88/09/26
پله برقی و کرامت خادمان
سلام.
همیشه به طبع بعضی از دوستان هنرمندم غبطه خوردم.حس و حال شاعرانه ای در رفتار و کردار و گفتارشان موج می زند.یه جور پویایی در قلمشون دیده میشه که اگه بخوان میتونن با مطالعه نوشته ها و اشعارشون رو غنی تر کنن.عباس توحیدی پهلوون وهنرمند دف نواز کاشمری از این تیپ هنرمنداس.قلمی روان و تفکر برانگیز داره.عباس میتونه با برنامه ریزی به افق های روشن فرارویش با خوش بینی بیشتری بنگرد و امیدوارتر باشد.او اگر بخواهد میتواند در جایگاه های بهتری قرار بگیرد.در آخرین مطلب وبلاگش شعرواره ای را دیدم که اگه اثر کِلک او باشد قابل توجه است.اگر هم کار دیگری باشد باز هم به عباس بابت انتخاب آن باید احسن گفت.تلخی این متن روح آدم را قِلقلک میده.با هم میخونیم:پله برقي هاي دوتايي/يك تا من/يك تا تو!/من ميروم تو مي آيي!/اين وقتي هست كه از بالا نگاه كنيم/من مي آيم و تو ميروي/اين وقتي هست كه از پايين نگاه كنيم/ولي وقتي آن بالا رو به كودكيهايمان بايستيم/هم من ميروم،هم تو ميروي! در سكوت!/بدون خداحافظي!
گویا نوشته های این وبلاگ به کام برخی تلخه.صمیمانه بابت تلخی این نوشته ها در کام اونا عذرخوام!قابل ذکر است که در 9/9/88 در باره پیاده روی عظیم روز جمعه 6/9/88 یه چیزای نوشتم که باعث سوتفاهم عده ای شد و علی الظاهر به کام از مابهترون تلخ اومد.شنیدم که این به اون گفته که فلانی(یعنی نویسنده این سطور)بَهمان قصد و منظور را داشته است.همین جا این تصور تکذیب می شود.تصورم این بود که رییس تربیت بدنی کاشمر مبتکر اون پیاده روی بوده ولی حالا کاشف به عمل اومد که می تونم به جای اوبرخی صاحب منصبان دیگر رو مبتکر اون پیاده روی بدونم.هیچ گونه جبر و اجباری هم برای این اعتراف ندارم.اشتباه هم نکردم.رییس تربیت بدنی پیگیر نظرات افراد دوراندیش دیگری بوده که به علت ورزش دوستی خاصشان شهره شهرند .بیش از این شنیده بودم که برخی از خادمان این مردم به ورزش شنا و به بحث استخر و سونا و جکوزی آن هم در ساعات غیر اداری و حتی در نزدیکای نیمه شب علاقه خاصی داشته و دارند.خب این ورزشدوستان با توجه به تجربیاتی که داشتند این حرکت سِتُرگ را مدیریت و هدایت کرده اند که دمشان گرم تر از هسته خورشید بادا! لذا با احترام به جناب گالیله که در برابر چشمان همگان اعتراف! کرد که زمین گِرد نیست و بر تمامی باورهای خود خط بطلان کشید منم بنا به اراده افرادی که طرف مشورتم بودند اعتراف می کنم به آنچه اعتراف کردم.پس نتیجه آن که هیچگونه تلاش مرئی و نامریی از طرف از مابهترون( در کسوت پدرخوانده و هزاردستان) برای کم رنگ جلوه دادن نقش این و آن دیده و احساس نشده است.حضرات در یک وحدت رویه قابل توجه و فراجناحی گردهم جمع شده اند تا کاری بکنن کارستان که کردند و دَمشان آنچنان که عرض شد گرم.به ضرس قاطع معتقدم که در برگزاری این پیاده روی بی نظیر هیچکس به فکر مسایلی چون ارتقاء و بقا و انتخابات و این جورچیزا نبوده است.همه دارای چهره مردمی هستند میگید نه همین امروز یک عده ای رو بسیج کنید و به چند نقطه شهرستان به طور تصادفی اعزام کنید می بینید که همه مردم به طور صددرصد می دانن که مثلا سکاندار فلان جا یا معاون فلان مقام کی هست و چکاره هست و چه خدمات مُشعشعی را به مردم تقدیم کرده است.اون گروه فرضی نظرسنجی ، ثابت خواهند کرد که چهره مسولان ما بسیار مردمی است و مردم به شدت دوستشان دارند و برایشان هورا می کشند. اینان به علت کثرت بازدیدهای عیان و پنهان خود با اقشار مختلف شهرستان از نزدیک آشنا شده اند .این اصحاب خِرد و خدمت با پرهیز از تجملات و بُرج عاج نشینی به همنشینی با مردم میاندیشند و دم به ساعت احوال مردم را می پرسند.همین برنامه ریزی برای پیاده رَوی 129 هزار نفری نشانه نفوذ کلام این منادیان خدمت در میان مردم است.آقا اعتراف میکنم که اینان بزرگواراند و بزرگند و از قبیله معرفت هستند و کرامات عدیده دارند که بماند!
یکی از دوستان خوش ذوق ایمیلی فرستاد حاوی یه داستانک.با هم می خونیم: پسرک دخترک سی دی فروش رو خيلي دوست داشت. از ابراز عشقش به دخترک خجالت می کشید. به خاطر صحبت کردن با دخترک هر روز به محل کار او ميرفت و يک سي دي مي خريد! بعد يک ماه پسرک (گویادر حسرت عشق) مُرد... مدتی گذشت دخترک چشم انتظار حضور پسر بود.خبری نشد.با اطلاعاتی که داشت به در خونه او رفت تا از او خبری بگیرد . مادر پسرک با چشمانی گریان گفت : او مرده !دخترک با اجازه مادر پسر به اتاق او رفت. دخترک ديد که تمامي سي دي های که به پسرک فروخته باز نشده یه گوشه ای افتاده اند... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مُرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ او تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميدادآری زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد ... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد!
88/09/25
چشم انتظار
سلام.همچنان چشم انتظار دعای خیر شما عزیزان برای سلامتی کلیه بیماران و بیمارستان نشینان هستیم.
این روزا بیشتر از روزای دیگه خسته ام.انگاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که این لبخند وامونده رو یه جوری از چهره ام بزدایند!!سعی میکنم روحیه خودمو در این فضای مملو از علامت های سوال و تعجب حفظ کنم.ولی خسته ام.از این همه سالوس و پاچه خواری شاکی ام.یه بار در این گاه نوشت نوشتم که این روزا سه شخصیتی شده ایم؛ اونی که هستیم اونی که دوس داریم باشیم و اونی که نشون می دیم.حالا معتقدم که شخصیتهای دیگه ای هم داریم .ما به ازای هر دوست و هر مکان و هر زمان یه شخصیت خلق می کنیم.این شخصیتهای جدید موظفند مارو در پست و مقام و جایگاه همان حفظ کنند یا ارتقا بدن .
خاله یکی از دوستان فوت کرد.خدایش بیامرزد.شوهر خواهر این مرحوم یه جورایی در عوالم سیاسی این شهر اهورایی برای خودش کیا و بیایی داره نگو و نپرس.تشییع جنازه انجام شد.جمعی از از مابهترون سیاسی هم با چهره ای ماتم زده در پی جنازه در حرکت بودند.اینان موقع دفن جنازه به صورت دو نفره و سه نفره در حال گعده بودند. مراسم پُرسه اون خدابیامرز هم حواشی جالبی داشت.یکی به اون شوهر خواهر موثر در معادلات سیاسی شهرمان درگذشت نابهنگام خواهرشو تسلیت می گفت.یکی در برگ تسلیت زده بود فوت مادر خانمتون تسلیت.یکی ازم پرسید همسر حاج آقا فوت کرده؟یکی هم به اون یکی می گفت مگه حاج آقا دو زنه بوده؟یه بنده خدای هم در راستای روحیه پاچه خواریش در مورد جایگاه مادر حرف میزد و وقتی منظورش پرسیدم کاشف به عما اومد که فکر میکرد این قوم و خویش حاج آقا صاحب اولاده و از این حرفا!بگذریم حضرات دسته جمعی به مجلس می اومدند.وقتی می نشستند و فاتحه ای می خوندند سراشون به هم نزدیدک میشد باز گعده ها برقرار می شد.جالبترین بخش قضیه حضور افرادی از طیف مقابل حاج آقا در مجلس بود.الغرض می شد ردپای هزاردستان و پدرخوانده رو در این مجلس دید باردیگه به داش علی گل و خانواده گرامی اش مصیبت وارده رو تسلیت عرض می کنم.خدایش رحمت کناد.
خواندن برخی از اخبار و گزارش ها حس بدی به آدم میده.این مطالب واقعیاتی غیر قابل انکار هستند.به چند نمونه توجه کنید:خوندم که براساس آمار جهانی اقدام به خودکشی در زنان چهار برابر مردان است و خودکشیهای موفق که منجر به مرگ میشوند، در کل دنیا در مردان چهار برابر زنان و در ایران دو برابر زنان است.خوندم که پیش بینی میشود تا سال 2020 افسردگی اساسی، دومین بیماری آسیب ساز برای انسان و از بزرگترین معضلات اساسی جوامع خواهد بود، از آنجایی که زنان از واکنش پذیری بیشتری برخوردارند، واکنشهای آنی نیز در آنها بیشتر است. همچنین بیماریهایی نظیر استرسهای اساسی در زنان در حدود دو برابر مردان است، لذا اقدام به خودکشی نیز در آنها بیشتر مشاهده میشود.خوندم که نتايج يک تحقيق بر روي دانشجويان يک دانشگاه نشان مي دهد، 1/39 درصد دانشجويان اين دانشگاه سابقه مصرف قليان و سيگار دارند که از اين تعداد 3/22 درصد براي اولين بار مصرف قليان را قبل از 15 سالگي تجربه کرده اند. خوندم که یک گروه تحقیقاتی نسبت به گسترش شیطانپرستی در جامعه هشدار داده و اخباری مبنی بر تشکیل 70 فرقه شیطانپرستی در ایران را مطرح کرده است.مطابق نتایج اعلام شده این گروه، شیطان پرستی اکنون در حال طرح و انتقال نمادهای خود به جامعه است و به زودی به انتقال ایدئولوژی نیز خواهد پرداخت. این فرقه ضاله دارای یک جهانبینی خاص بوده و برای اثبات حقانیت خود شواهد زیادی را مطرح میکند و به دنبال جذب افراد از شش تا شصت سال نیز میباشد. خوندم که آمارها نشان میدهد ازدواج موقت در سالهای اخیر از محبوبیت بیشتری نسبت به ازدواج دایمی برخوردار شده است.آمار ازدواج موقت در تهران و دیگر شهرهای کشور به شدت افزایش یافته است با این حال مسوولان دولتی ترجیح میدهند از ارایه آمارهای جزیی در این خصوص پرهیز کنند.
88/09/24
التماس دعا
سلام.پیرمرد می رفت تا مثل هر روز به درس روزمره اش برسد.ناگاه چند قدم مانده به ورودی حوزه علمیه حاج سلطان العلماء درد در قفسه سینه اش ادا در آورد.بر دیوار مدرسه تکیه زد.نفسی تازه کرد.درد دوباره ابراز وجود کرد.نفسی دیگر.خسته شده بود.بعد استراحتی مختصر راهی مطب پزشکی آشنا شد.ساعتی بعد پیرمرد به دستور پزشک در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان بستری شد.سه شب.دردهای قفسه سینه ادامه داشت. پزشکان امر کردند که پیرمرد باید به مشهد اعزام شود.بیمارستان جواد الائمه(ع)پذیرای تن خسته اش شد.این روزا اهل خانواده وآشنایان به دعا و نذر و نیاز مشغول بودند.امروز بعد از سه شب بستری بودن به اتاق عمل رفت.حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد ایراندوست (ایماندوست) این روزا در آستانه محرم حسینی چشم انتظار دعای خیر دوستان وآشنایان است.با خبر شدم عمل با موفقیت انجام شده است.امید که مراحل بعد از عمل نیز به خیر و خوشی و توام با صحت و سلامتی ایشان به فرجام برسد.برای سلامتی ایشان و کلیه بیماران دعا کنید.ملتمس دعا شما احرار و خوبان هستیم.
88/09/21
دو نان بدون دونان!
سلام
باید به دیدنش می رفتم.رفتم.سیگار به لب داشت.تلخ و گزنده حرف میزد.گفت:حمید سه روزه که ندیدمش!بی تابش شدم.چکارکنم؟بهم گفته بود که عاشق شده و حالا می گفت عشقش گفته یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.بهش گفتم معلومه عشقت فیلم «در باره الی...» رو از حفظه.فیلمو ندیده بود.براش تعریف کردم.گفت فرهادی باید در باره من و سه نقطه زندگیم فیلم بسازه.دوساعتی با هم بودیم.ضجه میزد.پدر عاشقی بسوزه که سوزوند دل این رفیق مارو.گویا عشقش قصد هجرت داره و دل دوستم تاب تحمل نداره.می گفت شهر بی او صفا نداره.مونده بودم با او زیر این بارون پرخیرو برکت چه برخوردی داشته باشم؟دلش گرفته بود مثل آسمونی که این موقع شب بالای سرمون گرفته اس.گرفتگی آسمون یعنی بارون و برف و گرفتگی دل او یعنی اشک و غم و دود سیگار.کلی حرف زد همش توجیه. هرچی موج مثبت داشتم فرستادم ولی چه سود که او رو موج دیگه ای کوک شده بود.موج عاشقی .به قول خودش موج خریت!بعضی وقتا بدجوری درمونده میشم.میدونم شنونده حرفام داره راه اشتباهی رو تجربه میکنه ولی نمی تونم قانعش کنم.دیشب هر چی گفتم یاسین بود در یه شبه ابری برا دوستی که فقط دو تا گوش میخواست برا شنیدن.بهم تاکید کرد که خفه شم.که شدم.اون کل ماجرا این 18 ماه عاشقیش رو با سانسورهای معمول گفت.آخرای بیان داستان گفت آروم شدم.میون دوستای این حوالی اون جزو محدود افرادیست که اهل درد و دلدادگیست.یه دسمال کاغذی تعارفش کردم تا اشکاشو پاک کنه.بر پدر عشق صلوات فرستادم.همون حیرونی همیشگی اومد سراغم، اینجور وقتا به این عشاق سینه چاک چی باید بگم.گفته بود هیچی نگو!!
یکی گفت چرا از انتصاب چهل و سومین شهردار کاشمر چیزی ننوشتی؟خب برا چی بنویسم؟معلوم بود که کی شهردار میشه.در هر حال به مهندس علی اسماعیل پور فدافن دوازدهمین شهردار بعد از انقلاب تبریک و تسلیت عرض میکنم.از این که اینگونه آبرویش را در طبق اخلاص نهاده و با اعضای خدوم شورای سوم همراه شده است در عجبم و به سهم خود شجاعتتش را تحسین میکنم.به عنوان یک همولایتی امیدوارم که پشیمان نشود.در 9/9/88 در این گاه نوشت نوشتم: «در ضمن یواشکی از سر احتمال پیشاپیش انتخاب سرپرست فعلی شهرداری را به عنوان چهل و چهارمین (یا چهل و سومین)شهردار کاشمر را اعلام می کنم امید که ایشان به استعفا نیاندیشند البته همه اینها از سر احتمالات است و به مناسبات 3 بعلاوه 4 در شورا بستگی دارد.»
یه دوست تهران نشین دارم که بهتر از شما نباشه حکم برگ گل داره برام .هر ازگاهی حاشیه ای می نگاره بر افاضات این کمترین.معمولن با محترمانه ترین لحن ممکن نوشته هایم را نقد میکنه.به عبارتی صحت و سقم برخی از مطالب رو تایید یا رد میکنه.در عرصه نوشتن و روشنفکری با بضاعته.ازش ممنونم که سعی در روشنگری داره.دمش گرم.خدمتش عارضم که اونقدر که فکر میکنی سیاسی نیستم.حسب مقوله روزنامه نگاری یا همون خبرنگاری در حد این دیار اهورایی چیزهای میشنوم و می نویسم و همونطور که میدونی کتاب یا نشریه ای رو ورق میزنم.در تشکل های سیاسی یا شبه سیاسی عضویت ندارم.دنبال پست و منصب نیستم که اگه بودم باید تا حالا جاه و مقامی می داشتم و مال و مکنتی.اینو نوشتم تا به این عزیز عرض کنم:فلانی این گاه نوشت نهایت روزی 50 خواننده داره شایدم کمتر و شایدم یه خورده بیشتر.قرار نیست با این گاه نوشت برا خودم حاشیه امن درست کنم.نیش های این گاه نوشت به هزاردستان و پدرخوانده ها خواندنی بوده و هست.میگن از ما بهترون پرینت هر مطلب جدید رو به بالادستی ها میدن.الغرض دوست تهران نشین همونم که بدونم.اگه جایی خطا رفتم و خبط کردم گفتم و نوشتم و اهل ماست مالی نبودم و به قول معروف افتخارم اینه که هنوز بهر دونان پیش دونان سر فرود نیاورده ام.از پند و اندرزهایت هم ممنون !زت زیاد.
88/09/18
درباره تجربه تلخ الی( الهام)
سلام.تنی چن از دوستان اصرار کردند که به همون قالب قبلی برگردونم قالب این وبلاگ رو.گفتم چشم.به افتخار اونا این داستن رو میخونیم: روزي مردي داخل چاهي افتاد و مجروح شد.افراد زیادی از اونجا گذشتند و او را به انگشت نشان دادند و چیزی گفتند و رفتند.يه روحاني گفت :حتما گناهي انجام داده.يه دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.يه روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد.یه خبره در ورزش یوگا گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارنديه پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت.يه پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد.يه روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کنديه تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني.و او منتظر فرد عادی بود که دست او را بگیرد و او را از چاه بيرون آورد...!!
کمتر تلویزیون نگاه می کنم.در حد چن قسمت سریالهای گاوصندوق ، مسافران و آشپزباشی !!اگر وقت داشته باشم با اهل منزل مینشینم پای فیلم دیدن.دیروز در باره الی رو دیدیم و چن روز قبلترش بیست .البته یه فیلم هم از ایرج قادری دیدیم که اسمش یادم رفته.فیلم دیروزی یه آسه.باید یه بار دیگه هم ببینمش.یه جورایی جهان وطنیست.بیان دغدغه های همه انسان های که تک و تنها در جمع ما حاضر می شوند و به ناگاه مانوس حضرت مرگ میشن و از صحنه غایب میشن.به دوستانم و به خوانندگان اهل دل و اهل درد این گاه نوشت توصیه می کنم این فیلم رو با دقت نگاه کنن.فیلم یه شاه بیت داره که اگه بهش دقت بشه کل فیلم رو میفهمیم.یه جایی اون اولای فیلم وقتی الی با احمد از شهر بر می گردن به ویلای کنار دریا الی از احمد علت طلاق از همسراولش رو میپرسه.احمد با رندی و لودگی جمله ای قصار یا ضرب المثلی پرمفهوم رو به زبان آلمان و فارسی بیان میکنه.تاکید میکنه که یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.اینجاس که الی به فکر فرو می رود.الی یه شهابه.یه ستاره سرگردان معصوم. همه در جمع الی رو میشناسن ولی بواقع هیچکی الی رو نمیشناسه. مربی مهد بودن و عشقش به کودکان یه جورایی گواه این باوره.الی به پایان می اندیشد.آرش کوچولو به آب می زند.الی به پایان میاندیشد.دریا حجم مناسبی برای مخفی کردن او دارد.الی برای همه مجهول است.به قول اون پلیسه الی چی؟الناز ، الهام و...!!من میگم الی یعنی الهام.به نظرم اون برای همه یه الهامه.الی به سوی هر چه می رود قبلش در بازی با بادبادک بچه ها نوعی سماع عاشقانه رو تجربه میکنه.همه به آرش توجه میکنن و الی رفته به الی بی نهایتی که پایانی تلخ داره.حس تعلیق در فیلم موج میزنه.جرات نمیکنم بگم الی خودکشی کرده شایدم کرده!!شاید برای نجات آرش تن به آب زده و شایدهای دیگری از این دست.!!هرچه هس الی با بازی خوب ترانه علیدوستی همه رو تحت تاثیر قرار میده.اون ازون تو هایست که نمیشناسیمش ولی دوس داریم باهاش باشیم.صحنه ای که مردان در حال قلیون کشیدن هستن بیان این ادعاست.همه او را زوجی خوب برای احمد زن طلاق داده میدانن.علت حضورش هم برای همین است.الی راز باروری است راز زایش.مادریست که رفتن را به مادرشدن ترجیح میدهد.ونامزدش در این میانه چه حضور باشکوهی دارد.هوش از سرش رفته.بی قرار.گیج.حس و حالش را بسیاری تجربه کردیم.به نظرم فیلم به راحتی درک می شود.صحنه ها به راحتی آدم را به فکر میبرد.صحنه های آخر به هایکوهای ژاپنی میماند.نامزد الی متحیر از آینه به ساک الی می نگرد.قبلش شاهد موهای پریشان الی در سردخانه بودیم.موی پریشان و صورتی مملو از آرامش توگویی همه فیلم خوابی است که او دارد برای مان در کنار دریا تعریف میکند.صحنه ای که همه دارن زور میزنن ماشینو از کنار ساحل دور کنن دیدنی است همه زور میزنن و دریا هی موجک میفرسته و اینان هی زور میزنن و دریا در رفت و برگشت موجهایش شن زیر لاستیکهارو میخوره شاید همه باید فرجام الی رو پیدا کنن.گذر از تونل هم جالب بود در اول فیلم.تاکید دوربین بر اون همه چادر و تاکید بر سه روز تعطیلی هم جالب بود انگار تونل گذر اززهدانه و اون همه چادر هم بر وجود الی های دیگه در چادرها و ماشینای دیگه دلالت میکنه.اول فیلم همه شاد و خندانن اما بعد غیبت الی همه عصبی و عبوس و لیچارگو و سیگار به لب میشن.اول فیلم همه باهمند و اخر فیلم هرکسی ساز خودشو کوک میکنه.اسامی افراد هم باحاله هیچکی نام فامیل نداره همه به نام کوچک هم رو مورد خطاب قرار میدهند.بازی شاه ماهی سینمای ایران هم جالبه.نقش سپیده حالا حالا تو ذهنم هس.دخترکی مهربون و مستقل و فضول و پرشرو شور که میخادهمه خوب باشن و بهشون خوش بگذره.غم امت میخوره این فلک زده بینوا .الغرض در باره الی یه فیلم جهانی است.میشه باهاش همذات پنداری کرد.تلفن در این فیلم نقش مهمی داره.طنز فیلم هم جالبه.ما چهارنفری فیلمو دیدیم.هیچکدوم چرت نزدیم.هیچکدوم نق نزدیم.تخمه و میوه نخوردیم فقط چشم شده بودیم و با بازیگران میخندیدیم و یواشکی بغض میکردیم و دچار استرس میشدیم.من از این فیلم خیلی خوشم اومد.در باره الی درباره همه ماست همه افرادی که به پایانی تلخ و نه تلخی بی پایان میاندیشند.
88/09/17
دیگر مقامی نمی خواهم!!
سلام.بافت قدیمی شهر روز به روز داره به بهانه احیا بی هویت تر میشه.می خواستم برای این بحث برای دفعه چندم در این گاه نوشتم چیزی بنویسم که شعر حافظ موسوی به دادم رسید.حرف دلمان را نوشته البته از نوع تهرانیش.با هم می خونیم. بزرگراه/باید از روی استخوان های خانه ما می گذشت/بولدوزرها/با دندان های براقشان/خانه ها را می جویند و پیش می آمدند/والدین ما/با کاغذهایی که به دستشان داده بودند/در جاهای دیگر شهر ، خانه های بهتری خریدند/اما ما هیچ گاه نتوانستیم/برای خودمان خاطره های بهتری بخریم/حتا حالا که با ماشین های شخصی مان/از بزرگراه می گذریم/و به آهنگ های قدیمی گوش می کنیم!!
بارون با طنازی داره حال میده به خلایقی که از خشکسالی این سالها شاکیند و مدتهاست گوشه چشمی دارن به آسمونی که شده آزاد راه ابرهای که مثل ستاره هالی میان و میرن!! خیلی دلم میخواس امروز صُب میرفتم سمت دشت فدافن و نُوزَد.برم تا ریوش و اگه شده تا اکبرآباد.ولی نشد که نشد.دیر از خونه زدم بیرون. حالا از اتاق بی پنجره ام زل زده ام به راهرویی که پره پنجره اس تا مگه سهم خودم از آسمون ابری رو ببینم.خدابیامرزمادرم در جوابم که پرسیده بودم بارون چیه؟می گفت بارون اشک فرشته های خداست. پرسیدم فرشته ها کی هستند؟کجان؟مادر لبخندی زد و گفت فرشته ها بچه های مثل تو هستند که وقتی گریه می کنن اشکاشون به اراده خدا میره بالای ابرا اون دور دورای آسمونا بعد از اون بالا به اذن خدا میان پایین و میشن بارون.چهار پنج ساله بودم و ساکن بجنورد. وقتی بزرگتر شدم ازش درباره برف و تگرگ پرسیدم گفت امان از تو!!حکایت حکایت همون فرشته هاس.هر دو کُلی خندیدیم.بارون منو یاد مهربونی های این و اون میندازه.یاد لبخندمادر، مادری که مهربانو بود.
خوندم که رِندی از طایفه رنود ناشر کتاب کلمات قصار و جملات ماندگار! رهبر آلمان نازی را در قطع جیبی با عنوان " پیام های سیاسی، اجتماعی، تاریخی آدولف هیتلر" روانه بازار نشر کرده است.جالب اونکه در تمام صفحات این کتاب، آرم صلیب شکسته به صورت کلیشه ثابت در وسط صفحات درج شده است. در ضمن خوندم که ترجمه فارسی کتاب "نبرد من "که به انجیل نازی ها مشهور است و هیتلر آن را در دوران حبس خود در قلعه نورنبرگ به منشی خود "رودلف هس" دیکته کرده بود، در ایران به چاپ هجدهم رسیده است!این روزها چه خبره!!؟؟بازار کتاب به لطف حضور چاپ شده و نشده ها و تجدید چاپ شده و نشده ها شاقولی برای رصد آخرین تغییرات مرئی و نامرئی عوالم سیاست است.بودن بعضی از کتاب ها و نبودنی برخی دیگه یعنی افول بعضی چیزها و سقوط برخی و بالا پایین رفتن بعض باورهای سیاسی.
خبر حضور هاشمی رفسنجانی در تالار آیینه حرم رضوی و دیدار با از ما بهترون اصلاح طلب خراسان رضوی رو یکی از دوستان برام بازگو می کرد.می گفت روزگاری واعظ طبسی و هاشمی هدف از ما بهترون بودند و حالا شده اند قبله حاجات.لب تنور و شب سمور در گذره و روسیاهی مثل هر زمستون دیگه برا ذغاله و مرگ حقه البته برا همسایه ای که مرغش همیشه غازه.راستی کسی کتاب نمی دونم چی چیک سرخپوش و عالیجناب و از این حرفا روخونده؟یه زمانی این کتابا برای صاحبانش گنجی بودند وصف ناکردنی!!لابد این کتاب رو باید از دیده نهان کرد و سیاست را چسبید.انگشت را با آب دهان مبارک تر کنید پنجره را باز کنید مواظب آنفولانزای خوکی و امواج مضر ماهواره باشید.چن لحظه انگشت خیستان را در فضای پشت پنجره بالا و پایین و راست و چپ و این ور و اونور بکنید جهت باد را قشنگ تشخیص دهید امروز برابر سمت و سویی که باعث ایجاد خنکایی دلپذیر در سرانگشت مبارک شده شعار مرده باد و زنده باد سردهید.یادگیری این روش سنجش تب و تاب سیاست برای بقا در همه ادوار کار سختی نیست.الگوهای متعددی در اطرافمان در حال تردد با وسایط نقلیه آنچنانی هستند.خیالتان را راحت کنم مدرک پدرک هماز نوع هاوایی و آکسفورد و غیره و ذالک هم نمیخاد.واضح و مبرهن است که اگر این کار را نکنید یا باید کنار شومینه منزلتان(یا کرسی و منقل و از این حرفا) آب پرتغال خنک میل کنید یا تشرفتان را خواسته و ناخواسته ببرید به یکی از ندامتگاه های نزدیک سرای سالمندان، مثلن کهریزک.
ایمیلی داشتم از عزیزی با این داستان:پادشاهی نسبت به وزیرش خشمگین شد و او را از کار برکنار کرد. وزیر بدون اینکه ناراحت شود به خانقایی رفت و درویش شد. پس از مدتی، دشواری های زیادی برای پادشاه پیش آمد و وزیر جدید نتوانست آنها را حل کند.پادشاه به یاد وزیر قدیمی افتاد و او را احضار کرد و از او عذر خواست و گفت: من تازه متوجه شده ام که تو انسان خردمند، توانا و دانایی بودی و حالا می خواهم مقام گذشته ات را به تو بازگردانم.وزیر سابق بی درنگ گفت: انسان خردمند کسی است که آرامش زندگی اش را فدای دلواپسی مقام و منصب نکند! پادشاهان حالت مشخص و روشنی ندارند یک لحظه خوشحال و عادل هستند و لحظه ای دیگر خشمگین و ستمگر! پس یک انسان خردمند هرگز به آنان نزدیک نمی شود و من هم دیگر مقامی نمی خواهم.
88/09/14
بوی کتاب در جشنواره!
سلام.عیدتون مبارک.چقدر هوا یهو سرد شد؟صب شیشه های ماشین رو لایه ای از یخ مخملی فرا گرفته بود.تو کوچه بعضی جاها شده بود آینه و جون میداد برای سُر خوردن!الان آفتاب با طنازی کامل در حال عشوه گری است و گرما رو با سرنگ محبت قطره قطره می پاشه پخش میکنه .صب شنبه رو با شعری از اکبر اکسیر شروع می کنیم: شير مادر، بوي ادكلن ميداد/دست پدر، بوي عرق/(گفتم بچهام نميفهمم)/نان، بوي نفت ميداد/زندگي، بوي گند/(گفتم جوانم نميفهمم)/حالا كه بازنشسته شدهام/هر چيز، بوي هر چيز ميدهد، بدهد/فقط پارك، بوي گورستان/و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!
رفتم جشنواره هنرهای تجسمی شهرمون.عزیزانی چون بدیعی و سادات و خزاعی و چن نفر دیگر باعث و بانی ماجرا بودند.خسته نباشند.یه گلگشتی داشتم در نمایشگاه آثار.جاتون خالی حظ کردم به خصوص از کاریکاتوراش.ولی مث همیشه یه چیز آزارم داد.هنرمندان کاشمر خیلی اهل تقلید شده اند.منظورم در سبک نیست.در سبک ممکنه هرکسی بخشی از عمر هنری اش را مرید یک صاحب سبکی باشد.منظورم تقلید یا کپی برداری از آثار دیگران و افراد مطرح عرصه هنرهای تجسمیست.به عنوان مثال یکی می خواهد یک کوچه باغ زیبا را نقاشی کند، او بدون توجه به کوچه باغ های موجود در نقاط کوهستانی و کویری کاشمر نقاشی های دیدنی استاد نوه سی را کپی می کند.این نکته آفت استادان و فراگیران هنرهای تجسمی این دیار است.یه بار به یکی از اساتید مطرح شهرمان این موضوع رو گفتم ناراحت شد چون در حال کپی کردن یه منظره از شیشکین بود.در هر حال نظرم را به استاد بدیعی گفتم.لبخندی زد.امید که شاهد بهره بردن هنرمندان از خرده فرهنگ بومی خود و در یک کلام زادگاه و اقلیم خود باشیم.
و اما طرح داستانی که این روزا اسیرشم.کدخدا شیوا را آبروی آبادی می دانست.ناموس روستا.ستاره این بلوک.خورشید این حوالی.حالا چوپانی یک لاقبا شده بود شیفته شیوا.شیدا صدایش می کردند.جوانکی دوتار نواز که چوب بازی حرفه ای بود و خبره کار چوپانی.خوشنامی شیدا در هفت آبادی ضرب المثل بود.کدخدا راضی به این وصلت نبود.شیوا هم برابر دیده ها و شنیده هاخاطرخواه شده بود.کبوتر وجودش آشیونه اش رو جُسته بود.پدر شرط ها گذاشت.چوپان برنده شد . آخر الامر کدخدا در جنونی مهار نشدنی شرط کرد شیدا هفتاد بار کوه را بالا و پایین برود با زنبیلی بر پشت.کدخدا خسته از خیره سری دختر امر کرد تا شیوا هم در زنبیل قرار گیرد.هفتاد بار سعی در عرصه عاشقی نوایی بود که در هفت پارچه آبادی آن حوالی غوغا به پا کرد.حالا مردمان جمعند تا ظلم کدخدا ببینند و فرجام شیوا و شیدا را.شیدا یا علی گفت و با شیوا به طی طریق هفت خوان عاشقی پرداخت.هروله شیدا با شادی ناظران همراه بود. ناگاه زنبیل از تن عاشق جدا شد و معشوق انیس سنگ کوه! و تا به پای کوه برسد به روایتی چل تیکه شد.داد جمع به هوا خواست .کدخدا غروب ستاره اش را نظاره گر بود در بُهتی از سر درماندگی.شیدا اما گژدم زده ای را می مانست که رفتن جان را به چشم دیده است. به نیت گرفتن زنبیل و رسیدن به معشوق پرواز کرد.لَختی گذشت دو دلداده سعی عاشقی را به فرجام رسانده بود.کدخدا شکسته دل شیوایش را در پای کوه خاک کرد مردمان شیدا را همسایه او کردند.در میانه دو گور به لطف درویشی رهگذر تک درختی قد کشید .حکایت عشق شیدا و شیوا و جنون کدخدا به لطف دَم درویش دوتار نواز شهره اطراف شد.

