88/06/31
یاد جنگ درد مادر غم ماندن!!
سلام.شعری خوندم از شهاب مقربین ، شما هم بخونید: قطار رفت / بیصبرانه جا به جا میشوم/روی نیمکتی در ایستگاه/جا نماندهام/سالهاست/منتظر ِ/قطار بعدیام
آخرای سال 58 پدر بازنشسته ژاندارمری شد.به اقتضای کارش در نقاط مختلف استان خراسان آنزمان خدمت کرده بود.شناسنامه شش فرزندش گواهی بر حضور او در شهرها و دهات آن استان پهناور است.مدتی هم کردستان بود.منطقه آلوت بانه.بگذریم وقتی بازنشسته شد ساکن بجنورد بودیم.من دوران ابتدایی را به طور کامل بجنورد بودم. خانواده تعلق خاطر خاصی به این شهر دارند.تابستان 59 همه به جز داداش به کاشمر آمدیم ، داداش با آغاز جنگ با گروه شهید رستمی و شهید محقر راهی مناطق جنگی شد.11ساله بودم و یادمه که هر شب مادر با دیدن تصاویر و فیلمهای مناطق جنگی در خودش گریه می کرد.نام داداش که به میون می اومد گریه اش به هق هق تبدیل میشد.جنگ برایم دو مفهوم داشت یکی مفهوم ملی و دیگری بُعد عاطفی موجود در فضای خانه.داش حسن هم قصد عزیمت به جبهه را داشت.مادر طاقتش طاق شده بود.خدابیامرز کلی نذر و نیاز کرد تا فرزندانش سالم بمانند.داداش چند باری مجروح شد.هنوز هم ترکش ها انیس سلول های بدنش هستند.اگه یه آهنربای معمولی بذاری پشتش بی تعارف میبینی آهنربا میلی به سقوط نداره.خلاصه جنگ ادامه داشت و بچه ها بزرگ شدند و مادر صبوری می کرد.پدر نظامی بود و درونگرا ولی مادر در نیمه دوم دهه شصت به خصوص بعد از جراحت سنگین داداش یک چشمش اشک بود و دیگر خون.یکی دوبار دل پدر هم به فغان آمد.دیدمش سر خاک مادرش که دلش هوای داداشو کرده بود و ریز می گریست ومن دویدم به ته کوچه منتهی به گورستان تا پدر نبیند که دیده امش به گریه.سال 66 کاملن اتفاقی سه پسر خانواده بدون اطلاع هم مدتی همزمان در نواحی غرب و جنوب حضور داشت.مادر چی کشید.اینو از بغض های فروخفته اش در پس تلفن حدس می زدیم.در اولین مرخصی ما را بو می کشید و های های می گریست.می دانستیم که داداش برای خودش یلی است در دوران جنگ.دانسته های ما ناشی از اطلاعات دوستان و اشنایان بود.هنوز هم که هنوزه داداش از آن روزها کمتر می گوید.فقط گاهی اوقات ذکر خیری از دوستان شهیدش به خصوص برادران شهید محقر و شهید عاصمی و شهید چمران می کند آنم با این تک مضراب که اینان هنوز معرفی نشده اند به نسلهای آتی و فعلی.بگذریم امروز بهانه ای بود برای ادای احترام به دوران دفاع مقدس.دوران پر عزت و غیرتی که جزو عمر اهلش حساب نشد تلخی ها و شیرینی هایش بر عمر آدم تاثیر داشت. مادر در آن روزگار شکسته شد.به یاد دارم روز مرگش(14 مهر 81)داداش فغان می کرد که ما با کارهایمان عمر مادر رو کم کردیم.مادر 8 سال نظاره گر رفت و آمد فرزندان و سایر عزیزانش از آشنایان به جبهه بود.آش پشت پا می داد. سفره حضرت ابوالفضل (ع)نذر می کرد.برای جبهه نان می پخت به عشق آن که شاید علی اش هم از آن نان بخورد.یادش بخیر.وقتی خبر شهادت جوانان فامیل و محله و آشنایان را می شنید می گریست.به گوشه ای می رفت و خموش دعا می خواند.8 سال جنگ مادر مادری کرد.مهرورزی کرد.گریه ها کرد تلخ و جانسوز.تصور بکنید سه ماه از داداش بی خبر بودیم .او در پی اصابت ترکش و بیهوشی در اصفهان بستری بود.خبر شهادتش را داشتیم و مادر باور نمی کرد.مانده بودیم که سیاه بپوشیم یا به احترام مادر در سکوتی پر معنا نعره بزنیم.حتی خودمان را آماده کرده بودیم که در روز تشییع جنازه اش دکلمه ای بخوانیم و وصیتنامه اش را قرائت کنیم.یه روز مادر گفت امروز علی میاد.ساعتی نگذشت که داداش با دستی بر گردن و چهره ای نزار و نحیف و رنگ پریده با دردی خفته در پای چشم و چین و چروک در هم کشیده صورت وارد شد.پیر شده بودپیری جوون یا جوونی پیر.کلی ترکش در تن داشت که هنوز دارد کنار فلب و از گردن به پایین.مادر فقط بغلش کرد.نفسی عمیق کشید و برای دقایقی از هوش رفت.صحنه ای بود غم انگیز.دقایقی بعد مادر هوشیار و سرزنده دور شمع وجود پسر بزرگش می گشت.فامیل متعجب به دیدن داداش می آمدند وای که اشک نمی گذارد که در یاد ایام راحت باشم.
جنگ جراحت دوستداشتنی نسل من است.وبال گردنی که می خواهیمش و بهش افتخار می کنیم.خوشحالم که در دورانی زیستم که توانستم به وطنم خدمتی بکنم.یادیاران رفته هنوز قلقلکم می دهد.جالبه دوسان افقی شده من بیشترند از عمودی ها.قبرستان های کاشمر و برخی از روستا مسکن دوستانی عزیزتر از جانند اینان اگر بودند بی شک از این روزها و روزگار شکوه ها داشتند.الان چهره بسیاری از اینان در مقابلم نظرم قرار دارد.یادشان رزق روحم هست و خواهد بود.شیرمردانی بی ادعا که مستانه و با انگیزه از سر غیرت و شیدایی رفتند تا بودن را به ما واگذارند.
نمی دوستم نویسنده ای چون مصطفی مستور اهل شعر گفتن هم هست.این شعرش که به دل نشست با هم می خوانیم :در اين هستي غم انگيز /وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم» /كام زندگي را تلخ مي كند/وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات /زندگي را/تا مرزهاي دوزخ /مي لغزاند /ديگر – نازنين من – /چه جاي اندوه /چه جاي اگر.../چه جاي كاش.../و من /– اين حرف آخر نيست – /به ارتفاع ابديت دوستت دارم/حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه /از لذت گفتنش امتناع كنم.
88/06/29
شاید از سر اتفاق!
سلام.در جایی خواندم:می گویم سلام/کسی جوابم نمی دهد/پس خدانگهدار می گویم/شاید از سراتفاق/کسی دستهایش تکان بخورد!
باید زمزمه کرد که صد حیف که آن رفت و صد شکر که این آمد.ماه مهربان خدا تمام شد.به همین سادگی.ماه با حالی بود.امسال غیر سال های قبل برای من و خانواده حال و هوایی خاص داشت این ماه پر برکت.به لطف داش علی و خانواده اش این ماه را به خوشی سپری کردیم.برای اولین بار مزه مهمانی رفتن و مهمانی دادن در سحر را با تمام وجود حس کردیم.کتاب و فیلم و موسیقی و دعوتی اصلی ترین برنامه ما بود در این ایام اهورایی.صد حیف که رفت.عیدتان مبارک.
یه زمانی در یه نشریه ای ستونی داشتم با عنوان بلاگ سرا ویژه بیان حال و هوایی وبلاگ های ترشیز کهن.درست یکسال از آخرین باری که یرای آن ستون مطلبی نوشتم می گذرد.در همان حال و هوا این مطلب تقدیم می شود:چندی است در میان وبلاگ نویسان کاشمر نوعی کاهلی و میل به ننوشتن مشاهده می شود.روزبروز تعداد وبلاگ های که دیر به دیر به روز می شوند بیشتر می شود. بوی الرحمان بسیاری از وبلاگ ها بلن شده است.البته هر هفته شاهد تولد وبلاگ های جدید هستیم وبلاگ های خاص موضوعات عاشقانه و دغدغه های از سر بی دردی.البته استثناهای هم هست و در این میان وبلاگ ابوالفضل سعادتی یکی از جوانان دیار ترشیز حال و هوایی دگر دارد.او از جمله جوانانی است که براحتی می توان آنان را در قالب بچه های مسجد طبق بندی کرد. بی پروا قلم می زند و نقادی می کند.نمی خوام براش نوشابه باز کنم و هندونه زیربغلش بدم.ولی بی تعارف نوع نگاهش جالبه.کاری به درستی و نادرستی اعتقاداتش در عرصه های مختلف ندارم بی ریا و بی غرض درددلش را می نویسد.به چند مطلب جدیدش توجه کنید او طیف مورد علاقه اش را نقد می کند کاری که در کاشمر حتی درمحافل خصوصی و در هزارتوئ تشکیلات عیان و نهان سیاسی و در پستو دفاتر ریز و درشت شهر هم مرسوم نیست.کی جرائت می کند که به پدرخوانده ها و هزاردستان ها گِله ای و ایرادی وارد کنند.ابوالفضل می نویسد و هراسی از خوشامد این وآن ندارد.برای او جاذبه های مرسوم رنگ وبویی ندارد سری به پروفایل وبلاگش بزنید صداقت را در قلمش می بینید.متاسفانه جوانان فعال در دو گرایش سیاسی شهر به اجبار نقش پیاده نظام و فرمانبرانی ساده را ایفا می کنند.نگاهی به لیست های ارایه شده از سوی این دو طیف در انتخابات سه دوره شورای شهر مبیین این مدعاست.در نظام تشکیلاتی این دو طیف جوانان جایگاهی حقیقی و موثر ندارند.سیاهی لشکرند.امثال ابوالفضل اهل مطالعه و دردشناس هستند ولی متاسفانه مافیای قدرت در مدار محافل ترشیز برای آنان تَره هم خُرد نمی کنند و فقط در ایام کار و انتخابات از گُرده آنان کار می کشند.پیروزی را به لطف حضور خود معنا می کنند و شکست را مربوط به حضورآنان می دانند.در هر حال پیشنهاد می کنم مطالعه وبلاگ ابوالفضل را( با شش ماه سابقه کار در عرصه وبلاگ نویسی)از دست ندهید که قلمی دارد گزنده و پویا.
عرض تسلیتی مجدد دارم به دوست عزیزم دکتر سهیل سادات ترشیزی و خاندان معظمش بابت فوت و درگذشت مادربزرگ عزیزش.خدایش رحمت کناد.
88/06/26
مثل زنبوری سرگردان!!
سلام. چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو/قبول ندارم/به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی/حساب نکردی که من/به جز تو/هیچ ندارم ؟
خاله جان از مشهد اومد.دیشب رفتیم عیادتش.رنگ به چهره نداشت.نمی تونستم نگاش کنم.چهره اش برام چهره مادرو تداعی می کنه.خاله مادرمو مادر خودش می دونه و هی تاکید داره که کوکب منو بزرگ کرد .او خواهری بود که در حق من مادری کرد.خاله این روزا اسیر شیمی درمانی و لیزر و چندی دیگر عمل جراحی است بابت سرطانی که دارد. از خودم بدم میاد که در این زندگی ماشینی وقتی برای دیدار خویشان ندارم فقط باید در اینگونه مواقع زیارتشون کنم.برای شفای خاله و همه مریضان هم اینک محتاج دعای شما هستیم و هستند.
بنا به دستور همسرم قرار شده کتابخونه مان را سر و سامون بدیم.در اولین گام کتابخونه از اتاق انوری منتقل میشه به اتاق اینوری.بعدش قفسه های فلزی تبدیل به قفسه های از جنس ام دی اف میشن.زندگی آپارتمانی دغدغه های خاص خودشو داره.یکی از این دغدغه ها بزرگ شدن بچه هاست و نیازشون به فضای اختصاصی و استقلال بیشتر در خونه.خونه های قدیمی اندرونی و بیرونی داشت ولی آپارتمان ها تو گویی خونه ای هستند شیشه ای!الغرض در تکاپوی فراهم کردن مقدمات این حرکت هستیم.سازنده قفسه ها قول داده کارشو هفته اول مهر تحویل بده .ما هم هر روز سرکی میکشیم به لابلای قفسه ها برای جمع و جور کردن کتابها و باقی چیزا و در این میان چه خرده کاغذها و برگه های سیاه شده که خودنمایی نمی کنند.در این میان این چن شعر بر تن جزوه ای خودنمایی می کردند.تایپ کردنشون سخت بود ولی ارزشمنده خوندنشون.
۱- در این روزگار وانفسا شعر میتونه بخشی از دغدغه های آدم رو بیان کنه یه جورایی تسکینت بده .بعض شعر ها بیان حاله امروز و دیروز و فردای ماست.شاعر خواسته و ناخواسته درد مارو فریاد زده.در فراق یک دوست این شعرشهاب مقربین منو به فکر فرو می بره که : همهی کلمات/معنای تو را میدهند/مثل گلها همه/که بوی تو را پراکندهاند/سکوت کردهام/که فراموشت کنم/اما مدام/مثل زنبوری سرگردان/رانده ازکندویش/دورِ گلم میگردم
۲- در راستای همون فراقی که گفتم شعر حسین منزوی هم به دادت می رسه تا فریاد بزنی که : یک شب هوای گریه/یک شب هوای فریاد/امشب دلم.../هوای تو کرده است...
۳-در همین گشت و گذار در میان اشعار این و آن است که به آناتی مملو از انتظار و تعلیق و توهم میرسیم.گروس عبدالملکیان در شعری یکی از این آنات و دقایق را به تصویر می کشد: می خواستم بمانم/رفتم/می خواستم بروم/ماندم/نه رفتن مهم بود و نه ماندن/مهم/من بودم/که نبودم...
۴-اکبر اکسیر در واوگویه هایش طنزی گزنده دارد طنزی که تو را مدهوش می سازد.باید لَختی چشمانت را ببندی و شعر را مزه مزه کنی و سعی کنی که نخندی.با هم می خوانیم : صفر را بستند/که ما به بیرون زنگ نزنیم !/از شما چه پنهان ..../ما از درون زنگ زدیم !
۵- او در شعری دیگر همه چیز را به ریشخند میگیرد تا ما بهتر اطرافمان را بنگریم و نفس بکشیم و بودنمان را فریاد کنیم.او می گوید:من تعجب می کنم/چطور ، روز روشن/دو هیدروژن /با یک اکسیژن ترکیب می شوند/و آب از آب تکان نمی خورد !
۶-این ریچاردبراتیگان طناز که بدجوری عاشق صید قزل آلاست هم شاعر با حالیه! شعری داره که به لطف ترجمه احمد پوری خوندنی است توجه بفرمایید:آخرین حیرت زمانی ست/که دیگر پی می بری/چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد...
۷-در آخر باز هم طنزی تلخ از رسول یونان برای آخر این گاه نوشت :سعی کن با همه چیز کنار بیایی !/فرار نکن/زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !
88/06/25
روز تولد!!
سلام .حافظ شوخ چشم می فرماید :
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد!
۱- امروز روز تولدمه.دیشب بارون اومد.بهتره بگم جَلَه (تگرگ)اومد.در بعضی جاها آبروی شهرداری به علت آب گرفتگی رفت و در بعضی جاها به علت آب نگرفتگی نرفت!ماشینا از بس تو آب رانندگی کردند حال کردند و برخی خاموش کردند و برخی آب پاشی ها فرمودند خلایق و این و آن را.به هر حال تولدم مبارک!تولد همه اونایی که امروز تولدشونه مبارک!اولش همه شکل هم هستیم.کوچولو و کچل.با اولین گریه بازی شروع میشه.بزرگ می شیم.انقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم.دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست.حتی صداهامون.گاهی با هم می خندیم.گاهی به هم!یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت.یکی میگه یک سال بزرگتر شدم.یکی میگه یک سال پیرتر شدم.یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم.یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم.یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.در هر حال یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع!!
۲- جایی خواندم که :فلاسفه و سخنوران ادب پارسی چهل سالگی را " سن پختگی " و " بلوغ معنوی " دانسته اند . به شخصی که دارای تجربه و آزمودگی است " شخص پخته " گویند . چرچیل ؛ سیاستمدار مشهور انگلیسی بر این باور بود که : « اگر در بیست سالگی آرمانگرا نباشی ، قلب نداری و اگر در چهل سالگی محافظه کار نباشی ، مغز نداری . »
۳-چهل سالگی در فرهنگ و سنت ما سن متفاوتی است.در این سن نگاه جامعه به مردان عوض می شده و آنان را به جمع پختگان و کامل مردان می پذیرفته اند.سعدی در رسائل فارسی خویش روایتی بدین مضمون آورده است: هر آن کس که در این سرای فتور و متاع غرور که تو او را دنیا می خوانی، سال او به چهل برسد و خیر او بر شرّ او غالب نگردد و طاعت او بر معصیت راجح نیاید ، او را بگوی که رخت برگیر و جانب دوزخ گیر!!»
۴- مولوی در دفتر سوم مثنوی مراحل تکامل انسان را تا چهل سالگی به شیوه اهل حکمت شرح داده و ی در بخشی از این دفتر آورده است:
آدمی را اندک اندک آن همام
تا چهل سالش کند مرد تمام
۵- سعدی در بوستان چهل سالگان را از دست و پا زدن بیهوده منع کرده است:
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایام پیری بهش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کابت از سر گذشت
نشاط از من آن گه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر!
88/06/24
از تو که نیستی!!
سلام. غلامرضا بروسان شاعر معاصر خراسان می گوید:به چیز دیگری معتاد اگر بودم/خودم را به تخت میبستم و/خلاص میشدم/خودم را به کجا ببندم/از تو که نیستی!!
یکی پرسید کجایی؟ برا جواب موندم حیرون!به واقع کچام ؟ ناکجاآباد؟پرسید: کم پیدایی.پرسیدم پیدا بودن یعنی چه و کجا یعنی کجا؟توضیح داد در این جا و آنجا دیده نمی شوی.به باور اون باید تا حالا صاحب منصبی می بودم و جایگاهی می داشتم و از این تعابیر.یاد یکی از نوچه های هزاردستان این دیار افتادم که می گفت : فلانی یکم مواظب زبونت باش شدی از این جا رُونده و از اونجا مونده!!یه کم به خود بیا .به فکر زندگیت و بچه هات باش !!آی خندیدم وآی می خندم وقتی یکی اینگونه نصیحتم می کند که حمید فلان کار را بکن و بهمان جا مرو و با فلانی دمخور نشو که چپ است و راست است و اینوری و انوری است.یکی می گفت از دو چیز می ترسم نصیحت و ساهی. گویا برا برخی از دوستان شاغولی خاص برای ارزیابی وضعیت دوستان موجود است بنا به این شاغول فرد باید دارای جایگاهی سیاسی و باندی باشد و در شبک ای تار عنکبوتی مراحل رشد در یک جریان محفلی را طی کند و بشود من آنم که رستم بُود پهلوان.بگذریم این روزا سرکارم.صب تا عصر.بعدش مهمان اهل منزل و سپس دیدوبازدیدی و مطالعه و نوشتن نوشتنی ها و در لابلای روزمره گی هر روزه دیدن فیلمی و خواندن شعری و به روزکردن این گاه نوشت (گاهی روزنوشت)!!به همین سادگی.
سیفالدین باخرزی، عارف قرن هشتم هجری می فرماید:من چندین کَس از سالکان را دیدم و از سر صدق از سِرّ عشق پرسیدم.یکی گفت آب روان است،دیگری گفت آتش سوزان است.یکی گفت ضیف است،دیگری گفت سیف است.یکی گفت شراب است،دیگری گفت سراب است.یکی گفت ریاض دولت است،دیگری گفت ریاضت محنت است.یکی گفت نوری است ربانی،دیگری گفت ناری است شیطانی.یکی گفت بادیهی بیپایان است،دیگری گفت کعبهی دل و جان است.یکی گفت نامهی امان است،دیگری گفت فرمان حرام است.یکی گفت جامی است که مستی او بیسرانجام است،دیگری گفت مرغی است که مرغ دل مرغ دلان را دانه و دام است.آخر عشق از این همه کدام است؟
88/06/23
یه تحقیق!
سلام. رسول يونان می گوید: چوپان/ بره گمشده اش را/ در يخچال فريزر پيدا مي کند/ مي زند زير گريه/ شهري ها/ او را به همديگر نشان مي دهند و/ مي خندند.!!
داش کاظم ایمیلی داده خواندنی و قابل تامل.بدون هر حاشیه ای با هم می خوانیم:
این مطلب را تا آخر بخوانید و به اتفاقی که می افته کمی فکر کنید (30
ثانیه بیشتر وقت نمی گیره) لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید: نتیجه
چیست؟
2+2
4+4
8+8
16+16
خیلی سریع عددی بین 12 تا 5 انتخاب کنید. انتخاب کردید؟
حالا برید پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عدد انتخابی شما 7 بود؟
این آزمایش توسط پرفسور "مک کین" یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا،انجام شد .در این آزمایش با طرح 4 سوال اول ذهن شما شرطی
شده و در هنگام انتخاب عددی بین 12 تا 5 ابتدا ذهن این دو عدد راجمع می
کند یعنی 17 ولی 17 بین دو عدد12 تا 5 نیست. ذهن اتوماتیک به عدد 7 می
رسد که از 5 هم بزرگتر است. این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری
ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه
روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است. طبق نتیجه تحقیقات
مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در
دراز مدت استقلال فکری هر کس صرف مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی
خودش.
88/06/22
از هیوز تا شیطان!!
۱-سلام وقتی با شعری از لنگستون هيوز مواجه میشم ناخودآگاه یاد شاملو می افتم.یکی از دوستان این شعر را برام ایمیل کرد(بعید میدونم ترجمه شاملو باشه):براي روياها شتاب كن/ چرا كه اگر روياها بميرند/ زندگي پرندهي پرشكستهايست/ كه نميتواند پرواز كند/براي روياها شتاب كن/زيرا هنگامي كه روياها بروند/زندگي دشت عقيميست/يخزده زير برفها!
۲- کتفم درد می کرد.حسابی کنف بودم!دردش دمار از روزگارم درآورده بود.حمید گفت برو حجامت.دکتر گل محمدی را معرفی کرد.شب احیا بیست وسوم با علی رفتیم حجامت.حالا میان دو کتفم دایره ای اندازه یه نعلبکی دیده میشه سرخ رنگ با کلی خط کوچک و موازی.یکی از دخترام میگه بابا رد زخمت شده عینهو بارکُد ها روی اجناس!!دختر دیگم میگه وای بابایی خیلی بدی خودتو داغ زدی؟همسرم می خنده و هی سعی می کنه با زدن دست به پشتم منو بابت حجامت تشویق کنه که هی دادم بُلن میشه که آخ!و این آخ گفتن میشه اسباب خنده.دکتر هی صلوات فرستاد و هی تیغ زد و بادکش فرمودند.یاد حموم خزینه ای فدافن افتادم که تا همین ده پونزده سال پیش بساط دلاکاش پهن بود.البته سلمونی های قدیم هم اهل بخیه بودند.الغرض داغ حجامت در میانه دو کتفم دُق دُق میکنه.باید سه نوبت دیگه هم برم.چه شود!
۳- گفت قهرم باهات و رفت.حالا هی چنگ میزنم تو هفت آسمون تا بدستش بیارم دخترک چنگ نواز زندگی بر باد رفته امرو.گفت قهرم باهات و رفت.حالا هی قد میکشم تا از ورای درختا قدکشیدنشو نظاره گر باشم و هی بشمارم حسرت های خقته در گلوم رو!.گفت قهرم باهات و رفت.حالا هی هر پنجشنبه منتظرم تا بیاد و سیمان سرد گورم رو نوازش کنه و خطی و نشونی بکشه و اشک بریزه و بگه باهات قهرم .می خوام این سری بهش بگم عزیز عزیزمی.برو به زندگیت برس.از من گذر کن یادم رو کنار گورم چال کن.چاره کارت ساده اس.خودت را رها کن.ولی هفته ها در گذرند و من نمی بینم که هر از گاه کودکی و کودکانی او را همراهی می کنند.و او در این مواقع با شَرم کنارم رو به قبور گورستان می ایستد و گذر اشکی شور را بر چهره تحمل می کند و باز قهر می کند و می رود .در این لحظات ندیدن خود دردی است شیرین.
۴- یه داستانک خوندم نوشته فرانتس هولابا ترجمه جناب استاد ناصر غیاثی .بسیار جالب بود . با این توضیح که اصطلاح autostop،(مترداف HitchHiking) یعنی مسافرت مجانی از طریق سوار شدن بر خودرو مسافران دیگر، با هم می خوانیم :یک روز شیطان خارج از بلینزونا (شهری در سویس) اتواستاپ میزد. اما کسی حاضر نبود یکی را با شاخی در سر و نیزهای سه شاخه در دست، سوار کند.نزدیکیهای غروب بالاخره یک ماشین آمریکایی نگه داشت. راننده مرد جوانی بود با موهای بلند و چشمانی مهربان. به شیطان گفت، سوار شود.شیطان نشست کنار راننده و گفت میخواهد برود رُم.مرد موبلند ِ خوش قلب گفت، او هم میخواهد برود رُم. و به اتواستاپی لبخند زد.شیطان مرتب به راننده نگاه میکرد. سرانجام پرسید: «ما هم دیگر را نمیشناسیم؟»آن یکی گفت: «فکر میکنم آخرین بار هم دیگر را توی بیابان دیدیم.» و با ملاطفت دست سوراخ سوراخ شدهاش را بالا گرفت.شیطان پرسید: «رُم چی کار داری؟»راننده گفت: «میخواهم پاپ را بترسانم. خیلی وقت است که دیگر اعتقادی به من ندارد.»شیطان پرسید: «من هم میتوانم با تو بیایم؟»راننده گفت: «با کمال میل. دو نفری قویتریم.»هر دو خندیدند و مسیح گازداد.

