87/07/18
نوبل ادبیات در آغوش فرانسویان
برنده جایزه نوبل امسال نیز مشخص شد.آن چه ارایه می شود حاصل جستجویی است در ساحت مجازی اینترنت.
ژان ماريو گوستاو لوكلزيو، نويسنده فرانسوي برنده نوبل ادبي امسال شد. این نویسنده در سال ۱۹۴۰ در شهر بندری نیس در جنوب فرانسه به دنیا آمد. خانواده او در قرن هجدهم به جزیره موریس مهاجرت کردند. وی تحصیلات خود را از ابتدایی تا دانشگاه در همان شهر گذراند. از سن هشت سالگی قلم به دست گرفت و شعر،حکایت،مقاله،داستان کوتاه و رمان های بیشماری نوشت .لوکلزیو در سن ۲۳ سالگی و در سال ۱۹۶۳، نخستین رمان خود را با نامِ صورتجلسه (دادرسی ، صورت مجلس)منتشر کرد که در همان سال جایزه معتبرِ رنودو را از آن خود کرد نخستين آثارش به نوشته هاى ديگر هموطنش، ميشل بوتور كه رمان نويس بود، بسيار شبيه است اما از دهه ۷۰ كه سنش بالا مى رود به نوعى آرامش درونى مى رسد و حس مى كند كه مى تواند از زبان ديگرى استفاده كند.در سال ۱۹۸۰ موفق به دریافت جایزه بزرگ ادبی فرهنگستان فرانسه به نام جایزه ادبی پل موران شد.وی در سال ۱۹۹۴ به عنوان بزرگترین نویسنده فرانسوی زبان شناخته شد.
1- پس از صورت جلسه ، مجموعه داستان تب را در سال 1965منتشر کرد که درباره تجربه درد است و سبکی شبیه رمان نو دارد. اما با نگارش سیل (1966) او زبان خاص خود را پیدا کرد، نویسنده در این اثر از سردرگمی ، اضطراب و دلهره های شهری بزرگ در غرب پرده برمی دارد. اثبات نادرستی مشی جامعه غربی در آثار ابتدایی دهه 70میلادی یعنی رمانهای تراآماتا (1967)، کتاب گریزندگان (1969)، جنگ (1970)و غول پیکرها (1973) همچنان بن مایه مسلط در آثار لوکلزیو است ، اما از این پس موضوع اصلی همه نوشته های او می شود.
همزمان با رمان ها، برخی مقالات اندیشمندانه او نظیر خلسه مادی (1967)، میدریاز (1973)و هایی (1971)منتشر می شود که در این مقاله آخر به تاثیر اندیشه های هندی بر زیبایی شناسی می پردازد. سه شهر مقدس (1980)، به بن مایه های امریکای لاتین در ابتدای دهه 70می پردازد.لوکلزیو با رمان غول پیکرها بر دوران سیاه نوشته های خود نقطه پایان می گذارد و با استفاده از شگرد کولاژ به تجربه در زبان دست می زند.
با انتشار سفر به دیگرسو (1975)سبک نگارش خود را تثبیت می کند و داستان ها را از نظر مفهوم گسترش می بخشد. داستان های کوتاه موندو و قصه های دیگر (1978)نشاندهنده حسرت خواری (نوستالژی) نویسنده برای دوران کودکی خویش و معصومیت جامعه پیشاصنعتی است. بیابان (1980)در 2سطح ، تقدیر مردمان آفریقایی مغرب را روایت می کند و حلقه و وقایع گوناگون دیگر (1982)زندگی نوجوانان و مهاجران مضطرب در یک جامعه شهری را دنبال می کند.
در سال 1977او نخستین و تنها ترجمه از اسطوره شناسی بومیان سرخپوست در زبان های غربی را با عنوان دوران پیامبری شیلام بالام منتشر کرد و بلافاصله پس از آن 2اثر ناشناخته بر روی زمین و به سوی جزیره های یخی سرگردان را در سال 1978روانه بازار نشر کرد. سفرهای متعدد لوکلزیو در نوشته های او بازتابی چشمگیر داشته است. کار بر صورت جلسه در انگلستان انجام شد. خلسه مادی در بانکوک به پایان رسید. طی اقامتی طولانی در مکزیک در 1967مجذوب شیوه زندگی بومیان سرخپوست شد و نیز بین سالهای 1969 تا 1973 چندین بار به پاناما مسافرت کرد، او هنوز هم گهگاه به این کشور سفر می کند.
جزایر موریس و رودریگز مقاصد بعدی او بود: حاصل این 2مسافرت خاطره انگیز، 2 اثر بوده است ، یکی جوینده طلا (1985) که به ماجرای زندگی پدربزرگ نویسنده می پردازد و دیگری سفر به رودریگز (1986) که شبیه یک زندگینامه خودنوشت است. لوکلزیو در سالهای اخیر مجموعه داستان بهار و دیگر فصلها (1989) را منتشر کرده است و هم چنین رمان اونیتشا (1991)که روایت زندگی پسر خردسالی است که به آفریقا می رود تا پدر پزشک خود را ملاقات کند.
در این رمان هم نویسنده تجربیات شخصی خود را بازگو می کند. سپس ستاره سرگردان (1992) و پاوانا (1992)را نوشت و آنگاه دیگو و فریدا (1993)را منتشر کرد که زندگینامه 2نقاش اهل مکزیک است. ماهی طلایی (1997)سرنوشت غم انگیز دختری جوان را توصیف می کند. مردمان برفی (1997)را با همکاری همسرش نوشت ، این اثر شبیه خاطرات یک سفر است. در سال 1999کتابی منتشر شد که حاوی 2رمان کوتاه یا قصه بلند بود: پیشامد و به دنبال آن آنگولی مالا و هنوز بن مایه سفر و ماجراجویی و گذر از کودکی به نوجوانی در آن به چشم می خورد.
2- آكادمي نوبل اين جايزه را براي آن چه: ابداع روشهاي جديد در يافتن موضوع، ماجراجويي شاعرانه، هيجانات حسي و جستجوي انسانيت خوانده شده، به اين نويسنده اهدا كرد.پس از كلود سيون كه در سال 1985 جايزه نوبل را از آن خود كرد، تا امروز به مدت 23 سال است كه جايزه نوبل ادبيات به فرانسوي ها تعلق نگرفته بود.
به تعبیر صاحب نظران نگاه عرفاني و انسان دوستانه در آثار اين نويسنده موج مي زند. شايد دليل انتخاب اين نويسنده به عنوان برگزيده نوبل، همين نگاه عرفاني و انسان دوستانه او باشد. از ديگر مولفه هايي كه همواره در آثار لوکلزیو به چشم مي خورد،دفاع از مجامع و قبايل بدوي و ضديت با مدرنيته است. در آثار او عقل و اسطوره در كنار هم به چشم مي خورد، اما همواره اسطوره بر عقل غلبه مي كند.
اين نويسنده معتقد است، شهر نشيني، انسان را از سر چشمه اصلي خود دور مي كند و موجب كم رنگ شدن انسانيت و ديگر جنبه هاي معنوي مي شود. سبك نگارش لوکلزیو رئاليستي است و او داستان را به صورت خطي روايت مي كند.
3- دررمان "بيابان" روايت دوداستان رادرهم تنيده است. تاکنون ۹ ترجمه فارسی از آثار ژانماری گوستاو لوکلزیو در ایران چاپ شده است. بر اساس کتابهای ثبت شده در فهرست سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، اولین ترجمه فارسی از آثار این نویسنده فرانسوی مربوط است به کتاب موندو، که در سال ۱۳۷۶ با ترجمه مصطفی طهمورثی از سوی دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی، در ایران منتشر شده است.
از آن سال تاکنون ۱۱ کتاب دیگر از این نویسنده (گاه یک کتاب با چند ترجمه) به فارسی ترجمه و در ایران به چاپ شده است.کتاب موندو تاکنون توسط ناصر فکوهی (۱۳۷۹نشر دنیای نو)، بهزاد بهرامینسب (۱۳۸۶نشر خلاق)، المیرا دادور (۱۳۸۴مروارید) و کبری فرهادروش (۱۳۸۲فلاک) به فارسی ترجمه شده است.
رمان بیابان اثر این نویسنده فرانسوی در سال ۱۳۸۴ توسط آزیتا همپارتیان به فارسی ترجمه و توسط نشر کاروان منتشر شده است. رمان روزی که بومون با درد خویش آشنا شد، با ترجمه فردی به نام م.ر حریری نیز و رمان ماهی طلایی با ترجمه شادابه رئیسالسادات لاجوردی و توسط نشر عطایی چاپ شده است. رمان آفریقایی با ترجمه آناهیتا تدین از سوی نشر روزگار در سال ۱۳۸۴ در ایران منتشر شد.
4- پیر برونل منتقد برجسته ادبیات فرانسه معتقد است:بهرغم جریانها و پژوهشهای فرمالیستی رایج، لوكلزیو در آثارش درصدد تطبیق نوشتار خود با غنای سرگیجهآور و مرگبار احساس و ادراك جهان است. حوادث عمده رمانهای این نویسنده در حوزهها و مرزهای جغرافیایی بسیار دورتر از موطنش رخ میدهد. برای مثال رویدادهای رمان معتبر جوینده طلا در جزیره موریس رخ میدهد. تحقیقات فراوان لوكلزیو درباره فرهنگ عامیانه این جزیره بازتاب حیرتانگیزی در این رمان پیدا كرده است.
او در رمان معروف تب نشان میدهد كه چگونه بدن رنجور انسان دنیایی از پیچیدگی و ابهام است و در توفان و كتابگریزها انواع روایتها را در هم میآمیزد تا مرزهای میان آنها را كه به منزله پردهای میان آگاهی و حواس انسان قرار دارد از میانبردارد.در رمان معروف صورت جلسه آدام پولو، قهرمان داستان موتورسیكلت خود را به دره میاندازد تا دیگران تصور كنند او مرده است و از اینرو بتواند با فراغ بال و دور از تمدن و زندگی شهری، اوقات خود را بگذراند.
5- مكاشفه انسان در طبیعت و رمز و راز زندگی بدوی و از همه مهمتر دوری از تمدن و جامعه مصرفی از بنمایههای عمده اندیشه و جهانبینی این نویسنده محسوب میشوند.
لوكلزیو معتقد است كه تمدن جدید در برابر انسان و همه ویژگیهای روحی او قد علم كرده است، او آزادی و خوشبختی واقعی انسان را در دوری از زندگی مدرن و تكنولوژی جدید میداند. از اینرو بسیاری از نویسندگان و منتقدان فرانسوی به لوكلزیو برچسب نویسنده مرتجع زدهاند. لبه تیغ انتقاد در نوشتههای لوكلزیو متوجه خشونت دنیای مدرن است. او از اسطوره در برابر عقل دفاع میكند و معتقد است دنیای مدرن و پیشرفتهای كه ما در آن زندگی میكنیم با صلح و آرامش بیگانه است و به جای آزادی، بردگی را برای انسان به ارمغان آورده است.
6- بیابان رمانی است متشكل از دو داستان متداخل، نخستین آنها شرح و وقایع مربوط به مردان آبیپوش صحراست كه نیروهای فرانسوی در اوایل قرن حاضر آنها را قلعوقمع میكنند. در 1909 شیخ ماءالعینین در راس گروهی شورشی قرار گرفت و قوای خود را در «اسمره» شهری كه در دل صحرا بنا كرده بود گرد آورد. سپس رهسپار شمال شد تا با نیروهای فرانسوی به نبرد بپردازد. ولی در 1911 سرهنگ ماژن به وسیله مسلسلهای خودكار، او و افرادش را قتلعام كردند. این واقعه تاریخی كه از زبان نوجوانی به نام «نور» نقل میشود، بُعدی حماسی به خود میگیرد. این نوجوان را نور مینامند زیرا از نگاهش نوری ساطع میشود كه گویی از ماورای طبیعت سرچشمه میگیرد. ساكنان بیابان كه در فضای بیكران بیابان به سوی قتلگاه خود روان هستند بشریتی اسطورهای را تجسم میبخشند.
بیابان محیطی است نورانی و شفاف كه همیشه الهامبخش انسانهای برگزیده بوده است و از نظرگاه نویسنده در آنجاست كه فطرت پاك انسانی مجال بروز مییابد. آنها خود را با این محیط تحملناپذیر سازگار كردهاند و به گونهای فرهنگ و شیوهای از زندگی دست یافتهاند كه جانشان را با مناظر اطرافشان هماهنگ میكند و در وجودشان میل و دری نهفته است كه پیوسته آنان را به حركت درمیآورد و به پذیرفتن سه اصل فقر، آزادی و مشاركت وامیدارد.
شیخ ماءالعینین در نظر صحرانشینان مردی است كه این سه اصل را در وجود خود تجسم بخشیده و به آموزش از طریق صلح و دوستی با طبیعت از راههای سهگانه نماز، تحمل درد و سكوت پرداخته است، با جذبه و رعشه افرادش را مستقیما به «مركز زمین وآسمان» پیوند میدهد و با دست نهادن بر سر و روی نابینایان، آنها را شفا میدهد. با مرگ شیخ ماءالعینین و قلعوقمع بادیهنشینان، این حكمت و فرزانگی است كه از بین میرود.
دومین داستان مربوط به سرگذشت دختر جوانی به نام لالا است كه از اعقاب جنگجویان آبیپوش است. او زندگی در محیط بیابان و زندگی در شهرها را یكی پس از دیگری میآزماید و سپس به زادگاه خود بازمیگردد و در آنجا فرزند دختری به دنیا میآورد. از طریق این تجربههای سهگانه، لالا به گونهای غریزی فرزانگی نیاكان خود را بازمییابد. هنگامی كه در ساحل دریا راه میرود یا روی تختهسنگی آهكی مینشیند این احساس به او دست میدهد كه نگاهی حمایتگر او را در بر گرفته و از او مراقبت میكند. خواننده داستان به تدریج درمییابد كه این حضور نامرئی همان شیخ ماءالعینین است كه در لحظه لحظه زندگی لالا همراه اوست و از او حمایت میكند. لالا در مارسی با جوان عكاسی روبهرو میشود و به همدیگر دل میبندند. وی برای لحظهای بیابان و نیز ملتی از میان رفته را در نظر عكاس بازسازی میكند. وقایعی كه نور شرح میدهد زمینهای حماسی برای داستان لالا فراهم میكند و هنرمندی لوكلزیو در این است كه با توانایی فراوان دو دنیای مختلف شهر و بیابان (مدنیت و بدویت) را در برابر هم قرار میدهد و درباره اولی در ارتباط با دومی به داوری میپردازد و تجربههای فردی و شخصی، یعنی تجربههای لالا را همچون خاطرهای جمعی روایت میكند. لوكلزیو با رمان بیابان، طرحِ گونهای «متافیزیك محسوس» را درافكنده است. این رمان در كارنامه 40 ساله نویسندگی لوكلزیو نقطه عطف مهمی به حساب میآید و اتمام حجت و وصیتنامه نویسندهای سركش و خلاف جریان است با مدرنیته و تمامی دستاوردهای آن.
7- دكتر المیرا دادور مترجم كتاب موندو به زمینه آشنایی خود با آثار لوكلزیو می گوید: جست وجوگری كه لوكلزیو در سفرهایش كرد در آثارش متجلی است. رمان نو در زمانی كه او جایزه رنودو را گرفت نویسندگان آن دوره را به سمت خود جلب كرد و به همین دلیل آثار اولیه لوكلزیو تقریبا نزدیك به نوشته های رب گری یه یا میشل بوتور است. تا رمان چهارم، كارهایش بیشتر در حال و هوای رمان نو است. تا دهه هفتاد كه لوكلزیو با افزایش سن به یك آرامش درون می رسد و حس می كند كه می تواند زبان دیگری داشته باشد و الزاما نباید از زبان رمان نو نویس ها تبعیت كند. گرچه او با زبان آنها كارش را شروع كرد. كم كم در واقع صاحب سبك و زبانی می شود كه مختص او است.
وی درباره زبان لوكلزیو در آثارش گفت: لوكلزیو می گوید زبان در محاوره باید نزدیك به صدای باد و آب و پرندگان باشد. این امر آرمانی است ولی خود او سعی كرده كه به چنین زبانی دست یابد. شاید این همان زبانی باشد كه ما بیشتر در دنیای كودكانه می بینیم و به همین دلیل شخصیت اصلی كارهای لوكلزیو بچه ها هستند چون هنوز آن معصومیت را از دست نداده اند و یا پیرها هستند كه در واقع به كودكی بازگشته اند. اگرچه او داستان های متفاوتی دارد كه همگی دارای این لطافت نیستند اما آنچه حاكم است و در آثار لوكلزیو می بینیم، همین زلالی و شفافیت است كه در نویسندگان هم عصر او چندان دیده نشده و شاید به خاطر همین باشد كه بعدها او را نویسنده ای پست مدرن خواند ه اند كه خواسته به گذشته بازگردد. به گذشته معصومیت و پاك. او فلسفه ای را كه دارد به نحو شاعرانه ای بیان می كند یا شعرش را به گونه یك فیلسوف مطرح می كند.
وی درخصوص برخورد لوكلزیو با شهر در آثارش یادآور شد: شخصیت های معصوم او همواره در برابر یك نوع شهرنشینی خشن و بسیار بد قرار می گیرند. در مقابل طبیعت همیشه یك شهر خشن و آلوده قرار دارد. شهر همچون یك غده سرطانی است كه رشدش مهار شدنی نیست. به همین دلیل شهر مكان هر گونه خطری می شود. به عقیده لوكلزیو شهر محل تهاجم است، محل انواع منازعه برای نوعی بقا و استیلا. لوكلزیو به شدت در برابر نورهای مصنوعی این شهر كه در برابر سردر مغازه قرار دارد، می ایستد و معتقد است كه این نورها به شدت خراب می كنند و آن طبیعت اصلی انسان را از بین می برند. او همواره با نوعی بدبینی به شهرهای امروزه نگاه می كند. او در بخشی از آثارش به اسطوره های روم و یونان، ذن و بودیسم و اقوام مكزیكی پرداخته و از طرفی همین اسطوره زندگی مدرن شهری را نیز در آثار خود جای داده است.
8- دكتر ساسان تبسمی درخصوص ارزش لوكلزیو معتقد است: لوكلزیو در میان نویسندگان معاصر فرانسه جایگاه منحصر به فردی دارد. به همین دلیل مطالعاتی كه می توان در مورد او انجام داد به خاطر این جایگاه منحصر به فردش بی اندازه مشكل است و كار ساده ای نیست. زندگی مدرن امروزی خود یك اسطوره است و چه بسیارند كسانی كه دنبال همین امری هستند كه او از آن به عنوان خطر یاد می كند. او در كسانی كه خارج از این محدوده هستند نوعی خوشبختی و رهایی می بیند. شخصیت های او در نوعی رهایی به سر می برند كه در شخصیت های شهرنشین لوكلزیو دیده نمی شود
دكتر تبسمی درخصوص درونمایه آثار لوكلزیو اشاره داشت: او به زبان انگلیسی و فرانسوی تسلطی در حكم زبان مادری دارد. با وجود جوانی سپری شده در انگلستان، اولین كتاب خود را به علامت اعتراض همیشگی انگلیسی ها در استعمار جزیره موریس به زبان فرانسه نوشت. در ابتدای كار تحت تاثیر پرچمداران رمان نو فرانسه مانند میشل بوتور، ناتالی ساروت و آلن رب گری یه قرارگرفت. اما بعد از آشنایی و مودت بیشتری كه از ۳۰ سالگی به بعد با زبان و اندیشه اسطوره های سرخ پوست ها یافت، كم كم از مسئله بیان زبانی حاكم در رمان نو دست كشید تا با به فراموشی سپردن مسائل بغرنج مربوط به مادیت و ماده جایگاه خود را در فلسفه و منطق هستی بیابد. بیشتر آثار او در ستایش اسطوره های بومی، سرخ پوستی و قبیله ای است.
9- نویسندگان و شاعرانی چون ؛فیلیپ راث آمریکایی، جویس کرول اوتس ، هاروکی موراکامی نویسنده رمان کافکا در ساحل ، آنتونیو تابوکینویسنده ایتالیایی رمان میدان ایتالیا ، مارگارت اتوود برنده جایزه پرنس آستوریاس سال 2008 ،ارنوست لوستیگ نویسنده چک ، ایو بون فوا شاعر معروف فرانسوی ،کلودیو ماگریس نویسنده ایتالیایی ، آدونیس شاعر سوری ، واسیلیس آلکساکیس شاعر و نویسنده یونانی ، پاتریک مودیانو نویسنده فرانسوی برنده گنکور سال 1978 ، آدام زاگایفسکی شاعر و نویسنده لهستانی ، ماریو بارگاس یوسا نویسنده مشهور پرویی و هرتا مولر نویسنده رومانیایی الاصل آلمانی نامزدهای احتمالی جایزه نوبل امسال عبارت بودند.
87/07/16
واگویه
سلام.از دوستاني كه در رثاي مقام مادرحقيرراهمراهي كردند ممنونم.اميدحرمت مادران را پاس بداريم.گفت ميبافم با اشك و درد شالي به رنگ عشق ، بافت وعشق را يافت!عشق را كه يافت رفته بودي. تو گويي خطي بر آب.برحاشيه رود، در حسرت رويش رنگين كمان ، شال را به رود سپرد. تو رفته بودي و دشت بيقرار عشق به رقص شال بر تن آب دل بسته بود. آبي به رنگ عشق دشت را رنگين ميكرد.بر درخت تكيه زدي ، بر چين و چروكش بوسه زدي ، برهيبتش آفرين گفتي ، آفرين بر آفرين گفتنت .اين جا بايد به حرمت عشق از جاي برخاست. به اُبهت عشق ، به زلال احساس ، به حيات خفته در اين رگ و پي قسمت مي دهند كه بي انديشه تبر و داس و تفنگ ، براحتي فرآيند رويش و بالندگي را باور كني.درخت زندگي را فرياد ميزند و تو اسير باور هجرتي و تظاهر به زيستني مملو از اكسيژن و خوشي وسه نقطه.ميخواست كه عاشق نشود ، بر درخت در حاشيه رود تكيه زد ، مشتي آب درمان عطش بود. عطش رفت وقتي شال در برابر چشمش ظاهر شد ، شال بر كف عاشق شد.ميخواست شال به دست ، عشق را در كنار سپيدارها وقتي كوزه به دست بوسه بر روان چشمه ميزني ، تجربه كند.در كنار سپيدارها در كنار كوزهاي شكسته ،در كنار چشمهاي خشكيده گره از گره شال بيرنگ باز كرد ، تجربه اش را ميخواست تا بار ديگر در كنار چشمه اي دگر تجربه كند.باد ميوزيد. جوانياش رفته بود ، پاييز جاري بود، گره ها كور شده بودند ،چشمه آب ميخواست.
87/07/13
یادی از پرواز مادر
ديابت و بيماري قلبي امانش را بريده بود.از رفتن به نزد پزشك ابا داشت.به احترام فرزندانش ناز طبيبان را به جان ميخريد.اين شش ماهه آخر بيمارياش عود كرده بود و ماهي يك بار مهمان پزشكان بود.كلكسيوني از انواع داروها داشت. بار آخر هفتهاي در مشهد بود و در بيمارستان بستري شد.درمانها افاقه نكرد و باز دور جديدي از داروهاي ريز و درشت.شبي كه از مشهد آمد به ديدارش رفتيم.تكيده و رنجور با لبخند پذيرايي ما شد.از خوشي زيارت ثامن الحجج (ع) گفت.از ما خواست تا حلالش كنيم.هديهاي تقديم خانوادهام كرد.با اشك ازو خداحافظي كردم.همه مي دانستيم كه زمان آبستن واقعهاي اسفناك است.صبح زود خبر دادند كه دوش حال مادر به هم خورده ف راهي بيمارستان مدرس شدم.سكته مغزي كرده بود.در آغوشش گرفتم.كودكي ام را مزه مزه كردم.مادر بسان رنگين كماني مهرش را گسترانده بود.نيمي از بدنش لَمس شده بود. گريستم.هاي هاي گريستم.امر به سكوت كرد.فرماني سخت مد نظرش بود. خودت و برادرانت اصلاح كرده و با لباس مناسب در پُرسهام حاضر شويد.خواهرانت ناخن بر چهره نكشند.شيون و زاريشان به قاعده باشد.اگر پدرت راضي باشد كنار قبر باباجي(پدرش) دفنم كنيد.من ميگريستم و او واگويه هايش را مرور ميكرد.كفنم فلان جاست.مُهر كربلا هم كنارش . (بعدهاياد فيلم مادر اثر حاتمي كيا افتادم ).تا برادر بزرگ از سفر خارج برگردد مادر در كُما بود و زيستي نباتي را تجربه ميكرد. داداش آمد و بوسهاي بر پيشاني مادر زد.مادر سفر را رنگ و بوي دگر داد و پرواز كرد.امر كرده بود كه بعد مرگش پدر را دريابيم.امر كرده بود كه دو خواهر و برادر آخري را به خانه بخت بفرستيم.اين روزها ياد مادر در هر لحظه انيس من است.مِهر ماه ماه مادر است.در مِهر پاي به دنيا گذاشت و در مِهر اهورايي شد.حيات و ممات مِهربان مادرمان در مِهر باز و بسته شد در بازهاي 69 ساله.اينك از چهاردهم مِهر ماه 81 تا كنون 6 سال ميگذرد.گذر سريع ابر بر آسمان عمر.به پاسداشت سالمرگ مادر اين كوكب عشق لختي در خود فرو ميروم.فاتحهاي نثار روحش ميكنم.مادر كوكبي بود دل پسند و فرشته خصال . مادران فرشتهاند.فرشتهگان را دريابيم .اگر فرشتهاي رُخ در نقاب خاك فرو برده باشد بر بازماندگان است كه با خيرات خود يادش را گرامي بدارند.
87/07/09
یاد دوستان و تبریک عید
سلام.
= دِرينگ دِرينگ گوشي مرا به خود ميخواند. صدا آشناست.كيستي؟مي خندد!عجيبه!اسامي را در ذهن مرور مي كنم.ديالوگ هايش بس گزندهاس. به گوش آشناس آوا و طعنه و متلكش.چهرهها از جلوي چشمانم رژه ميروند.وحيد تويي؟وحيد است.15 سال قبل دانشگاه زنجان بعد از فارغالتحصيلي از هم خداحافظي كرديم.چاق سلامتي و همان ديالوگهاي ناب دوران دانشجويي كه اقارب و خويشان سفركرده را در گور ميلرزاند و زندهگان را در جايي كه جلوس كردهاند.در جهاد كشاورزي شاغل است.از آمدن مسعود مي گويد.عزيزي از ديار كرمانشاه كه سالياني است تهراني شده است.خواهر زاده مسعود دانشجويي كاشمر شده است.ساعتي بعد همديگر را در آغوش مي گيريم.ميخواهم كه بگريم.مسعود از چهل سالگي ميگويد.در 20 سالگي كنار هم بوديم.گذر عمر است ديگر.مسعود در كار تبليغات است و عوالمي خاص خود دارد.از همه جا گفتيم.از علي كه رفته كانادا (ونكوور )بنگاه معاملات مسكن زده ، از تورج كه مرده ، از اوني كه خودكشي كرده،از فلاني كه معتاد شده و از بهمان كه دو زنه است و با آقازاده ها ميپرد.از ازدواج ها و طلاقها و برو بياي اين و آن.شكر خدا، بخش اعظم دوستان دوران دانشجويي به قول معروف به جايي رسيدهاند و براي خود عالمي دارند.ياد آن روزگاران به خير بادا.
= عيد فطر مبارك.شعري از قزوه مناسب اين روز است:
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ريشان
شب قدر است ، لبخندي بزن ، مولاي درويشان!
اگر همسو نميگردند با فريادهاي تو
نميگريند دل ريشان ، نميچرخند درويشان
هنوز آن سوي دنيا قدر خوبي را نميفهمند
فراواناند بدخواهان و بسيارند بدكيشان
رها از خود شدم آن قدر اين شبها كه پنداري
نه با بيگانگانم نسبتي باشد نه با خويشان
به مرگ زندگي!... من مرگ را هم زندگي كردم
جدا از زندگاني كردن اين مرگانديشان
شب قدر است لبخندي بزن تا عيد فطر من
تبسم عيدي من باد ، بادا عيدي ايشان
87/07/01
مخملباف و دولت آبادی
سلام.طاعات و عبادات قبول.
در هفتان سیر آفاق و انفس می کردم که این دو مطلب نظرم را به خود جلب کرد.با هم می خوانیم:
1- محسن مخملباف در حاشیه ترانه مرا ببوس می نویسه: وقتي بچه بودم،ميگفتن:بچهاي! در جواني ميگفتن:خامي!حالا ميگن: ناپختهاي!
گير كردم تو هياهوي سياستمآبانه اين مردم فيلسوفمنش، كه ماست خوردنشون رو هم ايدئولوژيك و عميق نشون ميدن.ويترينشون پر از متاع پرفروش آرمان و آزادي و مبارزه است، اما توي دكانشون چارچوب ميفروشن...خب! من چهكار كنم كه دلام نميخواد چارچوبمند باشم...؟ بهخدا من اگر بخوام يه موقع عكسم رو قاب كنم ، دلام ميخواد يه گوشهاش از قاب بيرون بزنه ، ولي خب چه فايده كه اگه تو چارچوب قرار نگيري، چنان ميشكنندت كه ديگه هيچ چيني بندزني نتونه سرهمات كنه...پس هيس! سكوت.سكوت،سكوت،سكوت،يكمرتبه يكي فريادزد: عاشقم!سنگ صراحت شيشهي سكوت رو شكست، اما در جواب هياهوكنان و هوچي مردمي كه در جواب هر هاي ناشنوده، هويي دارند، بهخاموشياش برآمدند، چرا؟…كه هرآوا را چون نميفهمند، پس خاموش بايد.
اما او سرمست عشق،تنها و يكه ايستاد . آوا سر داد و رفت.بيتكيه بر خيل پرخروش طرفداراني نابهكار كه،همآوا بودند براي روز مباداي خود كه اگر ترانه جاري ميشد، آنها هم خوانده بودند و اگر هم نميشد،كه از قبل ميدانستند. در اين ميان اسيري در خود، سرگشته و پر سوال و به دنبال كشفي تازه،شنيد...
و اين تك آوا را به اجباري ناشناس پذيرفت. سرگشتهتر از قبل به زايشي تازه رسيد.
كه ره توشهاش آواي عاشق تنهاي تك ايستاده بود.
2-رمان محمود دولتآبادي دربارهي دوران جنگ تحميلي در انتظار كسب مجوز نشر است. به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دولتآبادي نگارش «طريق بسمل شدن» را كه دربارهي جنگ هشتساله و جبهه است، چندي پيش به پايان رسانده بود، كه حدود دو ماه است از سوي نشر چشمه براي كسب مجوز نشر ارائه شده است. اين نويسندهي پيشكسوت نخستينبار در سال 83، دربارهي نوشتن دربارهي جنگ تحميلي و دوران دفاع مقدس به ايسنا گفته بود: از نخستين شليكهاي جنگي كه بهواقع بر ملت ما و بعد بر خود ملت عراق تحميل شد، در انديشهي اين بودهام كه بايد اثري فراخور اين واقعهي عجيب بيافرينم. دولتآبادي همچنين زماني گفته بود: كتابهاي «فرهنگ جبهه» را خواندهام كه پر از شوخي و سرخوشي است؛ زندگي فقط اندوه نيست. او از سوي ديگر، از چاپ بيستم رمان «كليدر» در قطعي متفاوت از سوي نشر فرهنگ معاصر خبر داد و دربارهي ترجمهي آثارش در خارج از كشور گفت: ترجمه از آثارم در حال انجام است. بعد از ترجمهي «جاي خالي سلوچ» در آمريكا، ديگر آثارم در فرانسه و ايتاليا در حال انتشار است.

