه چندان دور علی رغم اخطار دوستانی چون برگ گل ، با مجموعه ای همکاری کردم.خبطی بود که هنوز لطماتش را نوش جان می کنم.در تدوام اون لطمات امروز دوستی نصیحتم می کرد که باید اینگونه باشی و آنگونه نباشی!!دارم به این همه نصیحت آلرژی پیدا می کنم.حضرات هر چه دلشان می خواهد می گویند ولی یکسویه!!راحت با من واگویه می کنند و از شدت ترس از گفتمان با رییس آن مجموعه کذایی پرهیز می کنند.روزگار غریبی است نازنین!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;چشممان به جمال شماره های جدید دوهفته نامه های محلی کاشمر روشن شد.به دوستان آوای کاشمر پیشنهاد می کنم برای راحتی کار محققان و کاشمرپژوهان  دوره ده ساله نشریه را در اختیار متقاضیان قرار دهند.وجود این دوره در کتابخانه های معظم کشور خالی از لطف نیست.در همین راستا پیشنهاد می کنم سی دی این دوره ده ساله هم تهیه شود.تهیه میکروفیلم این دوره هم خالی از لطف نیست.باید دوره ده ساله این نشریه در بخش مرجع  کتابخانه های عمومی شهرستان های ترشیز کهن دیده شود.این پیشنهاد به دور از حب و بغض های سیاسی مطرح می شود.بنده خود خریدار اولین دوره هستم !!در تماسی که با دوستان این نشریه داشتم متوجه شدم که در آرشیو نشریه این مهم پیش بینی نشده است.در عصر تکنولوژی می توان  این مهم را با اخذ قرارداد با شرکت های مربوطه کل نشریه را  در کمترین مدت ممکن به فرجام رساند.نشریات محلی دیگر ترشیز کهن در صورتی که به آینده می اندیشند می توانند این مهم را در دستور کار خود قرار دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;اولین نشست خبری رییس شورای شهر بازتاب های مختلفی داشت.به نظر من ضرب المثل ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است در مورد این نشست صدق نمی کند.روایت من از این نشست بعد از حک و اصلاح توسط دوستان در روزنامه قدس (۲۸/۸/۸۸)به صورت ذیل منتشر شد: سخنگوي شوراي اسلامي شهر کاشمر گفت: ما اعضاي شورا شهر هستيم، نه شوراي شهرداري و اعضا تلاش دارند شوراي شهر را به جايگاه واقعي خود برسانند. مهندس حسيني، در اولين نشست خبري اين شورا افزود: رفع مشکلات شهر و شهروندان جز در سايه تعامل، هماهنگي و وحدت بين اعضاي شورا امکان پذير نيست. وي که بتازگي به عنوان رئيس شوراي شهر کاشمر انتخاب شده است، در ادامه با ذکر اين نکته که رفع مشکلات مردم مهمترين هدف هيأت رئيسه جديد شوراست، اظهار داشت: اعضاي شورا در قبال آراي مردم مسؤول هستند و بايد در راستاي خدمتگزاري مطلوب به شهروندان تلاش نمايند. وي در ادامه توجه به مسايل حوزه فرهنگ، توسعه ورزش همگاني، شناسايي ظرفيتهاي گردشگري، حمايت از بخش خصوصي در زمينه توسعه شهر را از جمله دغدغه هاي اصلي شورا براي 5/1 سال باقي مانده از عمر اين شورا ذکر کرد و ابراز داشت: تغيير در مبلمان شهري از مواردي است که بايد به آن پرداخته شود، در حال حاضر 2 تنديس براي ميادين غدير و شهدا خريداري شده که به زودي نصب مي شود ودر تلاشيم براي ميدان مرکزي شهر نيز طرحي ارايه نماييم. وي با اعلام خبر راه اندازي شورا و شهرداري محله در آينده تصريح کرد: طرح احداث شهرک صنعتي براي ساماندهي مشاغل مزاحم را پيگيري خواهيم کرد. حسيني در مورد انتخاب شهردار جديد کاشمر با توجه به استعفاي شهردار اين شهر گفت: شورا سه ماه پس از استعفاي شهردار مهلت دارد تا شهردار جديد را انتخاب کند. وي با اعلام خبر تشکيل کميسيون تخصصي براي بررسي نصب تاکسيمتر تأکيد کرد: با نصب تاکسيمتر و گرفتن استعلامهاي مختلف نرخ ورودي تاکسي مصوب خواهد شد.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 10:53:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=639</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-639.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با نردبان تا فراز سرو کشمر!!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-638.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;سلام.در وبگردی هام  شعری  خوندم در باره سرو کشمر اثر بانویی به نام هما ارژنگي.اینکه ایشون کیه نمی دونم! خوندم که فرزند نگارگر مشهور استاد رسام ارژنگیست .وی در سال 1322 در تهران در خانواده‌‌اي  هنرمند و هنرپرور چشم به جهان هستي پانهاده است  با هم این شعر را می خوانیم :&lt;FONT color=#000066&gt;در دل دشت فراخ/سربرآورده یکی سرو شکوهنده و سبز/همچو تندیس اساتیری دور/قد برافراخته چون کوه بلند/بی گزند از نفس سرد زمان/سال او گشته فزون تر ز هزار .../قامت بشکوهش، /سایه ساری ست شگرف/که هزاران رمه در سایه آن آسوده/شاخساران سترگش از مهر،/جان پناه همه مرغان بوده .../این کهنسال، سپنتا سروی ست/که در آن سبزترین روز بهار،/دست زرتشت به نیکی و بهی،/در زمین کشمر،/خود نهالش بنشاند .../به یکی اختر فرخنده که در جانش بود،/سرو بالید و فزود/ریشه افشاند به خاک/سایه گسترد به دشت/و چنان شد که گشن قامت او/ره به خورشید گشود .../قصه سروری سرو بلند،/از کران ها به کران ها بگذشت/در زمان ها و زبان ها پیچید/تا یکی روز تباه،/به خلیفه متوکل سوی بغداد رسید ... /دیو خونخوار پلشت،/برده شهوت و بیمار جنون،/تکیه گه ساخته بر مسند ظلم،/به کسان گفت که این سرو کهن،/خلق گویند عجایب شجری ست/پس بباید که به فرمان من اینک آن را/برکنیدش از بُن و در آرید به « سرمن رای» اش/تا بدان خانه نو پردازیم/کوشکی برشده، ایوان بلندی سازیم. /بیم از این گفته شوم ،/کاشمر را لرزاند/مرد و زن نالیدند: /این کهنسال ترین سرو جهان،/کِشته پاکترین یار خداست/که به هر شاخه افراخته اش، /فره ایزدی است/دست یازی به درخت ، نامبارک کاری ست. /لیک آن دیو پلید، برده شیطان بود/غافل از عدل خدا، فارغ از ایمان بود/پس، کسانش به تکاپو رفتند ... /بهر نابودی آن سرو بلند/اره چون ساخته شد،/و بساطی که ببایست چو پرداخته شد،/مرد نجار بدان سوی چو آهنگ نمود،/چهر خورشید به ابری پوشید/تندر از خشم به درگاه خدا صیحه کشید/دشت و صحرا لرزید ... /ناله آن همه مرغان پناهنده به سرو،/ضجه آن همه دام و رمه از وحشت و بیم، /آسمان را لرزاند ... /به در افتادن آن سرو گشن،/کلبه ها ویران شد/چشمه ها خشکیدند/چشم ها از سر درد، اشک خون باریدند/طایر بخت از آن دشت پرید .../آن سپنتای ستبر، چون به صد پاره شکست،/تن ویران شده اش، سر گردونه نشست/تا درآید به در دیو پلید/و قطار شتران، ناله کنان،/شانه هایش به قفا می بردند/تا سرانجام به سرمنزل موعود رسید ... /لیک این قصه تلخ،/آخر قصه نبود/شامگاهان همان روز غریب،/مست از باده و از باد غرور،/گرگ خونخواره پی عزم نشست/در دلش بود که تا روز دگر،/به تماشا برِ آن سرو رود/لیک آن شام گنه بار به فردا نرسید/دشنه تیز غلامان آن شب،/رشته عمر تباهش ببرید/مُرد و بار گنه اش ماند به دوش/روی آن سرو ندید .../وان گشن سرو بلند، قصه شد در دوران/نقش جاوید هنر،/در بلندای زمان./گوییا سرو کهن را همه جا کاشته اند/سر به خم آورده،/در دل نقش و نگار قالی/یا کُله گوشه شیرین دهنان/همگان ، در همه جا، از دل و جان/پرچم مهر ورا باز برافراشته اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;نمی دونم با کتابکده نردبان آسمان آشنا هستید یا خیر؟پیشنهاد می کنم در برنامه هفتگی خود زمانی را برای رفتن به آنجا لحاظ کنید.مجموعه به سامانی از کتاب های مختلف را مشاهده خواهید کرد.به طو رقطع با خود تصمیم خواهید گرفت در سبد زندگی ماهانه تان بخشی را به خرید کتاب از این کتابکده اختصاص دهید .اینو به مناسبت هفته کتاب نوشتم.این روزها 120 عنوان کتاب جدید از نشر ققنوس به مجموعه اضافه شده که قابل تامل است.بخش رمان این کتابفروشی هم نسبتن به روز است.یه مجموعه تاریخ ادیان هم آورده که دلنوازه.بخش اعظم کتابکده به کتابهای روانشناسی و مباحث مرتبط با آن اختصاص داره که گویا از فروش مطلوبی هم برخورداره.مباحث فلسفی هم جایگاهی خاص در این کتابفروشی داره که به طور قطع برای علاقه مندان فلسفه جالب خواهد بود.بخش کودک هنوز چندان به روز نیست ولی این بدان معنا نیست که کتابی موجود نیست ای همچین پربدک نیست.نوجوانان هم قفسه مانندی دارند قابل تامل.کتاب های ادبی و تاریخی بسیاری در کنار کتابهای با مضامین عرفانی ترا به خود می خواند.این &lt;A href=&quot;http://baghefarhang.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کتابفروشی یه وبلاگ &lt;/A&gt;هم داره که نشونی اش در بخش پیوندهای این وبلاگ موجوده.اهالی باغ فرهنگ ترشیز بر این کتابکده نظارت دارن .راستی این بزرگواران برآنن تا بانک اطلاعاتی از فرهیختگان دیار ترشیز تهیه کنند.شما می توانید نام و نشان خود و دوستان فریخته تان را برای ثبت د راین بانک اطلاعاتی به نشانی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;baghefarhang.info@yahoo.com&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;ارسال فرمایید.اهالی باغ فرهنگ ترشیز از این بانک برای دعوت ویژه افراد به جلسات مختلف  بهره خواهند برد.برای افرادی که نامشان در این بانک اطلاعاتی ثبت شده باشد برنامه های فرهنگی مختلفی در نظر گرفته شده است.این برنامه ها مکاتبه ای برای اعضای بانک ارسال خواهد شد.الغرض باغ فرهنگ و کتابکده اش را بیشتر جدی بگیرید که هزاران باده ناخورده در رگ تاک است هنوز.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 06:57:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=638</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-638.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاصله تا جریمه!!</title>
<link>http://fadafan.blogfa.com/post-637.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;سلام.فکر کنم این ترانه از رسول یونان باشه.این روزا هر طرف میرم شعرای ایشون پیش چشام رژه میره.یه جور نوستالوژی لابلایی جملات و ابیات و وازه های شعرهای او موج میزنه.غمی شیرین تو عمق وجودت اعلام موجودیت میکنه.با هم می خونیم:بین من و تو فاصله اس /یک در سرد آهنی/من که کلیدی ندارم /تو واسه چی در میزنی؟/این در سرد لعنتی/ شاید نخواد که وا بشه/قلبتو بردار و برو/ قطار داره سوت میکشه/منو ببخش عزیزمن! /اگه میگم باهام نمون/دستای خالیمو ببین /آخر قصه رو بخون/ترانه ای رو که برات/ گفته بودم فروختمش/با پول اون نخ خریدم/ زخم دلم رو دوختمش/همسفر شعروجنون/ مرد فقیر عالمم/تو عشقتو از من بگیر/ من واسه تو خیلی کمم!!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;مدتهاست که دلتنگ شنیدن یه موسیقی آرامبخش و باصفایم.از این رپ و پاپ و کوفت و زهرمارهای صدمن یه غاز متنفرم.البته اعتراف می کنم که به حرمت دوروبریهام ناچار به گوش کردنشون هستم.بعضی وقتا هم میشه بعضیاشون رو زیر لب یکی دوبار زمزمه کرد.به لطف صدا و سیما مجبورم بعضیهاشون در جمع خانوادگی بشنوم.در هر حال دلتنگ یه موسیقی ناب بودم تا داش جلیل سه سی دی موسیقی ناب سنتی را تقدیمم کرد.ترانه های استاد بنان و الباقی را مزه مزه می کردم که داش حسن از فلش مملو از موسیقی اش گفت.در فلش او مجموعه سیاوشان معرکه بود.داش محمد هم گلچینی تهیه کرده دلنشین و دل انگیز.الغرض این روزا دلتنگیم را با مروری بر سه مجموعه فوق سرو سامون میدم.جاتون خالی.!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;بالاخره یکی در شورای شهر کاشمر پیدا شد که به این نتیجه برسه که باید یکی پیدا بشه و با خبرنگار مصاحبه کنه .اولین نشست سخنگوی شورای شهر کاشمر هفته گذشته با حضور سه خبرنگار(مرتبط با حداقل 8 خبرگزاری و روزنامه و دوهفته نامه) برگزار شد.روز قبلش رییس روابط عمومی شورا ( که بالاخره به همت یاران سیاسی اش قبای نیابت رییسی شورا را در5/1 سال آخر عمر شورای سوم بر تن کرد ه اونم با چهار رای از هفت رای!!)پیامک داده بود برای این نشست در صلاه ظهر.البته حضرتش در جلسه حاضر نبود.مهندس حسینی بسان یک دیپلمات کهنه کار جلسه را شروع کرد.بی تعارف احاطه اش بر کلیات مدنظرش عالی بود.او که با 4 رای بعد از 5/2 سال نایب رییسی در پی خروج رییس قبلی رییس شده است بی تعارف گفت که شوراییان در 5/2 سال گذشته کاری نکرده اند. وی با اشاره به تعابیر بعضی از شوراییان در مورد ابتلای این شورا به روزمره گی گفت که می خواهد در این 5/1 سال باقی مانده کارها بکنند کارستان و به تعبیر جبران مافات بکنند.ببینیم این ائتلاف معتمدین بالاخره چه گلی به جمال چپ های کاشمر خواهد زد.گزارش این جلسه به زودی منتشر خواهد شد.تنها انتقاد من به این جلسه دیرهنگام همین دیرهنگام بودنش بود.چرا حضرات حالا به این نتایج گهربار رسیده اند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;این داش کاظم هر از گاهی با ارسال ایمیلی گل لبخند را برلبانمان می کارد.امروز دو ایمیل ازو داشتم یکی مملو از تصاویر آکنده از طنز و دیگر این تلخند مملو از درد.این جوک جون میده برای آسیب شناسی رفتار ما ایرانی ها.از اصفهون تا نقطه نقطه این دیار اهورایی.با هم می خوانیم :حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که توی اتوبان دنده عقب می‌رفته&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;می‌کند و می‌گوید &quot; لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;می‌رفتید!&quot; حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهاني ما توی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفته كه پليس با دوربينش شكارش می كند و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ماشينش را متوقف مي كند. پليس مي‌آید كنار ماشين و می‌گوید: &quot;گواهينامه و كارت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ماشين!&quot; اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:&quot; من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالی من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نيست. كارتا ايناشم پيشی من نيست. من صاحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;گرفتين.&quot; مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم می‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;را تعريف می‌كند و درخواست كمك فوری مي‌كند. فرمانده اش هم ميگوید که او كاری نكند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اصفهاني مي‌گوید: آقا گواهينامه؟ اصفهانی گواهينامه اش را از توی جيبش در مي‌آورد و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: كارت ماشين؟ اصفهانی كارت ماشين را كه به نام&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خودش بوده از جيبش در می‌آورد و مي‌دهد به فرمانده. فرمانده که روی صندلی عقب&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;باز ميكند و فرمانده مي‌بيند كه صندوق هم خالي است. فرمانده كه حسابي گيج شده بوده،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به راننده اصفهانی مي‌گوید:&quot; پس اين مأمور ما چي ميگه؟!&quot; اصفهانی مي‌گوید: &quot;چی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 06:50:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fadafan&amp;postid=637</comments>
<dc:creator>fadafan</dc:creator>
<guid>http://fadafan.blogfa.com/post-637.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
