88/05/31
روز پزشک
سلام.حلول ماه مهربانی مبارک باد.دیروز پیامک های باحالی رو دریافت کردم. ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است. میگویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شبهای قدر در آن قرار دارد.
فردا روز پزشک است .چشم هایم را می بندم روز پزشک برایم چه معنایی دارد:پزشک دهکده ، سینوهه پزشک ، دکتر قریب ، اتانازی ، زیرمیزی فیلم دعوت حاتمی کیا ، کتابکده آسمان ، ماشین های مدل بالا ، خانه های ویلایی ، همسران ریز و درشت، باغ فرهنگ ترشیز ، کتابخانه ای در مطب ، اخلاق پزشکی ، ابوعلی سینا ، وزارت بهداشت ، آنفولانزای خوکی ، تعرفه پزشکی ، بیمه ، بیمارستان خصوصی ، جنون گاوی و خیلی عنوان های دیگر برای من و بسیاری تداعی گر مسایلی مرتبط با روز پزشک هستند.برخی تصوراتی خوش دارند و بعضی شاکی اند از این همه تفرعن عده ای پزشک.برخی سوگند بقراط را از حفظ اند.برخی هنوز راز محبوبیت دکتر کندری و دکتر شیخ و دکتر قریب را افسانه می پندارند.برخی از ثروت های افسانه ای پزشکانی مردم گریز حرف می زنند.من هم بسان بسیاری از این قشر خاص چیزا دیده ام تلخ و شیرین.از نماز جماعت در مطب یکی از دوستان طبیب تا وقوع مسایل منکراتی در مطبی دیگر.دیده ام چگونه طبیبی برای درمان درد مردم وقت می گذارد و پشیزی برای مال دنیا ارزش قایل نمی شود او خود را وسیله ای می داند تا ثابت کنه که نام خدا دواست و ذکر خدا شفاست و او در این میانه آیه رحمت است و نشان مهر حضرت دوست.دیده ام طبیبی را که آخرتش را می فروخت و چون سوال کردم راز این تجارت نکبت بار را گفت زندگی خرج دارد و باید پاداش زحماتم را از گُرده این مردم به در آورم.دیده ام طبیبی را که در باغش ویلا می سازد و دیده ام طبیبی را که برای فرهنگ دیارش باغش را وقف می کند.دیده ام طبیبی را که گژ و مژ می نویسد طومار بدبختی هایش را و دیده ام طبیبی را که جمعی خوشنویس را در راهی اهورایی رهنمایی می کند.دیده ام طبیبی را که معنای عشق به خدا و خلقش را می داند و دیده ام طبیبی را که هر روز عاشق می شود و تنظیم خانواده را از حفظ است و هر روز قبله عوض می کند که به روز باشد و روشنفکر نما!!دیده ام اشک طبیبی را در هنگام جان دادن رهگذری ژنده پوش و دیده ام خنده طبیبی را در مرگ شش نفر بعد از تصادفش لبخند می زد که بیمه ام و این کوپن بیمه!دیده ام طبیبی را که در زمان جنگ مرد میدان بود و انیس همرزمانش و اینک بی ادعا در گوشه ای مرهم دردهاست و دیده ام طبیبی را که با سهمیه اش گوش قلک را کَر کرد و اینک همه را مدیون خود می داند و تُرکتازی ها می کند در عرصه های مدیریتی که من آنم که رستم بُود پهلوان!!!فردا روز پزشک است.این روز را به عزیزانم سهیل و جواد و سعید و به برادرزاده ام و به همه انانی که به سوگند پزشکی شان وفادارند صمیمانه تبریک عرض می کنم.امید که پزشکان بسان ابوعلی سینا بدانند که عرض عمر از طولش مهم تر است و این نام نیک است که در یادها باقی خواهد ماند.
در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش ..و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».
88/05/29
اشک امیرکبیر!!
شبی مجنون به لیلی گفت :ای محبوب بی همتا؛ ترا عاشق شود پیدا، ولی مجنون نخواهد شد !
سلام/خسته ام.به همین سادگی. در وبگردی هام به این حکایت برخوردم.حکایتی جانسوز و پر معنا و اعصاب خردکن!وقتی خواندمش دلم گرفت.بخوانیدش شاید دل شما هم بگیرد.
در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامهی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبلهكوبی میكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واكسن بزنند! بهویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله میكوبند.
اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همهی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله كوبیدهاند.در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچههایتان آبلهكوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده میشود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.
این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میكردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین هایهای میگرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشكهایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیدهاند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میكنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...
88/05/28
کاشمر 1400
سلام /شب است و سکوت و من آواره دشت تنهایی های نامتناهی خود/ شده ام غزل خوان حیرانی های خود ، در این ویرانه سرای دنیا نام / دل و دیده درگیر ناز و نیاز روح ، اسیر وادی های اثیری دنیا شده ام/ خستگی، کالبدم را در هم می فشارد و روح می خواهد که بال بگشاید و تا ناکجا آباد پرواز را معنای نو ببخشد./امروز هم دل کویریم مملو از آرزو بود / آرزوهای قاب گرفته در طاقچه خاطرات و خطرات/وَه که چه بی تابانه می خواهم خواسته هایم را/ باید به احترام کلمه از جای برخیزم/ سر بر قُرطاس نهم و های های در درون گریه و خنده را تجربه کنم/ فردا هم برای این مهم دیر است / ترا به سلامی دعوت می کنم / هر که هستی باش / دست حق به همراهت!!
پارسال روزی مث این روزا نوشتم که :«به قول هدايت بعضي زخمها عين خوره روح آدمو مي خوره .اينو همه تجربه كرديم . يه شك ، يه حسادت ، يه توقع ، يه جسارت و در يك كلام رخدادي خواسته و ناخواسته اتفاق ميافته و تا مدتها گريبانت را مي گيرد.اگر هم مشكلت حل شود ردپايش تا ابدالدهر باقي ميماند. ميشه رَد يك سالك. اين روزها درگير دو زخم اينچنيني هستم.زخمهايي كه به ظاهر خوب شدهاند.زخمهاي كه پَرهيب چندشآورشان بر سرت آوار است.»امروز دیدم چیزی عوض نشده است.روزه مرگی ها همانی هستند که بودن.فاتحه!
در گذشته ای نه چندان دور جایی نوشته بودم :چه کسی کاشمر 1400 را جدی خواهد گرفت؟...هنوز از آمایش سرزمین در کاشمر خبری نیست. واگر هست بازهم مطالعاتی توسط غریبه هاست. دوستانی که از منظر کسب در آمد به پروژه های این چنینی می اندیشند...هنوز طرح مردم نگاری کاشمر انجام نشده است. هنوزبعضی ها که تعدادشان هم کم نیست به بستن بار خودشان می اندیشند و وَبال توسعه کاشمر می شوند.برای توسعه چه کم داریم ؟ نیروی انسانی داریم. معدن و کشاورزی و جاذبه های سیاحتی و زیارتی داریم. امتزاج کوه و کویر یعنی اوج لطف خدا به کاشمر برا ی عمران و ابادانی و توسعه.چه کسی به کاشمر 1400 هجری شمسی اندیشیده است.؟گویا از دید برخی مهم آن است که امروز قدرت داریم و باید در قدرت بمانیم !!یا برای عده ای دیگر مهم آن است که قدرت از کف داده ایم و باید بار دیگر با لطایف الحیل به قدرت برسیم!! آیا باید برای دستمالی قیصریه را به آتش بکشیم؟
کاشمر امروز که کاشمر دیروز نیست. دو بخش آن شهرستان شده است (بردسکن و خلیل اباد )و شاید دو روز دیگر هم کوه سرخ هم شهرستان بشود. برای این مساحت موجود چه کرده ایم ؟چه اندیشه ای برای به سامان نمودن توسعه در ترشیز کهن (هر سه شهرستان ) داریم؟ چه تعاملی با شهرستان های پیرامون داریم. ؟چرا مرگ حق است فقط برای همسایه ؟ چه زیبا می شد اگر نمایندگان ادوار مختلف مجلس کاشمر گرد هم جمع می شدند و به دور از زنده بادها و مرده بادها تجربیاتشان را برای توسعه کاشمر در محیطی مملو از دوستی مطرح می کردند. چه خوب می شد اگر بانک اطلاعات صاحب نظران و مفاخر معاصر کاشمر تشکیل می شد. چه خوب اگر موزه مردم شناسی می داشتیم. راه آهن و فرودگاه می داشتیم. چه خوب می شد اگر مشکل بی کاری نبود و شهرستان از نظر صنعت و اشتغال زایی مشکلی نمی داشت.چه خوب می شد اگر انجمن اهالی ترشیز در تهران و مشهد کمی جدی تر به دیارشان می اندیشیدند.راستی چه کسی به فکر کاشمر 1400 است؟
88/05/25
نردبان آسمان و 4 نکته!!!
سلام
بار دیگر بر حضور دوستان کاشمری در کتابکده نردبان آسمان تاکید می کنم.پیشنهاد می کنم هفته ای یک بار گلگشتی در این مجموعه وزین داشته باشید.یه جورایی نگارستان معناست.هر هفته با زیارت مجموعه ای جدید غافلگیرمی شوید.سال هاست که از کاشمر کتابی تهیه نکرده ام.بر پیشانی کتاب هایم نام ونشان شهرهای مختلفی دیده می شود.سال ها قبل نشر اندیشه در خیابان امام تامین کننده بخشی از نیازهای اهالی کتاب این دیار بود. در این سال ها نمایشگاه های کتاب هم دچار روزمره گی بودند.حالا یک کتابفروشی هست که به تمام معنا کتابفروشی است.شاید عجیب باشد اگر بدانید 8 مغازه دیگر در نقاط مختلف شهر نام کتابفروشی بر خود نهاده اند که در آنها بیشتر لوازم التحریر دیده می شود تا کتاب! البته کتابفروشی های شهر کتاب(کتب دانشگاهی)سروش(کتب پیام نور) و ریحانه ولایت(کتب مذهبی) نیز قابل توجه هستند ولی نکته آنجاست که بدانید نردبان آسمان با احترام به حضور این کتابفروشی های سعی در افزایش حق انتخاب کتابدوستان در امر مطالعه دارد.تنوع کتابهای این کتابفروشی روز به روز بیشتر می شود.البته جای کتابهای مرجع خالی است.جای نشریات معتبر در این مجموعه خالی است.زیبنده خواهد بود اگر دوره اثار نویسندگان مختلف در این مجموعه عرضه شود.یقین دارم که این مجموعه در گذر زمان در آینده ای نه چندان دور تبدیل به یکی از جاذبه های دیدنی شهرمان برای اهالی فرهنگ و تحقیق خواهد شد.
حواندم که: در تقويم گردشگري كشور خراسان رضوي از 10 تا 20 آبان شاهد برگزاری مراسم هفته گردشگری خواهد بود،بر اساس این تقويم ، روز گردشگري استان خراسان رضوي 10 تير ، مصادف با سفر امام رضا به خراسان رضوي (با شعار «خراسان رضوي؛ سرزمين خورشيد)تعیین شده است. » سهم استان درفهرست رويدادهاي گردشگري نیز برگزاری ؛ همايش ساماندهي منازل شخصي 10 تير، همايش ساماندهي زائرسراهاي دولتي 12 مرداد، همايش گردشگري سلامت 6 مهر، سمينار علمي خانههاي جهانگردي 7 آبان، همايش تجليل از خادمان گردشگران استان 3 آذر، همايش جاده ولايت 11 آذر، همايش گردشگري روستايي و عشاير 12 دي، سمينار آموزشي اكوتوريسم 4 بهمن می باشد.خیلی دوست دارم ببینم سهم کاشمر از این هفته و شعارش و روزهایش و برنامه هایش چیست؟شاید شورای فرهنگ عمومی در باره این مهم چیزی در چنته داشته باشد؟شاید نمایندگی میراث فرهنگی در کاشمر چیزی در آستین داشته باشد؟شاید هزاردستانی پیدا شود و کاری بکند؟...و چند شاید دیگر از همین سنخ!!!
خواندم که :استانداري خراسان رضوي بر لزوم فرهنگ سازي در عرصه فضاي مجازي تاكيد كرد.معاون سياسي اجتماعي استانداري خراسان رضوي با بيان اين مطلب افزود: فضاي مجازي از عرصه هاي نويني است كه به دليل استقبال گسترده جوانان از اينترنت به عنوان دنياي جديد روبروي ماست و بايستي براي حضور صحيح در اين فضا برنامه ريزي لازم صورت گيرد.دستگاه هاي فرهنگي استان بايستي براي ارتقاي سطح فرهنگ عمومي و هم چنين ترويج ارزش ها و فضايل اسلامي در فضاي مجازي تلاش كنند.وی خواستار تشكيل كارگروهي براي برنامه ريزي و ساماندهي اين مهم با حضور دستگاه هاي ذيربط و كارشناسان مطلع شد.خدا را شکر بالاخره از خواب گران برخواستند انانی که خود را به خواب زده بودند.حالا باید منتظر تشکیل جلسات در سطوح مختلف در هر شهرستان باشیم و باقی ماجرا!!!
یکی گفت: این موبایل ها هم ابزاری مناسب برای شنود و جاسوسی هستند.هر کدام چیزی گفتیم.جو غالب مخالفت با باور گوینده بود.فرداش در سایت عصر ایران خواندم که : هر تلفن همراهی قاعدتاً دارای یک میکروفون بسیار حساس است که همواره قابلیت فعال شدن را دارا می باشد.فعال کردن این میکروفون نیازی به برقراری تماس با گوشی مزبور و فعال شدن سیم کارت گوشی و یا حتی روشن بودن تلفن همراه ندارد. امروزه یکی از تجارت های پرسود برای شرکت های سازنده تلفن های همراه ، فروش دستگاه های فعال کننده میکروفون های تلفن های همراه و امکانات شنود این میکروفون های فعال شده می باشد. این دستگاه ها قابلیت هایی به خریداران آنها می دهد که با استفاده از آن می توانند به راحتی ، تلفن همراه شخص مورد نظر خود را به میکروفون مخفی خود تبدیل نموده و کلیه مکالمات وی در محل کار ، منزل و یا حتی در جمع دوستان را به راحتی شنود نمایند. ...لازم به ذکر است که این سیستم جاسوسی ، تنها محدود به شنود مکالمات محیطی نمی شود بلکه این دستگاه ها قادربه دسترسی به تمامی بخش های تلفن همراه از قبیل یادداشت های شخصی ، پیام های کوتاه ، لیست تماس ها و ... می باشند.
خواندم که :یک بررسی در سازمان ملی جوانان نشان می دهد که 55 درصد جوانان با جنس مخالف خود ارتباط دارند. در این پژوهش 7 هزار نفری از دختران و پسران مجرد 15 تا 29 ساله که به روش تصادفی انتخاب شده آمده است:30 درصد افراد نمونه فقط رابطه دوستی را انگیزه خود از برقراری رابطه دانسته اند .حدود 34 درصد انتخاب همسر و 14 درصد نیز رابطه جنسی را دلیل دوستی برشمردند. ابراز محبت از جنس مخالف مهمترین عامل موثر در ایجاد رابطه دوستی تلقی شده است. 43 درصد دخترانی که رابطه داشته اند بیان کردند که تنها با یک نفر رابطه دوستی داشته اند و 57 درصد با بیش از یک نفر دوست بودند.این نسبت ها برای پسران 24 و 76 درصد است.24درصد از کسانی که با جنس مخالف ارتباط داشته اند بیان کرده اند که رابطه آنان به آمیزش جنسی منجر شده است. در این گزارش آمده است که تبادل نگاه در حدود 40 درصد آغازگر رابطه بوده است. همچنین 40 درصد افراد خیابان را به عنوان مکان آغاز ارتباط با جنس مخالف اعلام کردند،نزدیک به 15 درصد در میهمانی خانوادگی 15 درصد دانشگاه و 12 درصد پارک و بقیه ،مهمانیهای دوستانه را اولین مکان ارتباطی با جنس مخالف دانسته اند. سازمان ملی جوانان در انتهای این گزارش ملی تاکید می کند که شیوع رابطه با جنس مخالف در میان نوجوانان و جوانان ما به طور چشمگیر افزایش یافته است.
88/05/22
حکایت سقراط و خباز!!
سلام
هر وقت می شنوم یا جایی می خوانم که نماینده کاشمر در باره موضوعی موضع گرفته است ، با یقین به این و آن می گویم که حضرتش به گونه ای حرف زده یا کنایه زده که همین اینوری ها صفا کنند و هم آن وری ها حالی بکنندخلاصه کسی رو تُرش نخواهد شد.ولی امروز خواندم که ایشان در مقابل یکی از نمایندگان(که در چند هفته اخیر با هم مناظراتی هم داشته اند) موضعی از سر قاطعیت گرفته است.مرحبا.امید که در این چند سال باقی مانده در کنار خواندن مصاحبه ها و اظهارنظرهای ایشان شاهد توسعه بیشتر کاشمر برابر شعارهای ایام انتخابات ایشان باشیم.با هم حکایت برخورد ایشان با نماینده تهران را می خوانیم:«اظهارات علی لاریجانی درباره ادعاهای کروبی موجب اتفاقات جالبی در مجلس شد. مهدی کوچکزاده، نماینده تهران در اظهاراتی خواستار عدم توجه رئیس مجلس به چنین ادعایی شد و گفت: اینها وارونه کاری میکنند تا جای قاضی و متهم را عوض کنند. اینها شخصیتهای ارزندهای نیستند و اگر بودند با شهرام جزایریها ارتباط نداشتند. کوچکزاده خطاب به لاریجانی افزود: من خواهش میکنم که شما به کسانی که حتی دوستانشان هم به آنها توجه نمیکنند، بها ندهید. اما مخباز، نماینده کاشمر و عضو شورای مرکزی حزب اعتماد ملی در واکنش به صحبتهای کوچکزاده گفت: تذکر آقای کوچکزاده به نظر بنده خارج از روال است چون ما وارد دستور شدیم. نماینده کاشمر با بیان اینکه از قدیم گفتهاند، به محبوب کسی توهین نکن که به محبوبت توهین خواهند کرد، گفت: بنابراین من هم میتوانم حرفهایی بزنم، خواهش میکنم افراد کوچکزاده نسبت به «بزرگزادگان» اظهار نظر نکنند. این سخنان خباز موجب عصبانیت کوچکزاده شد ولی لاریجانی خطاب به او گفت: آقای کوچکزاده! با شما شوخی کردند؛ توهین نبود، مزاح بود.»
مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بيا تا راز موفقيت را به تو بگويم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر قوي بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند كه رنگش به كبودي گراييد و بالاخره توانست خود را خلاصي بخشد. همين كه به روي آب آمد، اولين كاري كه كرد آن بود كه نفسي بس عميق كشيد و هوا را به اعماق ريهاش فرو فرستاد. سقراط از او پرسيد "زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا." سقراط گفت: "هر زمان كه به همين ميزان كه اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، تلاش خواهي كرد كه آن را به دست بياوري؛ موفقيت راز ديگري ندارد."
88/05/20
برو بمیر!!
سلام
یکی از دوستان پرسید : میشه در یک کلام بزرگ ترین مشکلت را به عنوان یک خبرنگار محلی بیان کنی!!سوال سختی بود.کدام مشکل را بیان کنم که بزرگترین باشد؟گفتمش : خود سانسوری.توضیح خواست.پاسخ دادم که :اَلا ای عزیز ، خبرنگار خیلی چیزا رو میدونه که میترسه چیزی در موردشون بنویسه.بهش گفتم که در یک کارگاه روزنامه نگاری استادمان گفت که هر چه پیرامون ماست از جاندار و بی جان از آدم تا جماد همه و همه سوژه های ناب برای تهیه گزارش و خبر و مقاله هستند.
به عنوان مثال گفتمش که بازسازی یک اداره خبری معمولیست ولی وقتی میفهمی رییس آن اداره کلی هزینه می کند تا خانه سازمانی اش را نو نوار کند و زیربنایش را افزایش دهد و زرق وبرقش را ، تجملاتش دوچندان کند دلت می خواهد چیزی در سال اصلاح الگوی مصرف برای این منادیان مهرورزی بنویسی که نمی نویسی و می ترسی و میری طرف خود سانسوری.
گفتمش وقتی خبر داری که دو برادر ناتنی در ملاعام به خاطر ارث پدری با هم درگیر می شوند به خاطر بهداشت روانی جامعه چیزی نمی نویسی.از بحث بزه کاری ها و آمار مفاسد و منکرات چیزی نمی نویسی.
گفتمش ای دوست از چند شغله های دیارم ، که از قضا مردان سیاست اند ودر نقش پدر خوانده و هزاردستان هادیان امور طیف های مختلفند، هم چیزی نمی نویسم.یکیشون 18 مشغله دارد و یکی دیگرشان از سه مجموعه معظم اقتصادی و مدیریتی حقوق می گیرد و بازنشسته یه جایی هم هست.لابد نوش جانش!!
گفتمش نمی توانم از حضور خیلی چیزا در سطح جامعه بنویسم.می ترسم که به ترینج قبای برخی بر بخورد و نان و ناممان را بر باد دهد.از فاصله گرفتن کاخ ها و کوخ ها برایش گفتم از تازه به دوران رسیده ها از آقازاده ها و نوه هایشان از به حاشیه رفته ها و از به متن امده ها.از دو زنه های همیشه متنفذ واز بیسوادهای که به لطف ارتباطاتی که دارند در طرف العینی مدارک کذایی علمی می گیرند و در اوج نادانی می شوند رهنمایان عرصه دانایی!!از مدارک ومدارج تجاری و تقلبی گفتم.
گفتمش نمی توانم از تفاوت عمل افراد در مناصب مختلف با گذشته شان چیزی بگویم.از داشته ها و نداشته هایشان از شایعات .گفتم که نمیتوانم از واقعیات و از راه های که می توان با گذر از آنها یک شبه ره صد ساله رفت هم نمی توانم چیزی بگویم.
خلاصه از خیلی چیزا گفتم که به علت خود سانسوری نباید می گفتم.لبخندی زد و گفت :پس برو بمیر!!
88/05/19
دو نکته با چند حاشیه!!
سلام
دیشب آیین بزرگداشت روز خبرنگار به خیر و خوشی در محل سالن انتظار مجتمع فرهنگی سرو کاشمر برگزار شد.تنها رفته بودم.عدم حضور خانواده ام برای برخی سوال برانگیز شده بود.بی تعارف نمی خواستم عزیزانم با بعضی از چهره های عبوس حاضر در این مراسم روبرو شوند.چهره های از خود راضی در اطراف ما بسیارند.شاید خودمان هم از دید برخی از خود راضی باشیم.در هر حال حضور یا عدم حضور خانواده ربطی به ترس من از خنجر زدن های هزاردستان نداشت!!!به اتفاق دو نفر از دوستان وارد سالن مراسم شدیم.رفتیم یه گوشه دنجی را انتخاب کردیم جایی نزدیک بوفه و آبخوری .کل مراسم عبارت بود از سه سخنرانی مثلن 5 دقیقه ای ، یه شعرخوانی و یه ترانه و دو سری اهدا لوح و گلدون و کتاب برای جمیع خبرنگاران و یک سری هم اختصاصی!!
واما چند حاشیه:
- شعرخوانی مداح مراسم عجیب بودمثلن شعری ویژه روز خبرنگار بود با آن چهچهه ای خاص مداحان.نفهمیدم چی گفت و چرا گفت.به خودش هم گفتم فکر کنم خودش هم نفهمیده بود که چه کار کرده است.
- به نظرم سوای حضور چند مسئول به اصطلاح اصولگرا فضای جلسه حال وهوایی اصلاح طلبانه داشت.
- سردبیر آوای کاشمر به قاعده حرف زد هم خوب حرف زد و هم حرف خوب زد. او کلامش را با ادای احترامی خاص به یکی از چهره های موثر طیف چپ کاشمر آغاز کرد.وقتی او از روی کاغذ در حال قرائت متنش بود قیافه دو گروه دیدنی بود یارانش کیفور بودند و رقیبانش فکور!!برایش پیامکی فرستادم که : عالی بود!!
- مدیر مسئول سرو کاشمر هم کاغذ بدست پشت تریبون رفت.متنش چنگی به دل نزد.البته دور از انتظار نبود ولی با توجه به رقابت مرئی و نامرئی دو نشریه محلی زیبند تر آن بود که متنی حسابشده تر تهیه شود.اهالی میز ما کلی خندیدند چرا که کار در آن نشریه را تجربه کرده بودیم و براحتی تفاوت عمل وشعار را احساس می کردیم!!
- نماینده صدا وسیما در کاشمر هم اشک همه را درآورد.سخنانش علی رغم صداقتی که داشت مملو از توجیه بود.آخر هم مشخص نشد که باسد چکار بشود که اوضاع بهتر شود!
- فرمانده منطقه انتظامی کاشمر لوح تقدیری برای خبرنگاران تهیه کرده بود و از دم همه را خبرنگار روزنامه خوانده بود.تصور بفرمایید :روزنامه ایرنا ، روزنامه مهر و...!!
- حضور برخی از وبلاگ نویسان و اهالی فرهنگ در این نشست دیدنی و جالب بود.
- سروی ها مراسم را خیلی جدی گرفته بودند و به هم لوح دادند ولی آوای ها فقط لبخند زدند یکیشون گفت توان اقتصادی نداریم!
- خدا را شکر فرماندار تمایلی به سخنرانی نداشت شاید هم برایش سخنرانی پیش بینی نشده بود خلاصه امسال به لطف عدم سخنرانی حضرتش از وعده و وعید خبری نبود.
- خیلی ها باید می بودند کهنبودند و خیلی ها باید نمی بودند که بودند!به همین سادگی!!
- گلدان اهدایی (به قولی ظریفی:گلدان A5)را دو دستی تقدیم کردم به یکی از پیران مجلس به مناسبت ازدواجش!
- صوت مراسم افتضاح بود به همین خاطر رضایی خواننده محلی دیارمان نتوانست و یا نخواست به خوبی هنرنمایی کند.
- در حاشیه این مراسم متوجه دو امر خیر شدم :یکی همون پیرمردی که گفتم و دیگری فراهم شدن مقدمات امر خیر دو بزرگوار دیگر حاضر در جلسه!!
- کیفی ترین بحش مراسم که همون شام باشه هم با کیفیت مطلوبی برگزار شد و کیف کردیم و کیفور راهی دیدن سریال رستگاران شدیم در منازلمان!!
امیر عباس نوشته بود :بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان ميگذرانيم امّا تنها هنگامى به آن ميرسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم. بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش ميکنيم. همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار ميکنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق ميافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهريزيهاى ديگرى هستى.
یکی از دوستان ایمیل زده بود که :روزگارى بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانى، و از اسلام جز نامى، باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدايت ويران است. مسجد نشينان و سازندگان بناهاى شکوهمند مساجد، بدترين مردم زمين مىباشند، که کانون هر فتنه، و جايگاه هر گونه خطاکارىاند، هر کس از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنهها کشانند، که خداى بزرگ فرمايد: «به خودم سوگند، بر آنان فتنهاى بگمارم که انسان شکيبا در آن سرگردان ماند» و چنين کرده است، و ما از خدا مىخواهيم که از لغزش غفلتها در گذرد (نهج البلاغه حکمت369 )
