تبليغاتX
واژه نویس
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

سلام

دیشب آسمون ابری تر از همیشه بارش را در کاشمر کمی تا قسمتی سبک کرد.چشمانمان به سفیدی برفی آبدار روشن شد.برفی که ساعتی حضورش را اعلام کرد و غایب زنظر شد.دیشب سرما جانسوز بود به قول کشاورزی (که صبح در مسیر روستای فروتقه دیدمش)؛دوش ستاره ها هم یخ زده بودند. دشت سفید تو را به خود می خواند تا لختی از سیاهی آسفالت و اقتدار آهن و سیمان به درآیی و نفسی از سر شوق بَرکِشی و شعری بخوانی و نوای  گوش کنی.وه که شجریان چه صفایی می دهد به این لحظات مملو از حسرت برف. حسرت بی برفی را زیر زبان و در ذهن مزه مزه کنی.

دشت سفید تو را به همنشینی با پیرمرد دعوت می کند تا با تو ازبخار قنات در چله زمستان بگوید .صحرا پر شده از عشق.به صحرا برو عشق آمده با ردایی سفید برتن و ببین که خورشید چه مادرانه  صحرا را به استراحت دعوت می کند.آن گوشه را بنگر چند پرنده به دنبال گام های سگ چوپان گَله را همراهی می کنند.بزی مست میداندار دشت شده،دو سوی جاده تو را وسوسه می کند که بی خیال کار بشی و بری یه گوشه ای آتشی روشن کنی و چن سیب زمینی نثارش کنی و پیرمردی دل زنده را به نان و سیب زمینی دعوت کنی تا او واگویه هایش را از دشت سپید برایت بازگو کند.اما صد حیف کن وقت تنگ است و باید رفت و بار دیگر انیس لحظات غبارگرفته شهر شد.

 دشت میانه قوژد و فدافن یک پارچه سفید بود.مسیر کاژغونه تا سر خط فرگ هم بی نظیر بود.مسیر کمربندی آدم را دچار شیفتگی می کرد.سِحر طبیعت تو را برای لحظاتی اسیر خود می کند. درختان باغات از پسته تا تاک گویی شمع آجین شده بودند.همه جا سفید بود.البته سفیدیش ربطی به برف نداشت ،یادگار سرمای پرسوز بود و بس.منظره زیبایی بود که زیباتر می بود اگر برفی می بود.

امروز رفتم دانشگاه برای آزمون کارشناسی ناپیوسته..مثلن روابط عمومی آزمون بودم.برایم جالب بود. صبح و عصر بالغ بر 700 نفر برای رقابت در 15 رشته – شهر حاضر شده بودند.تجربه جالبی بود.جالب تر حضور افرادی در سنین مختلف بود از 22 ساله تا پنجاه و چند ساله.حضور تنی چند از دوستان در این آزمون هم اسباب تبسم بود البته بعد کلی چاق سلامتی.

راستی برای شب یلدا چه باید بنویسم؟سال های قبل چیزهای نوشته بودم. در آرشیو این گاه نوشت مواردی یافت می شود.در بخش پیوندهای روزانه هم مطلبی موجود است.بگذریم یلدا  یعنی مزه مزه کردن دوباره خاطراتی رفته بر باد! رفته از یاد.رسمی دیرینه ، آیینی باستانی، حکایتی نشات گرفته از بن تاریخ. اعتراف می کنم دلم برای یلداهایی که زیر سایه مادر انار می خوردیم و انگور آونگی نوش جان می کردیم حسابی تنگ شده است.

ناپلئون میگه وقتی سیبی رو گاز زدی و. دیدی کِرمِی سالم داره بی خیال وول وول میکنه نارحت نشو.اما اگر سیبو گاز زدی و دیدی کِرمِی از وسط نصف شده باید ناراحت بشی.اینو همینطوری نوشتم برای اون عزیزی که گفته بود بزرگترای طیف موردنظر بر او خرده ها گرفته اند که چرا فلان جا فلان حرف را زده ای و با بهمان شخص همکلام شده ای و از این حرفا.سیاست است دیگر.

+ نوشته شده در  87/09/29ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

دلم خوش بود که لابد 5شنبه هم تعطیله و میشه دوسه روز استراحتی درست و حسابی کرد.ولی نه نمیشه فردا باید برم سرکار! تازه روزجمعه هم باید برم دانشگاه مثلن آزمون داریم.امروز به جوابگویی به پیامک ها گذشت. یه جورایی گند زدم.پیامک یکی را برای دیگری فرستادم بدون این که اسامی رو پاک کنم.شیر تو شیری شده بود.حسابی خندیدیم. بچه ها هم نامردی نکردند و خرابکاریم را به همدیگه اعلام کردند.برای این که گل لبخن رو لبانتون بنشینه بگم که برخی از پیامک های عید قربان رو برای این و اون فرستادم!!

من هم این موسمِ پنهان را/تحمل خواهم کرد/مثل پرستو در بارش برف ها.از هایکوهای صالحی کلی یادداشت برداشتم.میشه از این هایکوها به عنوان پیامک بهره برد.به یکی دونفرازدوستان خوشنویس پیشنهاد کردم هایکونویسی را تجربه کنند.چه قلیانی چاق کرده است دم غروب/آسیابانی/چشم به راه یزگرد ساسانی.

سه روزه که هوا حسابی سرده.می گن مشهد و بیرجند و کرمان تو این چن روزه برفی بودند.خوش به حال اونای که به وصال آدم برفی رسیده اند!این حوالی باید برای آدم برفی شعر گفت و نقاشی کشید.جالبه چهار طرف کاشمر برف اومده و اینجا سوز و سرما.به قول دخترم آدم برفیاش مال اوناست و باد و سرماش مال ما کاشمریا!!جالب تر اون که خِیرسرمون هوا ابریه و حتا بعضی وقتا برفیه ولی دریغ از لطف آسمون به ما زمینیا.مردم از ترس سرمای سال قبل هم وسایل گرمایشی برقیشون را تعمیر (یا به روز کرده اند) و نفت ذخیره کرده اند.خدا کنه امسال بی گازی حال مردمو نگیره.پارسال که نتیجه انتخابات مجلس رو در منطقه رقم زد امسال ببینیم چه تاثیری خواهد داشت!؟

هفته پژوهش هم بی سروصدا در حال طی شدنه .همه از افزایش بودجه پژوهشی میگن و تاکید دارن که شبیه رستم هستن و قرار کارهای بکنن کارستون.این کلام هرساله شنیده می شودولی افسوس که پای استدلالیون چوبی است و حکایت همون حکایت هرساله اس.پژوهش برای خاک خوردنه.ارتباطی با ارباب صنایع ومدیران بخش های مختلف نداره.کاشمر میتونه با کمک مراکز آموزش عالی و با مدد نیروهای متخصصش گام های مهم و موثر در آمایش سرزمین و نیل به توسعه پایدار بردار ولی امان از سیاست بازی های مرسوم این دیار غبار گرفته و اهورایی.

به پیشنهاد یکی از دوستان بعد از کتاب« قُمری غمخواردرشامگاه خزانی»کتاب «از همیشه تا جاویدان»برگزیده ای از متون عرفانی به کوشش دکتر ابراهیم قیصری را دست گرفته ام. نمونه ای ازآثار 29 شخصیت موثر در حوزه عرفان در این کتاب عرضه شده است. باید مجموعه جالب یباشه.بماند تا بعد.

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام. یک کتاب و لذت خواندن چند هایکو در یک صبح تا شب پاییزی بهانه  این نوشتار شد.آن چه می خوانید گذری بر یک کتاب از سر ارادت به یک شاعر بزرگ است.

هايكو (HAIKU) به عنوان يك شاخصه‌ و نشانه‌ي مهم فرهنگ ادبيات ژاپني با همه‌ي كوتاهي و كمي‌اش از لحاظ نوشتار تأثيري زياد بر ادبيات جهان گذاشته است .جایی خواندم که هایکو و غزل ارمغان آسیاست به ادبیات جهان.اولین بار هایکو را با ترجمه پاشایی خواندم.هایکوهای که خواندم مملو از نی و نیزار و غوک و ماه و گیلاس و در یک کلام طبیعت بود.در این نشریه و آن نوشته هم گاهی با هایکوهایی برمی خوردم که سراینده اش در تلاش بود تا از منظری ایرانی به طبیعت بنگرد و هایکو را ایرانی وار عرضه کند.

هايكوها تصويرواژه‌هايي هستند كه از۱۷ هجا تشكيل شده‌اند و در آنها نبايد دنبال چيز خاصي گشت.هايكوها كوتاه‌ترين فيلم‌نامه‌هايي هستند كه نوشته مي‌شوند و فقط بايد نظاره‌گر تصويري بود كه شاعر با همه‌ي احساسش آن را در قالب كلمات ريخته است و ما را در شهود و حضوري ناب سهيم كرده‌است.هايكو داراي خاصيتي شبح‌واره است و آن اينكه هر كس همواره تصور مي‌كند به سادگي اشعاري همانند آن بسرايد .

بعضی وقتا هایکوسرایی می کردم.دیدم که ره به جایی ندارم.در عالم مجازی اینترنت هم تلاش هایی دیدم که با توجه به تصاویری مینیاتوری بس خواندنی و دیدنی بودند.هایکو در عالم تصویر برایم غوکی را تداعی می کرد که زیر درخت گیلاسی مملو از شکوفه میل به جهیدن دارد.یا نه شبی بی ستاره با یک ماه درشت در اون بالا بالاها به یه رود در این پایین پایینا و در میانه این دو چند قو یا غاز در پرواز.

اینا رو نوشتم تا بگم که : رفته بودم کتابخانه آرامگاه شهید مدرس.در گذر از کنار قفسه کتاب ها چشمم به نام سیدعلی صالحی افتاد.صالحی در ذهنم یکی از چهره های تاثیرگذار شعر معاصراست.او را با شعر گفتار می شناسیم.ترجمه ها و مجموعه ها و بازسرای هایش بس خواندنی است.گریزی که به متون مذهبی کهن می زند خواندنی تر.

به احترام نام شاعرکتاب را برمی دارم؛ قُمری غمخوار در شامگاه خزانی.عنوان کتاب جذبم کرد.باید خزان را در ذهن مجسم کرد آن هم در شامگاه.حال در جوار کتابخانه در یک صبح سرد در آخرین ماه پاییز ایستاده ام به قُمری های غمخوار می اندیشم.کتاب به همت انتشارات وزین نگاه در سال 86 منتشر شده است.تصویرها (سیاه قلم ها)کار خود شاعر است.کتاب هزار و یک هایکوی پارسی را تقدیم شما می کند.

شاعربه جای مقدمه از ، سفر در سلوک هایکو می گوید:همه ی هایکوها یک هایکو بیش نیست و یک هایکو روح پنهانِ همه ی هایکوها را در خود حمل می کند...مدت ها بودکه شعر هیچ سراغی از من نمی گرفت  و تنها سه سطر، سه سطر ساده سروده بودم«کسی از این راه عبور نخواهد کرد/جزباد/که او را نخواهی دید»...ناگهان دریافتم این چند هجایِ موجز خود یک شعر کامل است...می دانستم که این سلوک باید در من درونی شود...هایکو همان دعای دانایی است که مرا در این ایام نه به سوی سرودنِ جهان که به جانب دیدن هستی هدایت کرد...هایکو وجودی آشکار اما حضوری محرمانه دارد...هایکو را نباید با صدایی بلند حتی برای خود خواند چون باز هم تو دونفر خواهی شد، یکی که می گوید و دیگری که می شنود.هایکو نه گفتنی و نه شنیدنی است...هایکو را در هر شرایطی نمی توان و نباید خواند و دید...هایکویی که در این لحظه با او ملاقات می کنیم همان هایکویی نیست که ساعتی پیش از این دیده ایم... در هایکو نه نفرت راهی دارد و نه خشم و نه ستیز او دعای صلح و صبوری آدمی ست.

شاعر در صفحه ای دیگر در ذیل عنوان «ویک حرف دیگر» می نویسد:...دلم برای شعر می سوزد ، مثل خود من است . من از سر بی راهی مطلق به پندارِ این جهان پناه آورده ام.

کتاب در 12 طلسم با عنوان کلی « طلسمات دوازده گانه ی سال نیلوفر» تقسیم بندی شده است.هر طلسم هایکویی را در صدر خود دارد و اینچنین است که با 1001 هایکو اسیر رمز لحظات می شوید و فارغ از هر چه ، خلسه ای دوست داشتنی را تجربه می کنید.خواندن این هایکوها به نظر این کمترین نوعی پالایش روح و روان به لطف نزدیکی با عناصر طبیعت است.

در این مجموعه باید خواهی نخواهی  همه چیز را از منظر طبیعت ببینی.از عشق تا غم .از امید تا هجران. صالحی با هایکوهایش تو را به گلگشتی از سر ذوق و شوق و مستی راهنمایی می کند.باید چشمانت را بشویی و طور دیگری اطرافت را بنگری.همه با طبیعت در تصاویری بدیع و زنده تعریف می شوند.باید بدانی که:اصلا انگار حواسش نیست/زن زیر باران/با خرمنِ سنگینِ هیزمش بر سر.

بعضی از تصاویر بدجوری بر احساس انسان خطی  از تحیر می کشد.وامی مانی.از ترکیب تصویر و واژه دچار دهشت می شوی: همه رفته اند/جززنی در گورستان/هر پنجشنبه...پروانه ای و مزاری.

طرح های سیاه قلم این کتاب خود نوعی شعرند . باید نفسی عمیق بکشی.دستانت را در دو سوی بدنت بگیری و در درون فریاد بزنی که:بوی هیزم تر،کتری کهنه/عطرچای پسین/دوباره به زادگاه قُمری ها باز خواهم گشت.

شاعر به تمام اقلیم های ایران زمین نظر دارد از شمال تا جنوب از شرق تا غرب و به هرجایی که ایرانی خواسته و ناخواسته گام نهاده است.ایران برای او جایی است که بتوان با لبخندی عاشق شد :شمال ، فروردین ، شالیزار/و مترسکی جوان/ دلباخته ی بالاپوش زنانه.

شاعر بسان همیشه عشق را فریاد می زند:وقت چیدنِ انگور/دخترعموها/بایاقوت های سینه ریزشان در راه.

در بعضی  از این تابلوهای پر واژه باید دقایقی تحمل کرد تا به این ادراک برسی که:سنگ بازمانده از کوچ ایل/بوی جفت خویش را خواب می دید/رو به قله های برفپوش.

شاعر از انسان می خواهد که  دغدغه هایش را وانهد وبا طبیعت همگام باشد: موسم درو رسیده است/زن/ورخت عزایش برچینه ی بی آفتاب.

در جایی دیگر می خوانیم که : زن با مشک آب اش بر سر/ هر دو آبستن/ در نشیبِ گلِ رُس.

در بعضی از هایکوها طنزی هوشمندانه تو را به وجد می آورد:تنها کودکان می فهمند/جیب کدام میهمان/پر از نقل و پولکی ست.

و یا :می گویند هیچ کسی از این راه بازنگشته است/سال هاست/پس چرا به آن راه می گویند!

شاعر اهل طرح پرسش است.سئوال برای در خود فرورفتن و لختی اندیشیدن:کبریت ، فانوس ، وداع و تنهایی بزرگ/آیا چیزی/جا نگذاشته ام؟

باید مرگ را حس کرد.باید مرگ را فهمید.شاعر در این باره می گوید:سلام مرگ عزیزم/دورتر،از همان جا حرفت را بزن/ من هرگز با تو شوخی نداشته ام.

مسایل روز جامعه را هم در فریادهای شاعر به راحتی دیده می شود.فریادهای از سر درد و تعهد:هی ملا عُمر/اگر اشتباه نکنم/تو باید بودا باشی.

باور کنید که خواندن بعضی از هایکوها تو را اسیر می کنند:دختری گفت/آب کِتری سررفت/ورفت!

صالحی بارها مشفقانه نصیحتمان می کند که :نان ات را با برادرِ گرسنه ات تقسیم کن/اما رازت را هرگز/نصیحتِ گاه به گاه پدربزرگ.

و اما چند نکته :

شاعر در مصاحبه ای گفته: هایکو دعا برای طبیعت، انسان و هستی است. هایکو شعر نیست، چگالی عشق به روابط درونی جهان است. نوعي دعا در زمينه معرفت بشري است. وظيفه نهايي شعر خلق زيبايي است اما همين وظيفه در هايکو تعبير ديگري دارد. هايکو فقط حيرت ايجاد مي کند و زيبايي يکي از زيرمجموعه هاي اين حيرت است.

وی در مورد پیشینه هایکو در ایران معتقد است که فهلویات و خسروانی ها و هات های گاثه های اوستا در صورت و گاه در سیرت، ردی از این تبار به شمار می روند. هایکو یا هایکات همان چکیده گفتار است.

در عصر ما در ایران امروز هم می توان این مسیر را دنبال کرد،پاره ای از شعرهای کوتاه دامنه شمالی خلیج فارس، شعر لیکو در سیستان و بلوچستان، شعر سه خشتی در شمال خراسان، هسا شعر در جنوب دریای خزر، پاره هایی از شعر "برزیگری" در بختیاری، "یه بیتی" در کرمانشاه و بعضی ضرب المثل ها در باب طبیعت آزاد... اما همه این صورت ها شباهت های دوری به هایکو - به معنای خاور دور خاصه ژاپن - دارند.

وی زمان ورود نخستین هایکو به ایران معاصررا از طریق ترجمه را مربوط به دهه 50 می داند و می گوید: تا آنجا که حافظه ام یاری می کند اواخر دهه 40 خورشیدی چند هایکو در مجلات آن دوره دیدم و بعد مجموعه شعر چینی - به هایکو نزدیک، یا پاره هایی از تانکای چینی - با ترجمه عدنان غریفی در دهه 50.

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام

این سریال لاست هنوز سوژه خلوت این حقیره.سریال نفسگیری است.معما در پس معما.به عبارتی حیرت در پی حیرت.خیلی شبیه ساختار هزارو بکشبه.لایه لایه است.هر داستان به داستانی دیگر ختم می شود و در عین حال داستان اولین ادامه داره ودر هر مرحله باعث آغاز یه داستان دیگه اس.مث هزارتو می مونه. رسیدم به اول فصل چهار این مجموعه هشتاد و چند قسمتی.فصول 5و6 هم به زودی یا پخش میشه و یا ساخته شدنش به پایان میرسه.

رفتم بودم یه جایی جلسه با یکی از دوستان.ماشینو با دقت پارک کردم.لحظاتی از نشست نگذشته بود که یکی درو باز کرد و گفت فلانی یه نیسان زد به ماشینت و در رفت.داشتم کتاب جامعه شناسی دکتر توسلی رو ورق می زدم.رسیده بودم به ویژگی های یه جامعه ایده آل که خبرو شنیدم بی خیال جلسه شدم و زدم بیرون.نیسانه کوبیده بود به سپر عقب ودَمار از صندوق و چراغ و بدنه ماشین درآورده بود.زمین به لطف شیشه  و لامپ شکسته زیر نور چراغ ها برق می زد.یه بنده خدایی شماره ماشینو برداشته بود.داشتم با 110 حرف می زدم که راننده فراری با پدرزنش اومد.بنده ی خدا تازه ازدواج کرده بود و هنوز در عوالم عقد سیر آفاق و انفس می کردند.رنگ به چهره نداشت تازه گواهینامه هم نداشت.پدرزنش هم یه جورایی اعصابش بهم ریخته بود.بی خیال 110شدم.پدرزنه آشنا بود.رفتیم محل کارش ، جایی که دخترش داخل اون نیسانه آماده گریستن بود.مونده بودم حیرون که چکار کنم؟تقدیره دیگه.بچه های راهنمایی و رانندگی هم اومدن.اونا هم با خواهش من بی خیال شدن.حال دو تا ماشین درب و داغون داشتیم با یه زوج درب و داغون تر و پدرزنی دلسوز داماد و دختر.به یکی از دوستان تماس گرفتم. سرانگشتی و به طور تقریبی حساب کردیم که مثلن اینقدر میشه هزینه ترمیم و تعمیر به همون اندازه چکی از پدرزنه گرفتم تا اگر کم بود الباقیش رو بده و اگه زیاد بود بگیره.به اون زوج گفتم که این چیزا نمک دوران عَقده و نباید عُقده بشه و اسباب دعوا و خلاصه این که بدونید و آگاه باشید که اینا همش خاطره اس.حالا فردا صبح باید بریم صافکاری و باقی قضایا.دلم به حال اون زوج سوخت.باقالی خریده بودند که یه روز از دوران عقد رو با خوردن باقالی در ماشین بابای داماد به خوشی  سپری کنند که زهرمارشون شد.مث این که یواشکی ماشینو برداشته بودن.این دومین باره که ماشین پارک کرده ام دچار حادثه غیرمترقبه میشه.اولین بار مشهد بودماشینم رو طرفای سه راه راهنمایی پارک کرده بودم دم یه تالار عروسی .یکی از بانوان ملبس به البسه خاص و مسلح  و مجهزبه هفتاد نوع لوازم دوزک و بزک در حالی که یه موسیقی ناب و تاپ زیرزمینی رو گوش میداد و یه سیگار فَرد اعلا ( البته خاموش و لابد در انتظار آتیش) زیر لب داشت، محترمانه از کنار ماشینم با ماشینشان گذشتند و بدنه ماشینمان را دچار خشی  به صورت طولی کردند.راننده محترمه اون ماشین محترمتر از اون سانتی مانتی های کذایی بود.بنده ی هفت قلم آرایش کرده ی خدا از اون لبخندهای مورد علاقه داوینچی زد و ژوکوند وار ادای مونالیزا رو درآورد و طی طریق کرد و فرار را بر قرار ترجیح دادند.جالب آن که پلاکش هم ناخوانا بود لابد پلاک ناخوانا هم مُد روز بوده اون روزا !منم در چند قدمی ماشین پارک شده ام در این سوی خیابان ناظر حرکات راننده بودم.این سری هم که در این سوی خیابان در خیر سرم جلسه نشین بودم که تورق کتاب دکتر توسلی و باقی ماجرا زهرمارمان شد عینهو اون باقالی خورده نشده توسط اون زوج عصبی شده.

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

الان ساعت چنده؟ نمی دونم.چاووشی بیچاره داره جُون می کَنده و هی داره  جیغ می کشه و هی می میره!دلشکسته اس دیگه ! بی تابه  و داره حِس پُردردِشُو فریاد می زنه و از عزیزش می خواد تا گوشی رو برداره و اونو آدم حساب بکُنِه.بیچاره همش داره فکر می کنه که دست یارش تو دست یکی دیگه اس.خوابم نمیاد.همه خوابند.نمی دانم چرا همش تصویر احمد نامی، که در پارکینگ عمومی نزدیک آپارتمانمان مثلن مراقب ماشین هاس ، جلوی چشمانم رژه میره.هی داد می زد که احمد رو دریابید.احمد اینجا تنهاست.کمک شما منتظر کمک شماست!.امروز عصر زیر باران به دنبال رانندگان می رفت و با سماجت می گفت که احمد براتون دعا می کنه.احمد صغیر داره.احمد فلان است و بهمان است.قیافه اش سخت در هم تکیده بود.زجر عالم را داشت انگاری .در آذر فروردین دود می کرد و انگاری در تمام ماه ها وفصل ها هنرش دودکردن فروردین است و بس .

چاووشی هم که با اون صدای پرسوزش تا اشک خلایق رو در نیاره سر بر زمین نمی گذاره.حالا داره از کوله بار آرزوهای یارش می گه و اظهار تاسف می کنه برای دل ساده اش.صدایش را کم می کنم.صدای بارون  میاد جَر جَر.کنار پنجره ام.حال چاووشی از مرگ مادر و آمدن نامادری می گوید.واگویه از نشون کردن جایی خالی مادر برای زنی دیگر از سوی پدر.وای که امشب چه راحت می شود اسیر سوال های بی جواب شد.برای لحظاتی میرم زیر بارون در حیاط خلوت.لچ آب میشم.خیس خیس.می لرزم.حسابی.سگ لرز.جایی خوندم که یکی از سرما مُرد و قبل مرگش نوشت که ؛من می میرم ، برایم دو گور بِکَندید،یکی برای تنم ،یکی برای حسرت هایم.

چاووشی همچنان بی پروا می خواند.آهای  تو که در قلب ها سبز ماندی و به ظاهر زرد رفتی ، شب و روز پیش منی تو هنوز تو سفره دل درویش منی!آهنگ رو عوض می کنم.با مدیا پلیر کمی وَر می روم.حالا چاووشی با صدایش تصویر بهرام رادان در علی سنتوری را در ذهن تداعی می کند.نوای سنتور و مخمل صدای او در این هوای بارونی در این نیمه شب یه جورایی می چسبه مخصوصن اگه  فکر کنی زندگي مان آنقدر كوچك و آرام است كه جمله‌ها در آن حادثه‌هايند.این را به گمانم دکتر یاحقی گفته شایدم یکی دیگه.چاووشی داره خواهش می کنه که طرفش گوشی رو برداره.بیچاره بازهم دلواپس و بی تابه.تا دل صبح بیداره.یکی از دوستان می گفت علی سنتوری حدیث نفس جماعت ایرانی است.مجموعه ای از داشته ها  ونداشته ها دراین ترانه فریادزده می شود.در خلوت خود به این می اندیشیم که به کی بگیم گوشی رو بردار تا صدات یه ذره آرومم کُنه!باز امشب هم بی خوابم.حس خوبی ندارم چشام بی خوابه.باز این چه حسیه؟این نفسای آخره؟راستی حقیقت چیه؟

رضا گفته بود: اگه ملک را برعکس بخوانی میشه کَلَم و کَلَم این روزا چه فراوونه و چقدر خوشمزه اس.گفتم داش رضا زِبَر زِیِر این ملک چه جوریه؟می خندید.دلم می خواست بهش زنگ بزنم و یه بار دیگه ازش سوال کنم و اون یه بار دیگه بخنده و لَجمو در بیاد.رضا الان در حال تمرین برای ایفای نقش میزبانی در یکی از آرامستان های مشهده.سال 66 پرواز رو تجربه کرد و انیس از مابهترون آسمونی شد.یه بار یه جایی نوشت : چرا هی می گن قناتا خشک شدن؟من به تنهایی ته  یه قنات یه شیشه نوشابه و یک دَبِه زهرماری پیدا کردم!رضا آهای رضا این روزا رضا بودن سخته باید رضا بود به آن چه که اون بالایی رضاست.یادته می گفتی :اگه از تاریکی به روشنایی آفتاب هم سرک بکشیم  و زیر نور خورشید سیاه هم بشیم یه عده می گن فلانی رو سیاست!بیچاره آفتاب گردون که خورشید در مدار چشاش اسیره!حالاچاووشی از یه کلاغ روسیا می گه که هوایی شده بره زیارت امام رضا.بیچاره واگویه می کنه که من روسیا میون کفترا چه جوری بپرم؟چاووشی داره حسرت کلاغ عاشقو حکایت می کنه.از امید می گه.از ندایی از غیب که به کلاغ گفت تو نترس و راهی شو به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو.باید رفت.بارون میاد شَرشَر خدا کنه خونه هاجر کاه گِلش تازه باشه و یا نه خدا کنه ایزوگام شده باشه!روزگاره دیگه !  

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت   توسط بی تقصیر  | 

مطالب قدیمی‌تر