87/11/28
شهاب ترشیزی و انتخابات
سلام.
از شهاب ترشیزی یکی دو بار در این گاه نوشت ذکر خیری شده است.جایی خواندم که :... میرزا عبدا.. خان متخلص به شهاب از شعرای توانای اواخر قرن دوازدهم و از پیراوان سبك معروف به بازگشت ادبی در خراسان كه بسال 1165 در روستای شفیع آباد بردسكن از توابع ترشيز (كاشمر) متولدشد. وی در عهد زندیه می زیست . تذكره نویسان وی را شیرین كلام ، خوش طبع ، استاد ، فصیح ،بلیغ و آگاه معرفی كرده اند . دوران كودكی اش در همین سرزمین به تحصیل علوم گذشت.آن طور كه از اشعارش معلوم است درنجوم و خط ونقاشی و قلمدان سازی و نظایر آن دست داشته است . خط را نیكو نوشته و تعلیم خط نیز می داده است. زور گویی حكام باعث شد شهاب كاشمر را ترك كند و به هرات رود . در هرات به خدمت سلطان محمود (پسر تیمور شاه ) در آمد . در سال 1198 دوباره به شهرهای یزد وكاشان ، تهران و اصفهان سفر كرد و سر انجام به ترشیز بازگشت . غصب اموال وی توسط حاكم شهر هرات باعث شد که دوباره به هرات بر گردد . پس از مرگ تیمور و اختلاف بین پسرانش شهاب در سال 1212 به تربت حیدریه رفت و در سال 1216 در آنجا در گذشت .شعر شهاب بسیار محكم ، روان و زیباست . او در انواع قصیده ، غزل ، قطعه و مثنوی به جد كار كرده است . كلیات شهاب را از ده هزار تا صد هزار بیت ذكر كرده اند لاكن خود شهاب آنها را بیست هزار بیت می داند.امروزه مجموعه سرودهای شهاب 15302 بیت است كه احتمالا پنچ هزار بیت تا هزار بیت وی از میان رفته است.از جمله آثار او می توان به بهرام نامه ، یوسف و زلیخا ، خسرو وشیرین ، عقد گوهردر علم نجوم ، ملحد نامه ، دیوان اشعار و مراد نامه اشاره کرد.
ابروی تو چون گل شكفته گل بر رخت (ان یكاد ) گفته
لبهای تو غنچه و زبانت د رغنچه چو برگ گل نهفته
دندان تو عقد گوهر ناب در درج دهان ولی نهفته
چشمان تو چون دو زنگی مست مخمور به لانه زار خفته
مژگان شهاب هر شبانگاه از رهگذر تو خاك رفته
رفته بودم دیدار یکی از دوستان ، گفت :فلانی حال و هوای انتخابات رو چه طور ارزیابی می کنی؟سعی کردم با توجه به مسائل گذشته و وقایع اخیر جوابی واقع گرایانه بهش بدم.صحبت به درازا کشید.مُصر بود که تحت هر شرایطی دولت نهم تکرار می شود.شب در خانه دمخور اینترنت بودم که گذرم به وبلاگ محمد آقازاده افتاد.شاید این مطلب به نقل از وبلاگ مذکورجوابی جالب برای آن دوست باشد .
محمد آقازاده در وبلاگش نوشته :ساده اندیشی در سیاست در کشور ما پایانی ندارد٬بیشتر تحلیل گران پیش از آنکه بر اساس مناسبات واقعی دست به تجزیه و تحلیل بزنند بر اساس ذهنیت ایستا که رابطه دیالکتیکی خود را با امر واقع از دست داده است دست به گمانه زنی می زنند.مناسبات دوران اصلاحات دیگر وجود خارجی ندارد و افکار عمومی به دلیل تحولاتی که در سالهای اخیر رخ داده دگرگون شده است و باید جور دیگری به رای دهندگان و کانون رغبتشان نگاه کرد. احمدی نژاد طبقات متوسط را به شدت از خود ناراضی کرده است و بطور طبیعی می داند که باید بجاي آنها فرودستان را در روستاها و شهرستانهای کوچک را برای رای آوردن بر انگیزد. نگاهی به رویکرد کروبی و شخصیتی که از خود بروز داده است و بر اساس تجربه دوره نهم انتخابات ریاست جمهوری پایگاه اجتماعی کروبی بجای آنکه با خاتمی همپوشانی داشته باشد با رئیس جمهوری فعلی مشترک است. به این دلیل حضور او در انتخابات بیش از آنکه موجب ريزش راي خاتمي اصلاح طلب شود موجب گسست در كانون هايي خواهد شد كه احمدي نژاد براي پيروزي روي آنها حساب باز كرده است.
آنهايي كه خواهان پيروزي خاتمي در انتخابات اند به دليل واقعيت پيش رو به هيچ عنوان نبايد تلاشي براي اجماع با حزب اعتماد ملي به عمل آورند بلكه با هر تدبير ممكن بكوشند كروبي را تشويق به ماندن كنند و حتي از ياري رساندن به ستادهاي تبليغاتي او كوتاهي نورزند.اين استراتژي است كه كه اصلاح طلبان را يكبارديگر به پيروزي مي رساند. وقتي منطق دوران اصلاحات تغيير يافته است انتخاب همان شيوه ها يي كه در آن زمان كارساز بودند دور از زيركي و هوشياري سياسي خواهد بود. از جمله مسايلي كه ديگر هيچ كاركردي ندارد اجماع اصلاح طلبان است.چرا كه در جامعه بشدت متكثر ديگر قطبي شدن انتخابات ممكن نيست.به اين دليل بايد اصلاح طلبان به اين تكثر پاسخ مثبت دهند و در هر رده اجتماعي با نامزدي خاص وارد رقابت با اصول گرايان شوند.از سوي ديگربا همين منطق مي توان با قاطعيت گفت اگر احمدی نژاد تنها نامزد اصول گريان باشد. از هم اكنون مي توان پايان دوران مديريت آنها را بر قوه مجريه را اعلام كرد."
87/11/25
حواشی یک سفر
سلام
توفیق رفیق افتاد و موفق به حضور در کارگاه آموزشی روابط عمومی در دانشگاه آزاد اسلامی نیشابور شدم. در چهار سال اخیر موفق به شرکت در کارگاه های اینچنینی در تهران ، مشهد و نیشابور شده بودم ، ولی اعتراف می کنم که این کارگاه چیزی از کارگاه تهران کم نداشت و به مراتب از کارگاه قبلی نیشابور و کارگاه های مشهد بهتر و برتر بود.
سرکار خانم دکتر سهیلا بورقانی فراهانی ، یکی از چهره های مطرح علوم ارتباطات در مراکز دانشگاهی کشور، طی دو روز در برنامه ای فشرده جدیدترین مباحث مطروحه در حوزه مدیریت روابط عمومی و تعاریف آن ، کارکردهای افکار عمومی و عوامل موثر بر آن ، افکارسنجی ، مدیریت اطلاعات ، روابط عمومی دیجیتال ، فن آوری های ارتباطات ، تبلیغات اینترنتی ، ارکان تبلیغ و ارزیابی اثر بخشی آن را در اختیار شرکت کنندگان در کارگاه قرار داد. وی بخشی از تجربیاتش را در قالب سخنرانی با عنوان ؛ مدیریت سرمایه فکری ، در اختیار شرکت کنندگان در کارگاه و مدیران شهرستان نیشابور قرار داد.
فرصتی مغتنم بود برای دیدار دوستان ، کسب تجربه و آشنایی با مباحثی جدید در حوزه علوم اطلاع رسانی و روابط عمومی . در حاشیه جلسه با دوستان روزنامه نگار فعال در نیشابور نیزگعده های داشتیم.ذکر خیری از جناب تکبیری خبرنگار خراسان نیز به میان آمد که گویا مریض احوال است و خانه نشین.امید که مسئولان روزنامه خراسان در بزرگداشتش قدمی بردارند . دو جوان جانشین او در امر خبرنگاری خراسان شده اند.به لطف یکی از فعالان هفته نامه خیام نامه ، چشممان به جمال این نشریه اصلاح طلب روشن شد . بی تعارف مجموعه ای به سامان را در راستای طیفشان هدایت و منتشر می کنند.از صبح نیشابور هم ذکر خیری به میان آمد که گویا به علت بیماری مدیرمسئولش این روزها خودخواسته در محاق تعطیلی است.
از نشریات شهرهای خراسان هم صحبت های شد . بعضی نمونه ها هم ردوبدل شد.بی تعارف خیام نامه را یک سر و گردن از نشریات محلی دیگر بالاتر دیدم.نمونه ای از آخرین شماره نشریات کاشمر هم در اختیار برخی از دوستان قرار گرفت. سابقه ده ساله حضور نشریات محلی در کاشمر و یادی از نشریات قدیمی چون سنگر ، طلوع و...برایشان جالب بود . یکی از دوستان در باره نشریات محلی نواحی مختلف استان نقدهای را مطرح کرد که شنیدنی بود و گزنده. تاکید داشت که این شماره ازنشریات کاشمر شبیه آگهی های بازرگانی تلویزیونی شده اند.از دید او در سایر کشورها مجموعه ای از آگهی ها در لابلای یک فیلم یا مسابقه پخش می شود و در ایران یک فیلم یا برنامه خاص در لابلای آگهی های بازرگانی پخش می شود.او با این باور که مشت نمونه ای از خروار است به بررسی میزان مطالب تولیدی در نشریات محلی پرداخت و آن را با سایر مطالب مقایسه کرد.دعایش این بود که خدا اینترنت را زوال نیارد.البته یکی از دوستان دیگر به کپی برداری و الگو گیری از سایر نشریات و منابع هم اشاراتی داشت. متن و حاشیه کارگاه مذکور هر یک به سهم خود جلوه های داشتن دیدنی و شنیدنی و آموزنده.
راستی ذکر یک نکته خالی از لطف نیست : با یکی از مسئولان شهرستان نیشابور (که روزگاری در کاشمر شاغل بوده) صحبت از عملکرد شوراهای اسلامی شهر و روستا به میان آمد ، در حین صحبت اشاراتی به شوراهای موفق سطح کشور داشت. او نکته ای را در حین بحث مطرح کرد که برایش جوابی نداشتم !گفت؛ در روزنامه ای در چند روز پیش خواندم که شورای شهر کاشمر فعالیت چندانی ندارد و به قول تنی چند از اعضاء دچار روزمره گی شده است.گفتم خُب درست است همچین مطلبی چاپ شده است منظور!.پرسید: چرا اعضای فرزانه شورای کاشمر استعفاء نمی دهند تا دیگران بیایند و کار کنند و دچار روزمره گی نشوند؟آیا کسی پاسخگویی آرای مردم و مطالبات آنها می باشد؟ خنده ام گرفت بود.نمی دانست که اینان جمعی دانشگاهی و فرهنگی هستند و به نیت خدمت پای در این میدان نهاده اند که حق یارشان باد و قوه خدمتشان دوچندان بادا!
از کاشمر تا نیشابور هوا ابری بود و آبستن نزولات جوی!طرفای عصر نم نم بارون حضورش را اعلام کرد و پاسی از شب گذشته شدت گرفت و نیمه های شب هم نوایی باد و صاعقه و باران ما را ابتدا به کنار پنجره و بعدش بالکن و سپس محوطه محل استقرار کشاند. واحد نیشابور در منطقه ای موسوم به صومعه در بلندای دشتی متصل به دامنه های ارتفاعات شمالی شهر نیشابور واقع شده است.زیر نور چراغ های محوطه دانشگاه آزاد اسلامی نیشابور باد در پیچ و تاب بود و قطرات آب بر آن سوار.گویی می خواستند همدگر را مهار و رام کنند.تموج حاصل از هم نشینی باد و باران رقصی بوران وار را در پی داشت.سوز سرما و برخورد شدید قطرات باران تورا در خود فرو می برد.یکی گفت باران دارد شلاقمان می زند دیگری گفت حَد الهی در حال جاری شدن است.یکی از نعمت گفت و دیگر از نقمت..هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و باران و باد و رقصشان زیر نور چراغ ها زیبا و دیدنی.ساعتی اسیر موسیقی طبیعت بودیم.لَچ آب به اتاق هایم برگشتیم.حالا ضربـآهنگی دلنشینی گوشمان را نوازش می داد.برخورد باران با شیروانی ها و گذر باد از هزارتوی ساختمان.صبح طبق قرار قبلی در محوطه ساختمان حاضر شدیم.کوه ها غرق برف ،دشت خفته در تن ابر ، آسمان با سخاوت ، زندگی جاری. قدمی زدیم .همه جا عشق باریده بود.اسیر طبیعت شده بودیم.
87/11/22
با هم می خوانیم
سلام.این روزها این جا و آن جا کلی خبر در حال تولد و سقط شدنه!! تعجب نکنید برخی همچنان خلاف جریان آب را نقاشی می کنند و برخی شنا!برخی برای برخی دست تکان می دهند و برخی دست نگه می دارند.برخی هر روز صبح انگشت مبارک شان را با آب دهان خیس می کنند و اونو از تنها روزن وجودشون میدن بیرون تا بفهمند باد از کدوم طرف می وزه!اونا هواشناسای خوبی هستند و مث گورکنا می دونند کجا مث بختک آوار بشن.جمال قدرت را عشق است.این روزها همه عاشقن البته عاشق خمیازه کشیدن در حاشیه قدرت.بگذریم.با هم می خوانیم:
ويليام بليك شاعر و نقاش مشهور انگليسي، در قطعه شعري كمال آدمي را چنين وصف كرده است:جهاني را در سنگريزهاي ديدن / و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن/و بينهايت را در كف دست نگه داشتن/و ابديت را در لحظهاي دريافتن.
این روزها در این بازار پر از غم نان و خوف سیاست لابد شنیده اید که : اختلاف آدم پول دار و آدم بيپول بر سر مساله غذاست. آدم بيپول در فكر غذايي است كه بايد بخورد، آدم پول دار نگران غذايي است كه خورده ميشود.
راستی می دونید :شنا كردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم برميآيد.
یه جایی خوندم : دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. جبغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتهها و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد؛ خدا سكوتش را شكست و گفت: جانا، يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي و تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و حداقل يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز ... چه كار ميتوان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه از هزاران سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد، هزار سال هم به كارش نميآيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد. بگذار يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روياش پاشيد. زندگي را نوشيد؛ زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود. ميتواند بال بزند. ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. ميتواند ...
او در آن لحظه آسمان خراشي را به پا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، عقيدهاي را تحميل نكرد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد؛ تماشا كرد و به آنها كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.او گذران لحظات هستي را ديد و در همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
87/11/20
صبوری بر سر دار!
سلام
اين نوشته را تقديم ميكنم به عزيزي كه چند ماهي است درگير حواشي ناشي از حماقت يك به ظاهر عاقل است.صبوري برايش آرزومندم و اميدوارم آن چه خدا خواهد در حقش روا شود.
باب هفتادو دوم کتاب تذکره الاولیا نوشته عطار به حسين ابن منصور حلاج عارف و شاعر مشهور اختصاص داره.اين روزا در ميون اين همه روزمرهگي تكراري گاهي اوقات اگه وقت بشه يه سري به اون حوالي مي زنم.پاي دار حلاج همه از پايداري هاي مجازي دم ميزنند. در زماني كه سربدار شدنهاي الكي براي برخي حكم شعار و پله براي ترقي كردن رو داره يكي مث حلاج بي پروا ميره سردار و از همونجا عشق رو فرياد ميزنه.ميشه خريدار سر دار!![]()
![]()
حسين بن منصور بيضاوي مشهور به حلاج در بيضا درفارس فعلي به دنيا آمد و مدتي تحت تعلميات عارفانه سهل بن عبدالله تستَري قرار گرفت. بعدها با جمعي از صوفيه عصر خود محشور شد که از ميان آنها مي توان به جنيد بغدادي اشاره کرد.
نقل است : عقربي ديدند سياه و بزرگ که گرد او ميگرديد. مريدان قصد کشتن کردند. منصور گفت : دست از او برداريد که دوازده سال تمام است که نديم ماست و بر گرد ما ميچرخد.
پرسيدند از صبر. گفت: آن است که دست و پايت ببرند و از دار درآويزند.» و عجب آنکه اينهمه با او کردند!
چون در کار او متحیر شدند، منکربی قیاس و مقر بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند که می گفت :" انا الحق ". از جنید پرسیدند :" این سخن که حسین منصور می گوید تأویلی دارد ؟" گفت:" بگذارید بکشندش ، که روز تأویل نیست ! "پس جماعتی از اهل ظاهر بر وی خروج کردند و سخن او پیش معتصم تباه کردند و علی ابن حسین را که وزیر بود بر وی متغیر گردانیدند.پس خلیفه بفرمود تا او را به زندان بردند.
نقل است : که شب اول که او را حبس کردند بیامدند و و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس ندیدند.و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را.و شب سیوم او را در زندان دیدند.گفتند:شب اول کجا بودی؟و شب دوم تو و زندان کجا بودید؟گفت:"شب اول من در حضرت بودم .از آن اینجا نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود .از آن من و زندان اینجا نبودیم .و شب سیوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت.بیایید و کار خود کنید"
نقل است :که در زندان سیصد کس بودند. چون شب درآمد گفت: «ای زندانیان شما را خلاص دهم».گفتند؛ «چرا خود را خلاص نمی دهی!؟»گفت؛ «ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشاره همه بندها بگشاییم».پس به انگشت اشاره کرد؛ همه بندها از هم فروریخت. ایشان گفتند «اکنون کجا رویم؟ که در زندان بسته است».اشاره ای کرد؛ رخنه ها پدید آمد. گفت؛ «اکنون، سر خویش گیرید!»گفتند؛ «تو نمی آیی؟»گفت؛ «ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. »دیگر روز گفتند :زندانیان کجا رفتند؟گفت"آزاد کردم"گفتند:خودت چرا نرفتی؟گفت"حق را با ما عتابی است. نرفتم."این خبر به خلیفه رسید.گفت فتنه ای خواهد ساخت.او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن باز گردد..سیصد چوب زدند.هر چند میزدند آواز فصیحی می آمد که:لا تخف یا منصور!(نترس ای منصور)پس دیگر بار او را بردند تا بکشتند ، صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه گردانید و می گفت :" حق ، حق، حق ، و انا الحق "پس دیگر بار او را بردند تا بکشتند ، صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه گردانید و می گفت :" حق ،حق، حق ، و انا الحق "
درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟گفت: “امروز بینی وفردا و پس فردا "ان روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سیوم روزش به باد دادند!
خادم در آن حال وصیتی خواست.گفت:"نفس را به چیزی مشغول دار که کردنی است وگرنه او تو را به چیزی مشغول می دارد که نا کردنی است"
چون به زیر دارش بردند – به باب الطاق- قبله برزد و پای بر نردبان نهاد.گفتند :حال چیست؟گفت :"معراج مردان سر دار است"..جماعتی مریدان گفتند :"چه گویی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟ گفت:"ایشان را دو ثواب است و شما را یکی!ازآنکه شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جُنبند و توحید در شرع اصل بود و حُسن ظن فَرع"
پس شبلی در مقابل او ایستاد و آواز سر داد که:ما توصف یا حلاج؟گفت:"کمترین این است که می بینی"شبلی گفت:بلند تر کدام است؟گفت:"تو را بدان راه نیست"
آورده اند ؛ در آن هنگام که او را سنگسار می کردند ، هر کسی سنگی می انداختند . شبلی موافقت را گِلی انداخت . حسین بن منصور آهی کرد . گفتند : از همه سنگ ننالیدی ، از گِلی نالیدن چراست ؟ گفت :" از آنکه ، آنها نمی دانند ومعذورند . از او سختم می آید که می داند و نباید انداخت و باز می اندازد."پس دستش جدا کردند.خنده ای بزد! گفتند خنده چیست؟!گفت:"دست ازآدمی بسته، باز کردن آسان است ، مرد آن است که دست صفات- که کلاه همت از تارک عرش در میکشد- قطع کند".پس پایش ببُریدند تبسمی کرد گفت"بدین پای سفر خاکی میکردم،قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببُرید!"پس دو دست بریده خون آلود در روی درمالید تا هر دو ساعد و رُوی ، خون آلود کرد.گفتند این چرا کردی؟گفت:"خون بسیار از من برفت،و دانم که رویم زرد شده باشد.شما پندارید که زردی روی من از ترس است.خون در روی مالیدم تا در چشم سرخ روی باشم!"
گفتند اگر روی به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟گفت "وضو میسازم!" پس چشمهاش برکندند و خواستند که زبانش ببُریدند.گفت :چندان صبر کنید که سخنی بگویم"روی آسمان کرد و گفت:"الهی بدین رنج که برای تو بر من می برند ،محرومشان مگردان، و از این دولتشان بی نصیب مکن الحمد الله که دست و پای من بریدند در راه تو!"پس زبانش بریدند و گوش و بینی هم!و شام بود که سرش بریدند.در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد.
از یک یک اندام او آواز می آمد که" انا الحق"و در وقت کشتنش قطره خونش میچکید و "الله" پدید می آمد.روز دیگر گفتند:این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حال حیات.پس او را بسوختند.دیگرباراز خاکستر او آواز "انا الحق"می آمد.
حسین در زمان حیات با خادم گفته بود:"چون خاکستر من در دجله اندازند آب قوت گیرد چنان که بغداد بیم غرق باشد.آن ساعت خرقه من بر سر دجله بر تا آب قرار گیرد."در روز سیوم خاکستر حسین را به آب دادند .هم چنان آواز" انا الحق"می آمد و آب قوت می گرفت.پس خادم خرقه را به لب دجله برد و آب قرار خود شد و خاکستر خاموش گشت.
بايزيد گفت : چون او را دار زدند دنيا بر من تنگ آمد ، براي دلداري خويش شب تا سحر زير جنازه بر دار آويخته اش نماز کردم چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفي از آسمان ندا داد که اي بايزيد از خود چه ميپرسي ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنين کردي ؟ باز ندا آمد : او را سرّي از اسرار خود بازگو کرديم تاب نياورد و فاش ساخت. پس سزاي
کسي که اسرار ما فاش سازد چنين باشد.
نقل است : چون او را بر سر دار کردند .ابلیس آمد و او را گفت:یکی انا تو گفتی ویکی من.چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟حسین گفت:"از آن که تو انا از به در خود بردی و و من انا از خود دور کردم.مرا رحمت آمد و تو را لعنت.تا بدانی که منی کردن نیکو نیست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست.
87/11/15
دمی با جنید و شبلی
سلام.
جنيد بغدادي مي گويد:یک روز دلم گم شده بود. گفتم الهی! دل من باز ده. ندایی شنیدم که یا جنید! ما دل بدان ربوده ایم که با ما بمانی. تو باز می خواهی تا با غیر ما بمانی؟
در شهري كه جعفر بن یونس، مشهور به «شبلی» ( 335- 247) از عارفان نامی و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجری میزیست، موافقان و مخالفان بسیاری داشت. برخی او راسخت دوست میداشتند و کسانی نیز قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایی بود که شبلی را هرگز ندیده و فقط نامی و حکایتهایی از او شنیده بود. روزی شبلی از کنار دکان او میگذشت. گرسنگی، چنان، او را ناتوان کرده بود که چارهای جز تقاضای نان ندید. از مرد نانوا خواست که به او، گردهای نان، وام دهد. نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلی رفت.در دکان نانوایی، مردی دیگر نشسته بود که شبلی را میشناخت. رو به نانوا کرد و گفت: «اگر شبلی را ببینی، چه خواهی کرد؟» نانوا گفت: «او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.» دوست نانوا به او گفت: «آن مرد که الآن از خود راندی و لقمهای نان را از او دریغ کردی، شبلی بود.» نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد که گویی آتشی در جانش برافروختهاند. پریشان و شتابان، در پی شبلی افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت. بیدرنگ، خود را به دست و پای شبلی انداخت و از او خواست که بازگردد تا وی طعامی برای او فراهم آورد. شبلی، پاسخی نگفت. نانوا، اصرار کرد و افزود: «منت بر من بگذار و شبی را در سرای من بگذران تا به شکرانه این توفیق و افتخار که نصیب من میگردانی، مردم بسیاری را اطعام کنم.» شبلی پذیرفت. شب فرا رسید. میهمانی عظیمی برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند. مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از حضور شبلی در خانه خود خبر داد.بر سر سفره، اهل دلی روی به شبلی کرد و گفت: «یا شیخ! نشان دوزخی و بهشتی چیست؟» شبلی گفت: «دوزخی آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمیدهد؛ اما برای شبلی که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج میکند!. بهشتی، این گونه نباشد».
87/11/14
میراث فرهنگی شهر کاشمر و تعریض یک خیابان!!
سلام.این گزارش روز دوشنبه ۱۴/۱۱/۸۷در روزنامه قدس به چاپ رسید.امید که مفید فایده افتد.
کارشناسان و مردم تأکيد کردند؛ طرح تعريض معابر کاشمر؛ بايد مراقب ميراث فرهنگي باشيم
کاشمر- خبرنگار قدس: اين روزها برخي شهروندان کاشمري خواسته يا ناخواسته با بحث تعريض خيابان امام(ره) (يکي از چهار مسير اصلي منتهي به مرکز شهر) درگير هستند. عده اي موافق اين طرح و عده اي مخالف آن هستند. موافقان طرح اين کار را ضروري مي دانند و معتقدند براي زيباسازي شهر و روان شدن ترافيک و اجراي طرح جامع شهري اين طرح بايد اجرا شود. برخي نيز معتقدند اين خيابان بافت جديد را به بافت قديم وصل مي کند و با توجه به اين طرح بايد شاهد عقب نشيني حوزه علميه صدساله سلطان العلماء، موقوفه عصمتيه، مسجد ارگ وبخشي از بقاياي ارگ کاشمر باشيم. اين گروه معتقدند به دليل لزوم توجه به هويت فرهنگي هر شهر اين طرح بايد با دقت بررسي و اجرا شود.
يکي از افراد صاحب نظر در مباحث شهرسازي در اين ارتباط مي گويد: در طرح تعريض خيابانها در روشهاي نوين بايد پيشينه باستاني و تاريخي به شکل کامل در نظر گرفته شود. وي انتخاب راه هاي ساده و کوتاه در اجراي طرح را باعث از بين رفتن ميراث فرهنگي و هويت شهر دانست و گفت: در شهر کاشمر اگر اصرار بر ادامه طرح تعريض خيابان امام(ره) وجود دارد بايد اين طرح در ساير گذرهاي اصلي منتهي به مرکز شهر و بافت قديمي با بررسي کارشناسي ودر جهت حفظ هويت شهر لحاظ شود.
* يک پيشنهاد
يک شهروند نيز مي گويد: بي گمان طرح ياد شده در روان سازي ترافيک اين خيابان مؤثر است، ولي تصور ميزان ورود و خروج وسايل نقليه از اين مسير به ساير مسيرها خود باعث تاثيرگذاري منفي در گذرهاي ديگر شهر است.
وي تأکيد مي کند: شهر کاشمر از عدم وجود مسير تردد کمربندي رنج مي برد و اگر در چهار سوي شهر مسيرهاي منتهي به داخل شهر پيش بيني شود و در کنار آن مسيرهاي موازي با خيابان امام(ره) و مسيرهاي اصلي بهسازي و ساماندهي شود، شاهد روان شدن ترافيک و سهولت دسترسي به نقاط مختلف شهر خواهيم بود. وي با اشاره به تمرکز داروخانه ها و مطب پزشکان در جوار درمانگاه عصمتيه در اين خيابان معتقد است با توجه به محل استقرار بيمارستان حضرت ابوالفضل(ع) در غرب شهر و در جوار شهرک فرهنگيان و تعاوني کارکنان دولت و همچنين واقع شدن بيمارستان شهيد مدرس در جنوب شهر بايد شوراي اسلامي شهر با کمک شهرداري، نظام پزشکي و شبکه بهداشت و درمان کاشمر طرح انتقال داروخانه ها و درمانگاه ها و مطب پزشکان به مسيرهاي منتهي به اين دو بيمارستان را بررسي و اجرايي کند.
* فعال کردن مسيرهاي موازي خيابان امام(ره)
يکي از شهروندان کاشمري نيز به جلسات متعدد ادوار قبلي و فعلي شوراي اسلامي شهر در خصوص خيابان امام(ره) اشاره مي کند و مي گويد: برخي معتقد بودند مي توان با فعال کردن مسيرهاي موازي اين خيابان، بهسازي کوچه ها و مسيرهاي منتهي به اين خيابان، انتقال مراکز درماني، داروخانه ها و مطب پزشکان و ساماندهي پاساژها و مراکز خريد ترافيک اين خيابان را کاهش داد و مي توان با الگوبرداري از تجربيات شهرهاي ديگر نظير اصفهان و مشهد، در اين خيابان سهولت تردد به وجود آورد. از سوي ديگر بحث قطع درختان اين مسير از جمله دغدغه هاي مطرح شده در آغاز طرح تعريض خيابان مذکور تاکنون بوده است.
* اصرار شهرداري و شوراي شهر بر اجراي طرح
در حال حاضر شوراي اسلامي شهر و شهرداري کاشمر نيز اصرار دارند طرح تعريض اين خيابان اجرا شود به تعبيري اجراي اين طرح براي شوراي شهر کاشمر به طرحي حيثيتي تبديل شده است. همچنين اين طرح بر اساس ضوابط و قوانين و با اعتبار اختصاص يافته در حال اجراست. برخي از مالکان نيز معتقدند، عقب نشيني ملکشان براي تعريض خيابان، صرفه اقتصادي ندارد و برخي درخواست خريد کل ملک از سوي شهرداري را دارند و گويا شهرداري نيز چنين امکاني را دست کم در سطح گسترده ندارد. البته مديريت شهري از طريق امکانات و روشهاي تشويقي بر آن است تا مردم را به همکاري با اين برنامه ترغيب نمايد.
اين در حالي است که بزودي شاهد اتمام بيش از 70 درصد از طرح تعريض اين خيابان خواهيم بود. در عين حال کاشمر جزو 10 شهر تاريخي خراسان رضوي است و به همين دليل بايد براي اين شهر قدمتي افزون بر هزار سال ذکر کرد. از سويي خيابان امام(ره) ميدان مرکزي شهر را به شمال شهر و مسير منتهي به امامزاده سيدحمزه (ع) وصل مي کند. ميدان مرکزي شهر نيز در مرکز کاشمر قديم يا ترشيز کهن قرار گرفته است و به گفته کارشناسان نيازمند توجه باستان شناسان و کارشناسان ميراث فرهنگي براي تحقيق و پژوهش است. در پيرامون اين ميدان نيز آثاري چون مسجد جامع کاشمر، حمام باقي مانده از دوران قاجار، ارگ قديمي شهر با سابقه اي دست کم 300 ساله، حوزه علميه سلطان العلماء و کاروانسراي امين التجار قرار گرفته است که به طور قطع تعريض اين خيابان بر هويت اين آثار تأثيرهايي دارد. حتي برخي نيز مدعي اند سازه ها و آثار مدفون در مسير اين خيابان چشم انتظار کاوش متخصصان است.
87/11/13
حکایت ده گردی جمعه ی که گذشت
سلام
جمعه بعد از صرف ناهار رفتیم دِه گردی ، طرفای امامزاده سید حسن 14 کیلومتری کاشمر.بچه ها این مسیر رو دوست دارن.زمستون بی بخار امسال هوا روبهاری کرده.کلاغ حَجَه ها و سُوسِلیِنگ و جارها در دشت در پروازند.هنوز پرواز را به خاطر دارند.دشت قُرق آن هاست. بچه ها هی اینور و اونور را نگاه می کنند و هم پایی گروه آریان جیغ و داد می کنند. تویاین سی دی جفتشون عاشق کریس دبرگن.از قاصدک هم خوشش مِیآد.چن آبمیوه و مقداری تخمه کدو کل خوراکی های این ده گردی است.از اراضی نُوزَد به حاشیه عشرت آباد می رسیم.چوپونای پیر و جوون دو سوی جاده در ترددند.وای که چقد بره و بَع بَعی.بچه ها دارن سیر آفاق و انفس می کنند.از کال رد می شویم.وارد جنگل گز می شویم.تابلویی نظر بچه ها را به خود جلب می کند ؛1200 متر تا محل دفن زباله های شهری!چه باید بگویم؟خیر سرم روزگاری پیشنهاد طرح حرم تا حرم در راستای ایجاد یک محور گردشگری در مسیر سید مرتضی تا سید حسن را داده بودم به یه جایی که رفت تو زباله دانی اونجا.وای چقد کلاغ! لابد کلاغ ها از همون محل دِپُوی زباله ها می آیند اونم ساعت 2 عصر روز جمعه!
...سمت راست هم بقایای یک عمارت دیده می شود.کجاست ؟نمی دانم.یکی گفته بود یه قلعه است.از نقاب رد می شویم.انارستان های که زیر سرمای زمستون پارسال کمرشون شکسته بود قد راست کرده اند.باغ های پِسته هم جلوه ای دارن دیدنی.نزدیک میرآباد به احترام گله ی گوسفندان ترمز می کنم.ادا و اصول بچه ها دیدنی است.در زندگی ماشینی و مملو از سی دی و برنامه کودک و عمو پورنگ و سیمان و آهن اونا ،دیدن این همه چهارپای واقعی نوبره!پیشنهاد می دن یه بره سفید و یه بره سیاه بخریم و ...!یاد طوایف قره گوزلو و اون یکی دیگه می افتم!خب بچه ها کجا نِگَرشُون داریم؟ساکت میشن و کمی بعد شروع می کنند به خیال پردازی.راستی نگفتم که از اول آیین ده گردی دو عروسک فضول یعنی کَژال ومهتاب مارو همراهی می کنند.صندلی عقب دیدنی است.گاهی وقتا عروسکا میان صندلی جلو و بوقی میزنند و جای راننده می نشینن و اسباب خنده میشن.
...وارد امامزاده میشیم.قبرهای قدیمی در محاصره قبرهای جدید در حال عقب نشینی هستند.قدیمی هابا آجر و سنگی منقوش به یک کاسه آب یا یه شونه و یا یک آیینه و یه چراغ هستن.هر علامت بیانگر جنسیت مُرده است برای اونای که سواد ندارن.زنا با شونه و آیینه و مردا با کاسه آب و چراغ مشخص میشن.سنگ قبرای قدیمی مملو از وازه بنت و ولد است.خیلی از سنگ قبرا داغون شده اند.تاریخ یکی مربوط به80 و چن سال قبله.لابد قبرستون باید قدیمی تر از این سال ها باشه حداقل 200 سال!
...مزار چند ضلعی است.در میانه بنا مقبره قرار گرفته و دور تا دورش اتاقهای تُو در تُو.مقبره را قبور شهدای آبادی در بر گرفته است.وارد مزار که میشی حسی خوش تو را مهمان می کند.بر سقف ضربی بنا با رنگ آبی نقش و نگارهای اسلیمی وار با اون مُرغ های معروف نگارگری ایرانی تو را به خلوتی دوست داشتنی دعوت می کند.بچه ها نذری دارن و نیازی و بعدش شروع می کنن به خواندن یادگاری های خلایق بر تن مزار.قدیمی ترینش مربوط به 1321 بود یعنی56 سال قبل.جدیدترینش هم مال هفته قَبله.اداره اوقاف کاشمر دور و بَر قبرستان و امامزاده را نرده کشی کرده و توالتی ساخته و چند اتاق ساخته لابد برای پخت و پز.هیچ تلاشی برای حفظ بنا دیده نمی شود.بر نمای بیرون تیشه کاری های برقکارا برای سیم کشی دیده می شود.رنگ سقف و طرح هایش در حال از بین رفتن است.پی بنا هم نمور است.دیدن دوازده پنجره مشبک داخل امامزاده را از دست ندهید بس دیدنی و حظ بردنی است.هیچ توضیحی بر در و دیوار دیده نمی شود.امامزاده کیست؟بنا مربوط به کدام دوره است؟با بضاعتی اندکم حدس میزنم بنا مربوط به دوران قاجار باشد.
...می رویم تا مسیر روستای هِندآباد.همه جا بوی کویر به خود گرفته است.این مسیر از جمله مسیرهای مورد علاقه سارقان میراث فرهنگی منطقه است.شنیده ام که حکایت دستگاه های فلزیاب و نقشه های جعلی سند و دفینه در این حوالی گاهی وقتا ورد زبون ها میشه.البته حیات وحش این جا هم مثال زدنی است.فلور گیاهی و فون جانوری ویژه کویر را می گویم.از کوه های جنوب مسیر چیزی نمی گویم مملو از فسیل است و چه بسا رد پای دایناسورها.!
...باز هم گله گوسفند.از یکی از راه های فرعی می زنیم طرفای یه مزرعه که از دور انگاری پرآدمه.از میان انارستان ها و باغات پسته و اراضی جوکاری شده رد می شیم و تازه متوجه میشیم که تعدادی مترسک را به جای آدما گرفته ایم.جای بروبچه های عکاس خالی.خود خواسته راهمان را گُم می کنیم.یکی میگه الان آدم فضای ها با بشقاب پرنده شون میان پایین.یکی دیگه از راهزنها و اشرار افغانی میگه.
...گنبد امامزاده و پرچمش دیده می شن ولی دوستا داریم که حس کنیم که گم شدیم.حس جالبیه.20 دقیقه در میان جنگل گز و گون و در کنار جوی و چاه قنات و زمین ها وانارستان ها و باغات پسته خودمان را سرگردان می کنیم.هر کدومون یه چیزی رو بلغور می کنیم.از میان گوچه باغ های روستای نقاب سردر می آوریم...پارس سگ ها و عَر عَر خرهای مانده زیر بار در ساعت 4 عصر جمعه یه جورای دلگیری میاره ولی چه باک باید رفت.
...به آسفالت می رسیم.آسمون داره با خورشید بازی می کنه .یه مشت ابر دارن به طرف خورشید آماده غروب میرن.بعد عشرت آباد راهمون رو کج می کنیم طرف مُمرآباد.در میانه راه یه پیرمرد همراه ما میشه...دهان گرمی داره و اصرار داره بدونه ما کی هستیم و کجامیریم وبرا چی میریم...پیرمرد با مزه ای است.مث اینکه تازه چپقشو خاموش کرده بوی تنباکوش یه جور ی بود. ممرآبا پیاده شد و حالا رسیده ایم به مُغو یا همان مغان معروف...لحظاتی بعد کاشمریم.

