تبليغاتX
واژه نویس

88/01/31

حلقه مفقوده شوراي شهر کاشمر

سلام.مطلب ذیل حاشیه ای است بر ضعف شورای شهر کاشمر.این مطلب امروز در روزنامه قدس در ضمیمه خراسان امروز این نشریه درج شد.با هم می خوانیم:
ارديبهشت ماه امسال دور سوم شوراي شهر کاشمر سومين سال فعاليت خود را آغاز مي کند. انتظار آن بوده و هست که دو شخصيت دانشگاهي در کنار پنج چهره فرهنگي در اين دوره از فعاليت شورا در قالب هشت کميسيون به انجام وظيفه قانوني بپردازند.
اين شورا طي دو سال گذشته بيش از 101 جلسه علني و غير علني داشته که اگر هر جلسه به طور ميانگين 7 مصوبه داشته باشد بايد هم اکنون در شورا بيش از 700 مصوبه پس از اجرا بايگاني شده باشد.اين در حالي است که اطلاع رساني از عملکرد اين شورا ضروري به نظر مي رسد.

پيش از اين در شوراي دوم قرار برآن بود که مصوبات شورا در قالب کتابچه هايي تنظيم شود و در معرض ديد علاقه مندان و محققان قرار بگيرد که به هر دليل اين مهم تحقق نيافت و در اين دوره هم گويا اميدي به تحقق آن ايده وجود ندارد. شوراي دوم سعي کرد تا با ايجاد سامانه اينترنتي، طرحي نو در حوزه اطلاع رساني ايجاد کند که اين مسأله نيز ميسر نشد. بحث ايجاد سامانه اي جديد در عالم مجازي اينترنتي به منظور اطلاع رساني به شهروندان و حرکتي نو در حوزه کاشمرشناسي توسط بخش خصوصي در ابتداي فعاليت دور سوم شورا مطرح شد و در نهايت با فراز و نشيبهايي، با اعتباري حدود 30 ميليون ريال محقق گرديد.

 دربخشي از مطالب اين سامانه از زبان طراحان سايت مي خوانيم: اين سايت با پيشنهاد بخش خصوصي و تأييد اعضاي شوراي اسلامي شهر کاشمر تصويب گرديد. تنظيم اين طرح در تيرماه سال 1386 صورت پذيرفت و در پاييز همان سال تصويب و عمليات اجرايي آن در زمستان 1386 آغاز شد. همچنين افتتاح اين پروژه در خردادماه 87 صورت گرفته و از آن تاريخ به مدت سه ماه به صورت آزمايشي راه اندازي خواهد شد.

حال در بهار 88 در حالي که حدود 10 ماه از افتتاح اين سامانه مي گذرد سري به بخش مربوط به شورا در اين سايت مي زنيم. در اين خصوص و در بخش مصوبات و عملکرد شورا فقط شاهد درج مباحث قديمي هستيم. اين در حالي است که در دور سوم فعاليت شوراي اسلامي شهر کاشمر همچنان شاهد يدک کشيدن عنوان روابط عمومي در چارت مجموعه هستيم و کاربرد اين عنوان در پارچه نويسي ها و برخي جشنها نيز ديده مي شود. با اين حال شوراي سوم کاشمر احتمالاً روي کاغذ داراي سخنگو مي باشد، ولي در عمل هنوز موردي براي اطلاق اين عنوان به فردي يا صاحب منصبي در شورا ديده نشده است.

از سويي ديگر دو سه ماه بعد از شروع فعاليت دور سوم شوراي شهر، حضور خبرنگاران در جلسات علني شورا بلامانع اعلام شد  تاکنون جلسه مطبوعاتي از سوي اعضاي هيأت رئيسه و يا تمامي اعضا و با حضور اکثريت خبرنگاران برگزار نشده است.روابط عمومي شهرداري کاشمر هر از گاه نشريه داخلي اش را منتشر مي کند و در اين نشريه مباحثي هم درباره مصوبات شوراي شهر ارائه مي شود. لذا به رغم تلاش اعضاي شوراي شهر در راستاي خدمت رساني به مردم شاهد اطلاع رساني مطلوب از خدمات نيستيم و به همين دليل نمي دانيم آنان چه طرحها و برنامه هايي براي آينده دارند؟ و چه دستاوردهايي در زمينه خدمت رساني داشته اند؟

همچنين براساس شنيده ها از هشت کميسيون تشکيل شده بر روي کاغذ فقط 6 کميسيون شورا موفق به برگزاري چند جلسه شده اند و برابر اطلاع واصله هنوز کميسيونهاي بهداشت و محيط زيست و معماري و شهرسازي تشکيل جلسه نداده اند.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

88/01/30

سعدی و یادی از باباجی

سلام/این مطلب در روز سه شنبه ۱/۲/۸۸در روزنامه قدس (ضمیمه خراسان امروز)درج شد.

بابا حاجی یا همان پدربزرگ که به اختصار باباجی خطابش می کردیم ، در سایه درخت سنجد می نشست و به قول خودش لای کتاب  برایمان باز می کرد تا آینده مان را پیش بینی کند.پیرمرد و بزرگ ترین لذت عمر 103 ساله اش را مرور حکایات سعدی در لحظات مختلف زندگی می دانست.به قول او هیچ مِتل و آوُسنه ی نبود که سعدی نقشی در بیان و پرداخت آن نداشته باشد.

وقتی نوه ها و نبیره ها در ایام نوروز و مراسم دیگر دورش جمع می شدند تلاش می کرد داستانی ناگفته از سعدی و سفرهایش برایمان واگویه کند.سعدی باباجی مردی بود زباندان و قوی هیکل و سیاح و زیرک.مردی که بسان عیاران زندگی می کرد و همچون زاهدان اهل چله نشینی بود و تمام دنیا را برای پیدا کردن آدم بی درد زیر پا گذاشته بود.

باباجی شب های یلدا برایمان مشکل گشا درست می کرد و از سفرهای سعدی می گفت.از دید او سعدی یک قهرمان بود.مردی که در مدار زمان و مکان قرار نمی گرفت لذا به راحتی در عرض و طول تاریخ جابجا می شد.سعدی داستان های باباجی قهرمانی رویین تن بود که با ذکاوت و جسارت معماهای مختلف را حل می کرد.باباجی او را فراتر از حسین کرد شبستری و حُسنا و نَجما می دانست و معتقد بود اواز امیر ارسلان هم مردتر است و کم از مختار ندارد و قهرمانی است هم رده رستم و سهراب.

باباجی برای ما متاسف بود که مکتبخانه را درک نکرده ایم.از دید او آموختن هجا و ابجد (الفبای عربی)، روخوانی جزء آخر قرآن (عم جزو) ، گلستان سعدی، کتاب جودی، خاله سوسکه و ترسل اوجب واجبات است و ما ترک واجب کرده ایم.همیشه قبل از بیان حکایتی از سعدی می گفت:منت خدای را عز‌وجل، که طاعتش موجب قربت است و به ‌شکر اندرش مزید نعمت...!پیرمرد اصرار داشت  که ثایت کند ؛ سعدی به ترشیز(نام قدیم کاشمر) آمده و از قنات روستای فدافن آب خورده و شبی در مسجد جامع این آبادی اتراق کرده و با علمای شهر هم دیداری کرده و رفته است.

 هر موقع فامیل یا اهالی دعوا و کشمکشی داشتند در مقام ریش سفیدی فریاد میزد که خلایق:

بنی‌آدم اعضای یک‌ پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

سعدی باباجی مردی عاشق و عارف بود.مردی که خسته گی نمی شناخت و برای دانستن ندانسته هایش شاگردی پیران آبادی ها و بلاد را با افتخار می پذیرفتاز دید او سعدی یک شیعه دوازده امامی است که محب اهل بيت ( ع )  است.هر موقع  فرزندانش از روزگار گِله و شکایت می کرد می گفت : سعدی از بی کفشی می خواست بره مسجد جامع آبادیش تا با خدا دعوا کنه از پنجره اتاقش دید یکی پا نداره خدا را شُکر کرد که پا دارد!

اگر می خواست از عبرت ها روزگار بگوید می گفت : روزي فقيري از بچه های آبادی سعدی خرج راه می خواست و هی می گفت به من کمک کنید که یک زمانی برای خودم خدم و حشمی داشتم و بزرگزاده بودم و مال و ثروتی داشتم. یکی از بچه ها  پسرسعدی بود به سعدی ماجرا  را گفت : سعدي گفت:راست می گوید زمانی هيچ کس جرأت نداشت كه برخلاف رأي و نظر او حرفی بزند.

اگر یکی ازفامیل به زندگانی دیگری نظر داشت می گفت : بدان که به قول سعدی در این عالم آدم بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

88/01/29

توفيق سحري

سلام.مدتی پیش نزد بزرگواری صحبت علمای کاشمر به میان آمد.یکی از دوستان اظهار داشت مشغول جمع آوری حکایات و احوال آنان است.این مطلب یحتمل برای او جالب خواهد بود:

آقاي انتظام کاشمري - واعظ - نقل مي کرد که: به خدمت حاج شيخ حسنعلي اصفهاني عرض کردم: دستوري مرحمت فرما که توفيق تهجد يابم و گشايشي در کارم حاصل شود. فرمودند:« هر صبح، از تلاوت قرآن مجيد مخصوصاً (سوره يس) غفلت منما، انشاء الله توفيق رفيق خواهد گشت. »به کاشمر بازگشتم و هر بامداد، در حين راه رفتن، به قرائت سوره ياسين مداومت مي کردم، اما نتيجه اي به دست نمي آمد. سال ديگر در ايام عيد به مشهد مشرف شدم و در يک شب باراني براي اصلاح کاري به خانه يکي از علماء شهر رفتم چون در آن شب آقا به بيروني نيامده بود، دست خالي بيرون آمدم و انديشيدم: خوب است به خدمت حاج شيخ حسنعلي شرفياب شوم و ازعدم حصول نتيجه او را آگاهي دهم. با اين فکر به منزل حاج شيخ آمدم، ديدم که جماعتي در اطاقند و در بسته است و ايشان، مشغول گفتار و موعظه هستند. با خود گفتم: اگر در اينحال به اطاق روم، ممکن است که جائي براي نشستن من نباشد و ديگر آنکه شايد سخن شيخ به سبب ورود من به اطاق، قطع شود. از اين رو بود که پشت در نشستم و به سخنان ايشان گوش دادم تا مجلس تمام شد و به حضورش شرفياب شوم.

در همين زمان، ناگاه شنيدم که مرحوم حاج شيخ موضوع فرمايشات خود را تغيير دادند و فرمودند:« برخي از من دعاي توفيق سحري و گشايش امور مي خواهند، دستور مي دهم که قرآن تلاوت کنند، ليکن به جاي آنکه رو به قبله و در حال توجه به قرائت پردازند، در حال راه رفتن، سوره ياسين مي خوانند و بعد به قصد گله مي آيند که از دستور من حاصلي نگرفته اند. تازه در شب باراني ابتدا، به منظور انجام کار دنيايي خود، به در خانه ديگران مي روند و چون به مقصد نمي رسند، به فکر آخرت افتاده، سري هم به منزل من مي زنند؛ اين که شرط انصاف نيست، خوب است بروند و هر بامداد رو به قبله با توجه و تدبر و نه بالقلقه لسان، به تلاوت کلام الله پردازند آنگاه اگر مقصود شان حاصل نشد گله مند گردند. »

پس از اين سخنان، باز به موضوع اصلي سخن خود پرداختند. و پس از پايان گفتار، در باز شد و من داخل شدم. جناب شيخ محبت فرمودند و پرسيدند حاجتي داري؟ عرضه داشتم: جواب خود را شنيدم فرمودند: پس معطل چه هستي؟ برخاستم و خداحافظي کردم

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

88/01/27

کدام لاستیک پنچر شده

سلام

یادمان باشد که زیبایی های کوچک را دوست بداریم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند. یادمان باشد که دیگران را دوست بداریم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهیم باشند. یادمان باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگریم که ما اگر خود با خویشتن آشتی نکنیم هیچ شخصی نمی تواند ما را با خودمان آشتی دهد. یادمان باشد که خودمان با خودمان مهربان باشیم چرا که شخصی که با خودش مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

روزي روزگاري نويسنده جواني از برنارد شاو پرسيد:شما براي چي مي نويسيد استاد؟برنارد شاو جواب داد: براي يک لقمه نان.پسره بهش برخورد. پس توپيد که:«متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت: «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»

در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»

بیش از این با خودم می گفتم آیا  میرحسین برای ریاست جمهوری کاندیدا می شود؟تا بیش از آن که احزاب ریز و درشت وافراطی و غیرافراطی از او حمایت کنند برایم میرحسین بود و لطفی خاص داشت.بیانیه ها که صادر شدند میر حسین شد مهندس موسوی.این روزها فقط نظاره گر غلطیدن او به دامان افراطیون هستم.مهندس موسوی و این همه سادگی!؟هنوز هم در تعجبم.یعنی برای رای آوردن باید این پروسه هم نشینی با برخی و بعضی ها طی شود؟هنرمند سیاستمدار را چه شده است؟

حالا چشم انتظار حضور کاندیداهای دیگر هستم.مهندس موسوی بداند ؛همه خوبند وبرخی خوب تر این جمله تقلیدی از جمله معروف و ماندگار : همه برابرند و برخی برابرتر!است.مهندس موسوی سعی می کند تبلیغاتش شبیه احمدی نژاد باشد  شاید هم باشد ولی به گمانم این شباهت بیشتر به نفع احمدی نژاد است تا ایشان.رصد شگردهای تبلیغاتی این دوره بیانگر موفقیت احمدی نژاد در تداوم غافلگیری هایش است.او خود به تنهایی یک رسانه است.اگربه رفتارهای تبلیغاتی کروبی و موسوی  گوشه چشمی داشته باشید متوجه تفاوت ها می شوید. دوستی می گفت:باید دید در ستاد کدام یکی از آقایان افراد با وضو حاضر می شوند و لبخند به لب دارند و از ریاکاری پرهیز دارند و اهل چله نشینی هستند و انجام تکلیف برایشان مهم است و به پست و مقام نمی اندیشند.متوجه منظورش نشدم .شاید سیادت برخی وشیخوخیت عده ای و جسارت افرادی خاص مدنظر اوست!!شاید.

جالبه اگر موسوی رای بیاره دیگه از گشت ارشاد خبری نیست.اگر کروبی رای بیاره 18 ساله ها به بالا سهامدار نفت میشن و اگر احمدی نژاد رای بیاره باز سهام عدالت توزیع می کنه و بحث یارانه ها رو پی می گیره به قول برخی از دکترهای این دوره وزمونه مردم تاوان انتخاب خودشونو پس می دن خوب یا بدش بماند.!!!راستی این بحث سیب زمینی ها هم نوبره شده همون حکایت قربون برم خدا رو این ور بوم سرما رو اون ور بوم گرما رو! در ایام ماضی این کارا عین مدیریت بود و حالا بالعکس ، شده انتخاباتی .یه چیزی شبیه تخلفات دولت ها در قیاس با هم.مرگ حقه برای همسایه بیچاره ای که همیشه مرغش غازه!!مردم بیچاره این وسط به رزم احزاب ریشه دار و پر از نیرو می نگرند.به نظر شما در کاشمر چند حزب شعبه دارن؟اعضای این احزاب چه کاره ان؟افراد مقتدر جلوی منبر و پشت منبر از کی حمایت می کنند؟اصلن حرفی ار برخی از کاندیداها( رسمی و غیر رسمی )در کاشمر شنیده نمی شود !! یکی از اونایی که اسمش در کاشمر شنیده نمی شود دبیرکل حزب اعتماد ملی است که مثلن حزیش در کاشمر هم شعبه داره و از این حرفا!! واین در حالی است که مثلن کاشمر حیاط خلوت اوناست البته در ظاهر!!

چهاردانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. وقتی برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

88/01/25

اندر حکایت کتاب و کتابخانه

سلام.

سال جاری برآنم تا سلسله گزارش های از دیار کاشمر  تهیه و منتشر کنم.امروزاین مطلب در روزنامه قدس منتشر شد.با هم می خوانیم:

گزارشي از وضعيت کتاب و کتاب خواني در شهر مدرس؛ کاشمر؛ 6 کتابخانه عمومي براي 141 هزار نفر!

شهرستان کاشمر با 141 هزار نفر جمعيت فقط شش کتابخانه عمومي دارد. از اين تعداد چهار کتابخانه در شهر کاشمر، يک کتابخانه در شهر ريوش مرکز بخش کوهسرخ و يک کتابخانه در روستاي فدافن از توابع بخش مرکزي کاشمر واقع شده است.
در حال حاضر قريب ده هزار دانشجو و بالغ بر 25 هزار دانش آموز در شهرستان به تحصيل دانش مشغولند. 56 درصد جمعيت شهرستان را جوانان تشکيل مي دهند که مراجعه کنندگان اصلي به کتابخانه ها هستند. اين کتابخانه ها با بالغ بر چهل هزار جلد کتاب، فقط پذيراي نزديک به چهار هزار عضو مي باشند. سهم هر کاشمري در صورت سهولت دسترسي به کتابخانه 5/3 جلد کتاب است. کارشناسان سرانه کتابخانه در شهرستان را کمتر از دو سانتي متر ارزيابي کرده اند.
در کتابخانه عمومي شهيد مدرس، قديمي ترين کتابخانه عمومي کاشمر، با قدمتي چهل ساله، تابلوي ويژه معرفي تازه هاي کتاب نظرها را به خود جلب مي کند. نگاهي به عنوان هاي کتابها بيانگر آن است که مسؤولان کتابخانه با توجه به دريافت کتاب جديد اقدام به قرار دادن کتاب در اين بخش مي کنند. اگر مدتي کتاب دريافت نشود، اين تازه ها هم تغييري نمي کند! به عبارتي ديگر از کتابهاي روز خبري نيست و اين با توجه به کُندي اجراي امور در نظام اداري ، ضعف شبکه پخش کتاب، کاغذ بازيهاي حاکم و... امري طبيعي است.
در سالن اصلي کتابخانه ، قفسه هاي نشريات خودنمايي مي کند. روزگاري نه چندان دور اين قفسه ها باانواع نشريه و مجله پذيراي سلايق مختلف بود. ولي متأسفانه امروز در اين قفسه ها فقط بولتن ها و تعداد محدودي نشريه هاي ادواري مربوط به ادارات که سازمانها و نهادها وجود دارد.
در گوشه اي از سالن انواع مجلات ساليان قبل با بي نظمي خاصي، براي فروش عرضه شده است. حداقل توقع يک مراجعه کننده آن است که اين مجله ها به صورت صحافي شده در آرشيوي مخصوص قرار بگيرد تا پاسخگوي نياز احتمالي محقق ياپژوهشگري باشد. کتابخانه دو قرائت خانه و يک اتاق ويژه مطالعه مطبوعات دارد. در سه سال اخير، مجموعه به رايانه مجهز شده است.
اين کتابخانه درسال 1347 با 600 جلد کتاب اهدايي کار خودرا شروع کرد. کتابخانه شهيد مدرس کاشمر در سال 1360 به مرکز شهر منتقل شد. کتابخانه داراي هزار و 550 نفر عضو فعال و 13 هزار و 310 جلد کتاب مي باشد و با 3 نفرنيرو اداره مي شود.
سرپرستي ودبيرخانه انجمن کتابخانه هاي عمومي نيز در اين مکان واقع شده است. آنچه مشکل کتابخانه عمومي کاشمر را دوچندان مي کند اين  است که 70 درصد کتاب هاي کتابخانه هاي کاشمر قديمي هستند .
* انتقاد از نبود فضاي ديجيتالي
يکي از مراجعان به کتابخانه مدرس بر لزوم توجه به ارباب رجوع تأکيد کرد و گفت: کتابداران فعلي داراي مدارک تخصصي و تجربه فني مي باشند، ولي هنوز هم از آنان متوقعيم که برابر تعاريف موجود از يک کتابدار خبره و آگاه، مراجعان را با توجه به نوع کتابها و منابع مورد نظرشان، راهنمايي کنند.
وي با بيان ويژگيهاي عصر اطلاعات، به مقوله لزوم ايجاد شبکه بين کتابخانه اي و مباحث کتابخانه ديجيتالي اشاره کرد و از نبود فضاي خاص اين مبحث در اين کتابخانه انتقاد کرد.
يکي از فرهنگيان نيز با اشاره به گستردگي و تاثيرگذاري فعاليت کتابخانه ها، به خبرنگار ما گفت: کتابخانه قلب هر شهر پوياو رو به توسعه و علاقه مند به بالندگي است. اگر مديران هر شهر يا روستا بحث ايجاد، تجهيز و ارتقاي کمي و کيفي کتابخانه ها را جدي بگيرند، شاهد حضور فعال نسلي جوياي ترقي و توسعه خواهيم بود.
او با تأکيد بر اين مهم که بايد به جاي ماهي دادن به اين و آن باید ماهيگيري را ترويج کنيم، اظهار داشت: کارشناسان توسعه، وجود کتابخانه ها را از مصادیق آموزش مطلوب و حتي بازآموزي منابع انساني متخصص و متعهد هر جامعه مي دانند.
* کمبود فضاي مطلوب
يکي از اعضاي کتابخانه عمومي شهيد مدرس با انتقاد ازکمبود فضاي مطلوب و سکوت خاص کتابخانه گفت: در حال حاضر تنها نگارخانه شهر، يک مؤسسه فرهنگي، پارک، فضاي بازي بچه ها و پارکينگ اتومبيل آرامش حاضران در بخش قرائت خانه اين کتابخانه را مختل کرده است.
يکي از اعضاي شوراي فرهنگ عمومي شهرستان کاشمر با تأييد اين مطلب که کتابخانه هاي عمومي شهرستان بايد براي نيل به استانداردها بيشتر تلاش کنند، گفت: در بررسي هاي به عمل آمده مباحثي چون نامناسب بودن ساختمان و محيط کتابخانه، دور بودن برخي از کتابخانه ها از نقاط پرجمعيت شهر و نواحي روستايي، به روز نبودن کتابهاي موجود در کتابخانه ها، نبود نمازخانه، نبود ساختمان اداري، متصل نبودن به شبکه اينترنت، عدم وصول مطلوب سهم نيم درصد درآمد شهرداريها و کمبود نيرو، تجهيزات و منابع مالي از مهمترين موانع عدم استقبال نکردن شهروندان از اين کتابخانه ها محسوب مي شود.
وي ابراز اميدواري کرد با مشخص شدن مسؤول مديريت کتابخانه هاي عمومي شهرستان، شاهد جهشي مطلوب در امر حل مشکلات و ايجاد کتابخانه در سطح 5 دهستان شهرستان باشيم.
يک مراجعه کننده بازنشسته با اشاره به زمان گذشته که انواع روزنامه در اين کتابخانه وجود داشت، گفت: واقع شدن کتابخانه در حاشيه پارک شهيد عسکري، تجمع بازنشستگان و خانواده ها را در اين کتابخانه افزايش مي دهد.
يک مقام آگاه اين مجموعه در اين خصوص به خبرنگار ماگفت:انجمن داراي مشکلات مالي است و به همين خاطر از مجموع 27 روزنامه کشوري فقط ده عنوان روزنامه آن هم براي توزيع در سطح شش کتابخانه عمومي تهيه مي شود و از اين ميان سهم برخي از کتابخانه ها فقط يک يا دو عنوان است
.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

88/01/24

دلشکستگان مغموم

سلام

یکی گفت : این گاه نوشت هم اول سالی پر شده از واژه طلاق!!متاسفانه در همسایگی مان اتفاقاتی می افتد که دوست داریم آن ها را نبینیم .طلاق این منفورترین حلال روی زمین هم از این سنخ است.این روزها شاهد آمد و رفت عزیزانی دلشکسته  بودم.افرادی که عمری صادقانه یا یارشان دمخور بودند و اینک شاهد آنند که عزیزشان دو تنبان به پا دارد.بی منطقی دردی است که شاهد آنیم.ابلهانی که با حماقت هایش سنگ ها در چاه ها انداخته اند ناگفتنی !وقتی آوسنه اینان را می شنوم دچار حیرت می شو.اینقدر نافهمی و خود بزرگ بینی؟!!نوبر است والله. این مطالب به منظور همدردی با این عزیزان دلشکسته و مغموم  تقدیمشان می شود.وخدا صابرین را دوست دارد!

هنگام دلتنگي به خدا نگو: اي خدا؛ من يک مشکل بزرگ دارم. بگو: اي مشکل ؛من يک خداي بزرگ دارم .وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را مي‌گيرد  و دیگر آن که اگر افتادید  يادتان مي‌دهد چگونه پرواز كنيد .تو را به دادگاه خواهند کشيد .شايد به حبس ابد محکوم شوي . جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند !!!همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند .

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند.یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند.فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ » پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر ! » پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟» پسر پاسخ داد: « فکر می کنم !» پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ » پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !» در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : « متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !»

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

88/01/22

دو قدم مانده به صبح با محمد و امیر

سلام

 نیمه دی ماه پارسال محمد تماس گرفت.سالهاست که ازو بی خبرم.شماره ام را از یکی از دوستان تهران نشین گیر آورده است.بعداز 19 سال صدای یه دوست قدیمی را شنیدن لذت خاصی دارد. محمد عاشق بچه است.17 سال از ازدواج اولش می گذرد. ده سال چشم انتظار  فرزند بود.در سال یازدهم به دوراز چشم همسرش به عشق بچه ازدواجی موقت را تجربه می کند.از این ازدواج هم ثمری حاصل نمی شود.به اصرار مادرش با این باور که عیب از همسر اول است، ازدواج دوم را رقم می زند.می گفت همسر اولم در میان آه  و اشک بدرقه ام کرد. حالا از ازدواج دوم چهار سال می گذرد و همچنان از بچه خبری نیست.مادرش بی رحمانه و بی اطلاع از ازدواج موقت او ، همسران  اول و دومش را مقصر می داند .مادر محمد ازو خواسته تا دو همسرش را طلاق بدهد و زن سوم را تجربه کند.محمد درددل می کرد از نجابت همسر اولش. از خباثت خودش .از نوه خواستن های پدر و مادرش و از دخالت های این و آن.محمد به گونه ای جلوه داده بود که انگار مشکل بچه دار نشدن مربوط به سه زن زندگی اش بوده و عجیب آن که نگاه سنتی اطرافیانش هم شبیه او بود.اطرافیانی که تحصیلات عالیه داشتند و خودشان را از همه روشنفکرتر می دانستند.برایش توضیح دادم که قضایایی شبیه حکایت او اینجا و آنجا شنیده می شود.داستان آشنایانم را برایش تعریف کردم.از این همه شباهت تعجب کرده بود.می گفت :خدا مرا ببخشد چشم انتظار مرگ مادر و پدرم هستم.چشم انتظار روزی هستم که اطرافیانم برای مخفی کردن مشکلات خودشان به مشکل بی بچه بودن من نپردازند.محمد از دوستی های خاله خرسه شاکی بود.دل داری اش دادم.عجیب است این همه شباهت میان حکایت تلخ او داستان تلخ تر بعضی ها.مدتها گذشت.به این گاه نوشت سر می زد و گاهی نظری می داد یا ایمیلی می فرستاد.امروز تماس گرفت.می خواهد کودکی را به فرزندی قبول کند.قصد دارد به تهران مهاجرت کند.همسر دومش از او طلاق گرفته و با به اجرا دراوردن مهریه اش محمد را به خاک سیاه نشانده است. احتمال می دهد که پدر و مادرش طردش کنند.خواهر و برادرانش دیگر کاری به کار او ندارند گویا یکی دو نفر از برادران و شوهر خواهرهایش نیز ازدواج دوم (موقت و دائم) را تجربه کرده اند، تجربه ای که به قول محمد حالا حالا ها ادامه دارد و باعث سرافکندگی فامیلشان شده و خواهد شد. به زعم او قُبح عمل برای آنان ریخته و عادی شده است.او این روزها از نفرین خواهرانش و زن داداش هایش می ترسد البته اگر به دعای گربه سیاهه بارون بیاد.!زن دومش را طلاق داده و با همسر اولش به آینده می اندیشد.محمد می گفت:از اول عیب از من بوده ،ولی من با فرض این که عیب از همسرم هست چه کارها که نکردم.حالا آیا او حق دارد از من جدا شود؟ البته همسر اولش ماندن با او و بزرگ کردن فرزند خوانده ای را پذیرفته است.راستی ما مردها چه موجودات پیچیده ای هستیم !!!

از امشب برنامه دو قدم مانده به صبح از شبکه چهار در همان زمان همیشگی آغاز می شود.ترانه ای از محمد خان صالح علاء بهانه ای است برای تحسین این برنامه:

روي ماه دستمال نمدار مي کشم
نوک قاشق، آسمونو مي چشم
مي پاشم ستاره ها رو سر رات
که بياي قدم بذاري رو چشم
شبا رو جمع مي کنم تا مي زنم
رنگ روغني به فردا مي زنم
همه تلخيارو دور مي ريزم
طعم شيريني به دريا مي زنم
واسه اومدنت برنامه هاست
همه جاده ها آب پاشي ميشه
نوک هر پرنده اي شاخه گلي
کف رودخانه هامون کاشي ميشه
يه حساب تازه اي باز مي کنم
شکل ماهتو پس انداز مي کنم

امیر خان داستان ذیل را ایمیل کرده بود.جالب است و خواندنی:روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : چقدر بايد به شما بپردازم؟  .دختر پاسخ داد: چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد. پسرك گفت: پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم.
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكترفوق تخصصي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر