سلام
چهارشنبه یا پنجشنبه هفته گذشته در مدرسه سما در حاشیه یه مراسم دانش آموزی، چشمم به جمال رییس اداره بهزیستی کاشمر روشن شد.پیشاپیش هفته بهزیستی رو بهش تبریک گفتم و از حضرتش خواستم بخشی از برنامه های این هفته رو بگه تا به عنوان خبرنگار در جریان رخدادهای این هفته قرار بگیرم و درنشریات مورد نظرم اطلاع رسانی کنم.حتی پیشنهاد نشست مطبوعاتی هم مطرح شد.دست پاچه شده بود.ِمن مِن کنان چیزی گفت و خواست تا راهی اداره اش شود.مجدد درخواستم را مطرح کردم و تا پای پله ها همراهی اش شدم و تاکید نمودم که می دانم در میان خبرنگاران با یکی دو نفر دمخوری !! ولی بدان که خبرنگاران دیگری هم هستند که علاقه مند به انعکاس اخبار دیارشان در نشریات کشور هستند.بازهم لبخندی از نوع لبخندهای ژوکوند نثارمان کرد.شاکی شدم گفتمش که جناب محمودی هفته بهزیستی در کاشمر خبری هست یانه ؟گفت یه خبرای هست الان دارم میرم جلسه فلان تا بهمان کار را بکنم و فردا اگه شد یه مراسم ورزشی برپا خواهیم کرد ، بعدش گفت : باشه خبرت می کنم! اینو گفت و رفت.چقدر رفتار بعضیا مثل هزاردستان سریال علی حاتمی شده؟چند روزی گذشت.از طریق یکی از همان خبرنگارانی که بگمانم نورچشمی رییس بهزیستی است پیگیر ماجراشدم.اظهار بی اطلاعی می کرد.در نهایت از طریق چند عزیز معلول شنیدم که عالی ترین مقام دست اندرکار در بهزیستی کشور به کاشمر آمده و رفته!!جل الخالق .یاد خنده های جناب محمودی عزیز افتادم که گفته بود هم شماره تلفنت راداریم و هم شماره نمابرت را!!امروز هم در یک نشریه محلی رپرتاژ ماجرای سفر رییس سازمان بهزیستی کشور به کاشمر، آن هم در روز شنبه ای که گذشت ، را خواندم.در خبرگزاری فارس هم امروز ذکر خیرش را دیدم.در رپرتاژ ذکر شده قیافه حضرات زیارت شد.همه از علاقه مندان وادی اطلاع رسانی بودند و به طور قطع در روز خبرنگار در مُردادی که پیش روست پشت تریبون خواهند رفت و برای اصحاب قلم و رسانه کلی رَجزخوانی خواهند کرد و باقی ماجرا.!از آقای رییس بهزیستی کاشمر هم ممنون که به برخی از نشریات عنایت خاص دارند!!در ضمن از نهادهای دیگر توقعی نیست که اطلاع رسانی بکنند و ضعف بهزیستی کاشمر بپوشانند که شُکر خدا این کار را نکردند.راستی نماینده فعلی دیارمان که روزگاری معاون رییس بهزیستی بود در عکس های آن نشریه محلی نبود شاید بود و در رپرتازنبود!؟هر چه بود آمدو رفت مدیرکل ها و صاحب مقامات به کاشمر و نبود برخی از خبرنگارن به لطف بعضیا داره عادی تر از عادی میشه.
سلام.عید مبعث گرامی باد
در آغاز عمر دولت نهم در آن هنگامی که بحث تعیین وزرا مطرح بود شنیدم که نماینده فعلی کاشمر یه جورایی در بعض محافل کاندیدای وزارت ،مجموعه ای چون وزارت آموزش وپرورش،شده است.این مهم در حد شایعه باقی ماند البته چندی بعد در پی بازماندن از ورود به مجلس هفتم پبه عنوان معاون اجتماعی و نمی دانم قائم مقام!! راهی بهزیستی شد. نشریه آوای کاشمر هم تیتری زد با این مضمون که هر که خوب کار کند از وجودش استفاده می کنند که کردند!دیروز مصاحبه علی مطهری نماینده مردم تهران را می خواندم.در میانه مصاحبه در مورد وجود افراد لایق برای پست های دولت دهم صحبت می کرد او از خباز به عنوان اصلاح طلبی معتدل یاد کرد و خواهان توجه رییس جمهور به افرادی چون اوشد.جل الخالق !!گفتنی است که خباز در مصاحبه با ایلنا کابینه دولت نهم متزلزلترین کابینه انقلاب دانسته و از آن به عنوان دولتی با مدیریت ژلهای یاد کرده و گفته :پیش بینی میشود که مجلس تنها به 5 نفر از وزرای فعلی رای اعتماد دهد.در ضمن تا لحظه نگارش این مطلب هنوز دو سایت جناب نماینده بروز نشده است.حتی در سایت خبرگزاری مجلس هم نام و نشانی از این دوسایت دیده نمی شود.از گاهنامه سخن آشنا هم خبری نیست. از گزارش کار نماینده هم خبری نیست.البته بر تابلوی دفتر ایشان چند کاغذ من جمله تبلیغات برنج و حبوبات(عصر شنبه)دیده می شود!!بازم جل الخالق!!
گفت خبر انتخاب معاون اول رییس جمهور حکمن یه جوکه!! در راستای تعیین تکلیف این جوک گریه آور تشکل های دانشجویی چون :اتحاديه جامعه اسلامي دانشجويان، بسیج دانشجویی، جنبش عدالتخواه دانشجویی و اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان مستقل، در نامه های جداگانه انتقادات تندی را نسبت به انتصاب اسفندیار رحیم مشایی به سمت معاونت اولی رییس جمهور مطرح كردند.این آقا پاشنه آشیل و چشم اسفندیار دولت نهم محسوب می شد که حالا با ارتقای که یافت این باور بیشتر تشدید شد.خیلی ها اعتراض کردند ولی کو گوش شنوا.یکی از بزرگ ترین انتقادات موجود بر علیه دولت نهم نوع چیدمان افراد و آمد و رفت نیروهاست.همین کاشمر خودمان را بنگرید.شاخص ترین چهره های اجرایی افرادی توصیه شده از سوی راهبران متنفذ در شهرستان های اطراف هستند افرادی که رفتاری از نوع رفتار نوچه های هزاردستان معروف دارند .اینان به جمال قدرت در لباس خدمت و از این حرفا نگاهی خاص دارند.در هر حال برخی این انتصاب را مربوط به رقابت برای تقسیم غنائم می دانند.تشکل های دانشجوی نوشته اند که :«آقاي دكتر احمدينژاد!شما چه كرديد؟! نقش شما در اين ميان چه بود؟! آيا غير از اين بود كه در اقدامي عجيب و عجولانه معاون اولي خود را به فردي سپرديد كه بارها و بارها گافهاي سياسي و اعتقادي وي مايه تالم خاطر بسياري از مردمان اين مرز و بوم و ملتهاي آزاديخواه گرديد كه اميدي جز به مقاومت تحت لواي نظام مقدس جمهوري اسلامي نداشتند...اما آقاي دكتر احمدينژاد! شما هم قدري فراتر از خود نظارهگر اطرافيانتان باشيد و بيشتر از اين، عامل صدمه ديدن فرزندان نسل سومي امام روح الله(قدس سره) نباشيد...راستي دكتر! شنيدهايم علي كردان هم در پشت درب اتاق معاونت اجرايي رياست جمهوري به انتظار نشسته است و رحيمي مآبان و ... هم دندان طمع تيز كردهاند».برای این مطلب هم باید گفت جل الخالق!!
یکی پرسید در مورد فلان تصویر و فلان مطلب در بهمان نشریه محلی هم چیزی بنویسم. نگاهش کردم و لبخندی زدم و از کنارش رد شد.ما را چه به این نشریه و آن نشریه!!هر چه دل تنگشان می خواهد بنگارند و بنویسند.ترس چیز بدی است.برخی باهات روبوسی می کنند و در همان حال طناب دارت را می بافند.یه روزی در یه جلسه ای با اصرار یه دوستی شدیم دبیر برگزاری یه مراسمی.کارا پیش رفت و دوستان هی تشویقمان کردند ودر نهایت مراسم برگزار شد و باز تشویقمان کردند و از روز بعد مراسم بدمان را گفتند و ...بگذریم.پدر ترس بسوزد.آقا رسمن اعلام می کنم که از اظهار نظر در مورد این وآن می ترسم.یکی با جدیدترین متدهای روانشناسی در جمعی که حضور ندارم کالبدشکافی روحی ام می کند و دیگری در پیش رو لبخند می زند و چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند و شده هیزم کش معرکه غیبت.نتیجه تمام مطالب نشریات محلی عالی است.عالی بوده و عالی خواهد بود.از الان هم بابت همه چیزها بهشان تبریک و تهنیت عرض میکنم.!!!در ضمن بابت محبت خاص و ابراز شده در غیاب بنده از سوی برخی از اهالی این نشریات جل الخالق!!
یه چیزای در مورد به اصطلاح پورتال فرمانداری نوشته بودم که گویا به مذاق برخی خوش آمد، برخی هم شاکی شدند ! در هر حال امروز بهش سری زدم تبریک عید مبعثش دیدنی بود باقی مطالب ظاهرن مث قبل بود.سری به سامانه اینترنتیشورای شهر بزنید بخصوص بخش مصوبات شورا را بخوانید گل لبخند بر لبانتان خواهد نشست.این سامانه هنوز در قد و قواره ای که شایسته اش هست ظاهر نشده.اخبار قدیمی است مصوبات قدیمی است.این بلیه در سامانه شهرداری هم دیده می شود.تاریخ کاشمرش با آن آمارهای اشتباه خواندنی است در این آمار وسعت کاشمر شده ۵ هزار کیلومتر مربع و جمعیتش...بروید بخوانید و بخندید!!برای این مطلب هم یک جل الخالق کافیه!!
در خبرگزاری شبستان خواندم که:«انیمیشن "پهلوان بر خاک" ساخته سیدعلی موسوینژاد در رابطه با وقایع جنگ خیبر و خلافت امام علی (ع) در کوفه در مراحل پایانی تولید است.سیدعلی موسوینژاد، کارگردان انيميشن پهلوان بر خاک به خبرنگار شبستان گفت: مدت زمان این انیمیشن هشت دقیقه است و تقریبا حدود هشت ماه از شروع تولید آن میگذرد که هماکنون سکانسهای پایانی را در دست تولید داریم که بعد از آن وارد مرحله دوبله و تنظیم موسیقی میشود...وی در پایان به تأسیس آموزشگاه انیمیشن در کاشمر اشاره کرد و افزود: این آموزشگاه که تنها آموزشگاه انیمیشن در شهر کاشمر محسوب میشود در حد استانداردهای کشوری است و ترم اول آن با حضور 14 هنرجو آغاز شده است...»به سهم خود به داش علی خسته نباشید عرض می کنم.امید که موفق تر از همیشه طی طریق کند.
سلام
چرا بعد این همه سال زنگ زدی که هنوز هستی و داری نفس میکشی؟چرا داغ این دل غبار گرفته رو تازه کردی؟هنوز حیران خواندن اولین پیامکت هستم.نوشته بودی زنده ام و خواسته بودی که صدایم را بشنوی.شنیدی این صدای خسته رو؟وشنیدم نوای نامیرایت را که حمید قلبم در حال مزه مزه کردن آخرین تپش هاست.و من گریستم و تو خندیدی.یادته بعد این همه سال که منِ گردن شکسته تو را خفته می دانستم ندا دادی که زنده هستی و عازم سفری؟!سفری بی بازگشت!امروز یادت آوار شد رو ذهن وروانم.گفتی حمید زندگیت شاد باد، یادت باشد که من و امثال من در هزارتویی این دیار و آن دیار در حال تمرین زنده بگوری هستیم و من داد کشیدم که چرا این واگویه ها را داری سر من خراب می کنی؟و تو بی قرارتر از همیشه از وصالی می گفتی که عنقریب نصیبت می شود و شد و من و من ها هنوز در حیرت این حالات تو اندر خم یک کوچه از گذرهای هفت شهر عشقیم.رفتی؟زندگیت الهام بخش زندگانی مان بادا که خود بارها گفتی حمید می توانی زندگیم را در وبلاگت فریاد بزنی و من خسته بودم عزیز .خسته و کاهل ودراین اندیشه غرق که چرا این سالیان تو را رفته می دانستم وتو بودی و من و امثال من رفته بودیم و حالا تو ماندگارتر از همیشه در صفحه ای از آلبوم، به یادگار مانده از آن سالهای دوستداشتنی، لبخندزنان مرا می نگری و با زیرکی افق های فرا رو را نشان میدهی.در قماری عاشقانه به دژهوش ربای معرفت رسیدی و ما را قال گذاشتی ورفتی به جمع یارانی که غریبانه رفتند.عزیز سفرکرده مبعث در راه هست یادت هست آن سالها جشن مبعث را؟تو دُردانه جمع مان بودی و من خوش چین داناییت.چه زود گذشت.پیامکت دیوانه ام کرد و دیوانه تر شدم وقتی فهمیدم که تو سالهاست که احوالم را رصد می کنی و من تو را همنشین یاران خفته در دل خاک می دانستم اُف برمن زین غفلت ناخواسته و ندانسته!گفتی نامت ننویسم!چشم.ولی رخصت ده که بگویم یاری که فاتح قاف عاشقی بود در عین عاشقی بسان شیدایی عارف در شین عشق غوطه ور شد.عزیز سفر کرده هنوز می خوانم یکی از آخرین پیامکهایت را:مهم نیست قفلها دست کیه!!مهم اینه که کلیدها دست خداست که الا بذکرالله....
حیرانم عزیز حیران! نوشته بودی که : ایکاش زندگی فوتبال بود ، ناخوشی را پاس می دادیم ، جدایی را شوت می کردیم ،بی وفایی را خطا می گرفتیم غم را آفساید و محبت را گل می کردیم.و من نوشتم که عزیز ای کاش ایکاشی نمی بود و تو میبودی و توها می بودند . متاسفانه ای کاش ها هستند و اینک تو به ظاهر نیستی و من و من ها هستیم.آن هم چه بودنی؟ شده ایم اسیر این و آن ! عزیز ! رفتنت آینه آمدنت باد.خوشا به سعادتت.خوشحالم که حلالم کردی ونالانم زین ماندن و زین زیستن و زین همه چیزهای فانی و دوُن مانده در این حوالی.
سلام
در ایتدا از داش هادی عزیز عذرخوام که نتوانستم در مراسم هر ساله ایشان در شب شهادت امام هفتم (ع)شرکت کنم. گفتند یکی از نسل هزاردستان در این مجلس حاضر خواهد شد خوب منم که در این سن و سال از گل و بلبل و عندلیب و هزاردستان و اذنابش می ترسم در این مراسم حاضر نشدم به همین سادگی!!در ضمن این روزا یکی دو نفر از دوستان آنوری در محافلشان ذکر خیرهای از این کمترین کردند و افاضاتی ایراد فرمودند!ایرادی ندارد !!خسته نباشند!!! از این که خواننده این گاه نوشت هستند و برای نقل و درج مطالب آن متحمل زحمت می شوند ممنونم!!
این سری پیامکی در کار نبود.وبگردی می کردم تا به جهان نیوز رسیدم لابلای خبرا نوشته بود :اسماعیل فصیح درگذشت.بعد از محمد حقوقی و مهدی آذریزدی ، درگذشت اسماعیل فصیح جامعه ادبی ایران را برای بار سوم عزادار کرد. زین پس جلال آریان چه خواهد کرد؟به ثریا در اغما می اندیشم.به شهباز و جغدان به زمستان 62 به فرار فروهر ، به داستان جاوید به رازهای خفته در درخونگاه!نوشته های فصیح ایران را به این و آن معرفی می کرد.حس وطن پرستی مان را قلقلک می داد.من که تشنه آثارش بودم. اسماعیل فصیح نویسنده و مترجم عصر 5شنبه 25/4/88 در سن 75 سالگي در بيمارستان شركت نفت تهران درگذشت. اسماعیل فصيح سال 1313 در محله قديمي عودلاجان تهران به دنيا آمده بود. اين محله و ماجراهاي خانوادگي نويسنده جاي مهمي در شكلگيري داستانهاي او يافت. او سال 1342 به استخدام شركت ملي نفت ايران درآمده بود و تا سال 1359 استاد دانشكده نفت آبادان بود. در اغلب داستانهايش به تاريخچه زندگي يك خانواده ايراني با نام «آريان» پرداخته بود.و اما آثارش عبارتند: از رمانها؛ شراب خام (1347)، دل کور (1351)، داستان جاوید (1359)، ثریا در اغما (1363)، ترجمه انگلیس در لندن (1985)، ترجمه عربی در قاهره (1997)، درد سیاوش (1364)، زمستان 62 (1366)، ترجمه آلمانی (1988)،شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده کهن (1373)، اسیر زمان (1373)، پناه بر حافظ (1375)، کشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، کمدی تراژدی پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامهای به دنیا (1379)، در انتظار (1379) و گردابی چنین حایل (1381) و تلخکام (۱۳۸۶).مجموعه داستانها: خاک آشنا (1349)، دیدار در هند (1353)، عقد و داستانهای دیگر (1357)، برگزیده داستانها (1366) و نمادهای مشوش (1369).ترجمهها: وضعیت آخر، بازیها، ماندن در وضعیت آخر، استادان داستان، رستمنامه، خودشناسی به روش یونگ، تحلیل رفتار متقابل در رواندرمانی، شکسپیر وخواهر کوچیکه.
نماز جمعه تهران هم به یه جورایی خیر و خوشی تمام شد این جملات آیه الله رفسنجانی برایم خواندنی بود:«آنچه من ميفهمم و راهحل از آن بيرون ميآورم اين است كه اواخر دوران تبليغات دچار ترديد شديم، يعني افرادي پيدا شدند كه ترديد كردند و هر دليلي اعم از تبليغات نادرست و يا عمل نادرست صدا و سيما و يا چيزهاي ديگر باعث شد بذر ترديد در ذهن مردم پيش بيآيد و ما ترديد را بدترين مصيبت ميدانيم. البته دو جريان وجود دارد، بدينصورت كه يك عده قاطع هستند، ايستادهاند و كار خودشان را ميكنند و عده ديگر هم كه كم نيستند و بخش زيادي از مردم فهيم كشور ما را تشكيل ميدهند ميگويند ما ترديد داريم و براي رفع ترديد آنها بايد كار كنيم»در این میانه عکسای نمازجمعه دیروز رو از دست ندین.بخصوص عکس نمازجمعه اولی ها رو!!با زبان بی زبانی کلی حرف دارن شنیدنی برای گفتن و نگفتن.
مناظره نماینده دیارمان با کوچک زاده نماینده تهران در شبکه خبر در مورد کابینه دهم جالب بود بخصوص اونجایی که نماینده تهران از نبودن تصویر نماینده کاشمر در کنار شیخ اصلاحات در ایام تبلیغات انتخابات به عنوان یک چهره موجه صحبت می کرد. باید اذعان کنم که نماینده کاشمر خوب حرف زد البته حرف های خوب هم زد.کابینه باید 70 میلیونی باشد نه 24 میلیونی.البته نگفتن که دولت های قبلی در روزگار خودشان هم اینطوری بودند یانه؟ البته ایشان در باره دولت نهم دارای تجربیاتی ارزنده هستند که به عنوان مثال می توان به از حضورشان در دولت نهم در بهزیستی اشاره کرد.
جایی خواندم که : متاسفانه درچند سال اخیر شاهد گرایش و رواج مصرف شیشه در کشور هستیم اما هنوز عمق این فاجعه به درستی درک نشده است،شیشه یک ماده محرک و از خانواده آمفتامینهاست، متاسفانه بسیاری از مصرف کنندگان این ماده تصور میکنند، شیشه اعتیاد آور نیست اما این ماده به شدت اعتیاد آور است و حتی مصرف تفننی آن نیز فرد را معتاد میکنند.به تعبیر کارشناسان کشور با سونامی شیشه مواجه است این سونامی اصلاً قابل مقایسه با تریاک یا حتی هروئین نیست.
کسی که مصرف کننده شیشه شد، دیگر هیچ چیز جلودارش نیست، نه گرانی این ماده و نه روشهای ترک و درمان اعتیاد، قیمت هر گرم شیشه 80 تا 100 هزار تومان است اما مصرف کننده برای هر بارمصرف نیم سوت شیشه که معادل 5 هزار تومان است تهیه میکند، اولین بار حتی این مبلغ را هم نمیپردازد، چون به دعوت رفقا مصرف میکند.
بعد که معتاد شد، برای تامین مخارج اعتیادش به هر کاری دست میزند، به این ترتیب به وادی خرید و فروش و معامله شیشه میافتد و به فروشنده تبدیل میشود، این طوری هم خرج خودش را تامین میکند و هم مشتری جور میکند به این ترتیب گرانی شیشه هیچ مانعی برای اعتیاد به آن نیست.
سلام
به این دونظر ارایه شده از طرف دو خواننده این گاه نوشت توجه فرمایید.اولی آشنایی است دوشت داشتنی و دیگری مستعارنویسی به ظاهر آشنا:
دوشنبه 22 تیر1388 ساعت: 22:13/سلام/گمون نمی کنین وقتش شده دنیاتون رو بزرگتر کینن؟به گمونتون تمام مسائل اصلی و پایه ای مون درسته که به فکر این گله و گله کشی ها افتادین؟یا مثلا موزه ی مردم شناسی؟اصلا مردمی مونده که بشناسیم یا نه؟بیدار شوید قلم به دست قدیمی/گاهی قلم معجزه می کند
سه شنبه 23 تیر1388 ساعت: 18:57/با عرض سلام/ببخشيد كه من نظر مطلب قبلي رو در اين جا مطرح مي كنم/چون گفتم شايد نظرات مطالب جديدتون رو زودتر مطالعه كنيداولا هر فرد سليقه فكر و انديشه خودش رو داره و اگر هم مي خواهد نظري بدهد بايد در مورد چيزي نظر بدهد كه حداقل گوشه اي از آن موضوع به آن فرد ارتباط داشته باشد اگر كساني كه فقط هر روز كارشان به نوشتن در اين وبلاگها مي گذرد كمي از اين هنري كه دارند و در هر عرصه اظهار نظر مي كنند استفاده كرده و پا به عرصه عمل بگذارند جاي بسي خوشحالي است چون چنين افرادي احتمالا با تفكراتي كه به حساب خودشان از همه مسائل اطلاعات دارند بايد موفق ترين افراد باشند ولي مي بينيم كه اينگونه افراد اهل عمل نيستند كه بماند و فقط اهل صحبت آن هم در وبلاگهايشان هستند چون اگر واقعا دلسوزانه باشد قبل از اين كه مشكلاتي كه اصلا از ريشه آن خبر ندارند را در وبلاگشان بنويسند را رو در رو با فرد يا گروه مربوطه در ميان مي گذاشتند. حال بگذريم اين قصه سر دراز دارد كه اين كار وبلاگ نويسي يه مد شده و هر كسي براي جلب مشتري بيشتر سعي مي كنه مطالب بهتر و حتي با آب و تاب بيشتر داشته باشه و كاري نداره كه اين مطلب شايد براي بعضي افراد جنبه حيثيتي داشته باشه و براي يه هدف كوچك و واهي خيلي از ارزشها را زير پا بگذارد در پايان لازم مي دانم بگويم شما كه از خاطرات خودتان مي نويسيد بهتر است در همان اندازه ادامه بدهيد و بيشتر از چيزي كه به شما ارتباط ندارد را ننويسيد چون اين , مطالب شما را جذاب نمي كند كه هيچ , باعث تغيير ديدگاه افراد نسبت به شما مي شوداميد به روزي كه همه ما پا به عرصه عمل بگذاريم و از سخن گفتن بگذريم
و اما توضیح :
از آشنای اولی ممنونم.جوان است و آرمانگرا و می خواهد به اتوپیای خودش برسد.می دانم که می داند در خیلی از مسایل با هم اختلاف نظر داریم ودر بسیاری اشتراک نظر.می دانم که آنقدر بزرگوار است که باور کند یک قلم به دست(به تعبیراو)می تواند وارد حوزه های شود که به هر دلیل برای ورود به آنها ضرورتی را احساس می کند.من یک بومی نویس هستم که مسایل را از منظر دیارم می نگارم.در سطح کشور اتفاقاتی افتاده که بازتاب های در منطقه دارد همان حکایت سه راه شادمهر و حرف های دوسویه آن.از همین منظر چپ و راست دیارم را می نگرم.به مطالبم اگر نگاهی داشته باشی می بینی هم از هزاردستان اصولگرا نما نوشتم و هم از پدرخوانده خود اصلاح طلب بین.در هر حال نویسنده این سطور این کمترین است و این کمترین دغدغه هایی دارد خاص خود.ممنون از تذکراتت.
و اما صاحب نظر دوم با نام مستعار آشنا قلمفرسایی کرده است.این مستعار نویس عزیز چه منظوری از این نوشته دارد؟نمی دانم!نوع نگاهش در مورد این حقیر جالب است.نقابی زده و اظهار نظر می کند.آسمان را به ریسمان می بافد که اگر اینطور باشی بهتر است و اگر آن طور باشی فلان است و بهمان است.جل الخالق!!وارد چه حیطه ای شده ام که این مستعارنویس نام آشنا را خوش نیامده است؟نکند باید رزومه ای از گذشته ام ارایه کنم تا حضرتش مجوز دهد که من بتوانم با توجه به دیدگاه ایشان در مورد خودم اجازه بگیرم که در مورد این سوژه یا آن موضوع نظر دهم و مطلب بنگارم؟اینگونه نوشتن را رو نوعی تفتیش عقاید می دانم.یک بلاگر دنیای خاص خود را دارد.یک خواننده می تواند مطالب او را بخواند و نظر بدهد و یا نخواندو گذر کند.می تواند پیشنهاد بدهد ولی چه کار دارد به این که او چه بنویسد و چه ننویسد؟واژه نویس دنبال مطالبی باب دل خوانندگان نیست. زیاد در قید عدد کنتور وبلاگش هم نیست.اوبرای دل خود می نویسد و در این میان هستند کسانی که با او همدلند و به طور قطع هستند عزیزانی چون آشنای مستعار نویسمان که دغدغه ای دگر دارند.بلاگر دغدغه های دارد که بخشی از آن را در وبلاگش واگویه می کند.خواه عده ای را خوش آید و خواه عده ای را نیاید.منظور از عملگرایی را نمی فهمم.آیا باید باب دل خواننده ای مستعار نویس بگویم مرگ بر این و مرگ برآن؟نه من اهل این نوع عملگرایی نیستم.نقدهای دارم به این و آن که می نگارم و حرفهایی خوش و ناخوش که بیان می کنم !!در هر حال ممنون از این آشنای مستعار نویس.در هر حالت این دو نظر شباهت های داشت به همین دلیل پاسخ هایشان در یک مطلب ارایه شد.