تبليغاتX
واژه نویس

87/04/28

شکیبایی و دو اشاره

سلام

1- لوله کشی آشپزخانه باز ادا در آورده و باید تعمیر شود.لوله کش آمده و مشغول است.ساعت دم دمای ده صبح است که این موبایل لعنتی به کار می افتد.لابد پیامکی است.بی خیال سرگرم تهیه چای هستم.پیامکی دیگر.بی خیالم.نباید پیامک ها را جدی گرفت.این را دوستی چند شب قبل می گفت.ساعت 5/1 ظهرحکایت لوله کشی به فرجامی که باید برسد می رسد.موبایل را بر می دارم.

سه پیامک با تعابیر مختلف خبر از سفر خسرو شکیبایی دارند.سفری برای همیشه.حمید هامون هم رفت.زندگی است دیگر.گمانم آن بود که لابد عزیزی چون جمشید مشایخی مسافر این ایام خواهد شد.که شُکر خدا نشد.ولی شکیبایی ؟؟؟چرا؟

حالا نشسته ام وَردل این کامپیوتر و می خواهم مُرده پرستی کنم!!شکیبایی این بود و آن بود و اِل بود و بِل بود.خنده داره!

در سریال خانه سبز به گمانم می گفت: مرد باش ، رئیس باش ولی ریاست نکن.

سال 68 بود که با بچه ها در تهران حوالی میدان انقلاب رفتیم فیلم هامون.دوران دانشجویی با دوستان ادای حمید هامون رو در می آوردیم.به لطف بازی خاص شکیبایی و کارگردانی مهرجویی زندگانی حضرت ابراهیم رو می خوندیم و اثار فلاسفه را به قول تورج مرحوم می فلسفیدیم!

همین چند هفته پیش اتوبوس شبش رادیدم.وجالب آن که شبکه یک هم دوباره سریال دیدنی روزی روزگاری را گذاشته بود.همان حکایت مراد بیگ راهزن را.و من هر شب به عشق بازی شکیبایی و پاک طینت و عُلو تا پاسی از شب بیدار بودم.

دخترکانم امروز گفتند:بابا اینی که مُرده همون کارگردان خواهران غریبه؟ و من توضیح دادم اون آهنگسازه اس! همون بابای دوقلوها!.

تو ردیف کاست های اتاق کارم چند اثر از موسسه دارینوشه با صدای شکیبایی.صدای گرم و چسبناک و مملو از خشی دوست داشتنی.

برای بسیاری از بازیگران کار با کارگردانانی چون مهرجویی ، تقوایی ، پوراحمد و کیمیایی یه افتخاره ولی یحتمل برای این کارگردانان کار با بازیگری چون شکیبایی یک نوع افتخار محسوب می شد.

باید شکیبایی را در ردیف استاد نصیریان و آقای بازیگر جناب انتظامی قرار داد.او یه جورایی نماد روشنفکری بود در فیلم های چون پری و هامون.چند روز پیش محمد خزاعی از روند برگزاری دومین جشن منتقدان سینمای ایران می گفت و چه خوشحال بود که شکیبایی از جمله منتخبین این جشن به عنوان برترین های این سی سال است در عرصه بازیگری.ماهی از این مراسم نگذشته.مراسمی که در تالار وحدت برگزار شد.حالا همین تالار شاهد تشییع جنازه چهره نام آور سینما ، تئاتر ،تلویزیون و با کمی جسارت موسیقی این کشور است.گاهی اوقات چقدر زود دیر می شود.64 ساله بود گویا.باورم نمی شود.مگر مراد بیگ راهزن پیر می شود؟ مگر حمید هامون به مرگ هم لبخند می زند؟ای کاش تلویزیون مروری می داشت در راستای همان حس ناخوش مرده پرستی بر آثار شکیبایی از خط قرمز تا حیرانی.

2- کتاب کافه پیانو  و مجله قال و مقال به لطف یکی از بلاگرهای خراسانی مقیم تهران دریافت شد.بعد از خواندن به احترام فرهاد خان جعفری که داماد کاشمری هاست و نویسنده کافه پیانو چیزکی خواهم نگاشت.

3- این گروه مستان هم عجب شوریده حالانی هستند.توصیه می کنم سی دی مربوطه را گیر بیاورید و حالی بنمایید.این سعید جعفرزاده معروف به هُمای چه می کنه با اون کوزه ها و مستان گروهش.کفریاتی می خواند نگو ونپرس.شنیدنی است و عرفانی .مستان مستان می آید. ملاقات با گروه دوزخیان.رهایم کن.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/25

تبریک روز پدر و ...

 

سلام.

۞ براي روز پدر بايد هديه‌اي تهيه و دودستي تقديم پدر كنم تا مگر نمي از يم وجودش را پاس بدارم.پدر ژاندارمي بازنشسته است.بازنشسته نيروي انتظامي.مردي خودساخته ، صادق و منطقي.از اون نظامي‌هاي كه ساعت چهار صبح بيدارند و نه شب خميازه مي‌كشند.سي سال خدمت در نقاط مختلف كشور از آلوت بانه تا خواف . از كاشمر تا بجنورد باعث شده با تيز بيني توام با نوعي بدبيني به حال و آينده بنگرد.مي‌گويد بعد از اين‌كه امنيه ها در نيمه اول دهه سي او را به اجباري بردند تصميم گرفت باسواد شود.دوران سربازي توام بود با شركت در كلاس اكابر.سربازي تمام نشده بود كه به ژاندارمري دعوت شد.مي‌توانست مثل برادر و اقوام و خويشانش ساكن فدافن باشد و زارعي بينوا شود.بساط خان وخان بازي پهن بود و پدر طاقت آقا بالاسر از نوع خان و خان زاده ها را نداشت.مي‌گفت:همه مي‌گفتند نرو اجباري ،رفتم.همه گفتند ژاندارم نشو ، شدم.حالا از پس سال‌ها پدر بازنشسته‌اي است كه در صحراي فدافن و فروتقه كشاورزي مي‌كند.

فرزندانش اين جا و آن جا به تدريس و كار اشتغال دارند.همه تحصيلكرده اند.در جمعشان داراي پايين‌ترين مدركم. برعكس اقارب و خويشان تلاش وافري در تقويت بنيه علمي بچه ها داشت.چيزي از ما دريغ نكرد.هنوزم كه هنوز است دغدغه تحصيل نوه‌هايش را دارد.مردي نظامي بانگاهي مذهبي.پارادكسي دوست داشتني.جمع اضداد.

خدايش خيردهاد.به باور آشنايان براي فرزندانش سنگ تمام گذاشت.به سهم خود اين روز را به اين پير هفتاد و چند ساله تبريك عرض مي‌كنم.

در دوران دبيرستان بارها ازايشان اذن حضور در جبهه را خواستم.هر بار با اين استدلال كه برادرانت در منطقه‌اند از اعزامم جلوگيري كرد.در تابستان 66 بعد از اخذ ديپلم صدايم كرد و گفت:حالا برو از وطنت دفاع كن.عِرق وطن‌پرستي‌اش بالاست.رفتم.از گشت برگشته بوديم كه گفتن مهمان برايت آمده! تعجب كردم جبهه و مهمان!!!پدر بود.از پس چند هفته بي‌خبري از دوستي شنيده بودند كه برايم اتفاقي افتاد .پدر تا كامياران آمده بود تا مثلاً جنازه مرا به كاشمر برگرداند.چه روزي بود.مردي نظامي و مغرور  اشك مي‌ريخت.اولين بار بود كه اشك پدر را مي‌ديدم.در آغوشش فرو رفتم.در ميان بُهت دوستان گفت: يَره تو كه زنده‌اي؟

مرحوم مادر وقتي صدايم را شنيد گفت : حميد بابات ره درياب.

ياد آن روزها به خير.روز پدر ، روز مرد  برهمه يلان و مردان و زن ذليلان مبارك بادا.

۞ شيخ اشراق مي‌فرمايد : محبت چون به غایت رسد آن را « عشق » خوانند و عشق خالص‌تر از محبت است زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد و محبت خالص‌تر از معرفت است.

زیرا که همه محبتی معرفت باشد اما هر معرفتی محبت نباشد.

...و عشق را از « عشقه » گرفته‌اند و عشقه آن گیاه است که در باغ پدید آید و در بن درخت. اول بیخ در زمین سخت کند و پس سر درآورد و خود را در درخت می‌پیچد و هم‌چنان می رود تا جمله درخت را فرا‌گیرد و چنان‌ش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ٔ آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می‌بردتا آن‌گاه که درخت خشک شود.

۞ جايي خواندم :اگر یک سوسک در فنجان قهوه یک انگلیسی، برزیلی ،‌ ‌ایرانی، چینی و اسراییلی بیافتد واکنش آنها چه خواهد بود؟  انگلیسی ... فنجان را به خیابان پرتاب می کند و کافه را ترک می کند.  برزیلی ... حشره را خارج می کند و قهوه اش را سر می کشد. ایرانی... درخواست تعويض قهوه را مي دهد. چینی ... حشره و قهوه را با هم نوش جان مي كند!!

ولی مرد اسرائیلی ... :ابتدا قبل از هر اقدامی همانجا سوسک را سر چنگال می زند. فندکش را روشن می کند. سوسک را کباب می کند. از آن عکس می گیرد. با فتوشاپ تغییرش می دهد عکسها را به رابرت مرداخ می دهد تا در عالم پخش کند و بعد:قهوه را به انگلیسی می فروشد و حشره را به چینی. حماس و حزب الله و سوریه و ایران را متهم می کند که جنگ میکروبی با سلاحهای جدید به راه انداخته اند .در تمام رسانه ها شیون و زاری می زند که امنیتش در خطر است .به کولی بازی و  ننه من غریبم بازي درباره شکنجه یهودیان و  هولوکاست و  زیر پا گذاشتن حقوق یهودیان در تاریخ خواهد پرداخت.از رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین تعهد خواهد گرفت که به مردم خود بگوید از انداختن حشره در قهوه  شهرک نشینان دست بردارند و دیوار حائل در اطراف تمام قهوه خانه هایش احداث خواهد نمود.کرانه باختری و نوار غزه را بار دیگر اشغال می کند و با بولدوزر به جان باغها و خانه های فلسطینیان می افتد و آب و برق را قطع می کند و هر فلسطینیي را که ببیند به او شلیک می کند .از آمریکا درخواست کمک نظامی فوری و يك وام چند میلیارد دلاری بلاعوض می کند تا یک فنجان قهوه دیگر سفارش دهد.از آمریکا و انگلیس می خواهد تا در شورای امنیت تصویب کنند که قهوه چی های دنیا مجبور شوند تا به عنوان غرامت و خسارت این عمل یهودستیزانه تا پایان قرن يك دهم فروش قهوه خود را به یهودیان بدهند.سرانجام و نه به عنوان آخرین اقدام، تمام دنیا را متهم می کند که چرا فقط ایستادند و نگاه کردند و برای مصیبت او اندوهگین نشده و زار نزدند.....

۞ در وبلاگي خواندم : مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود.سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:تو یک قهرمانی !فردا در روزنامه ها می نویسند :یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد.آن مرد می‌گوید :اما من نیویورکی نیستم.پس روزنامه های صبح مینویسند :آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .آن مرد دوباره میگوید :اما من آمریکایی نیستم.خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟من ایرانی هستم. ! فردای آنروز روزنامه ها این‌گونه می نویسند : یک تندروی مسلمان، سگ بی گناه آمریکایی را کشت ! 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/15

همین جوری

سلام.

۞ گوش شيطون كر و چشمش كور بالاخره شوراي شهر و شهرداري كاشمر دوباره داراي سامانه اينترنتي شدند.قبل بر اين در نيمه فعاليت دور دوم شوراي شهر يه چيزي شبيه سايت عَلم شد و عمري كوتاه داشت و دولت مستعجل بود.سايت فعلي به kashmar.org حاصل تلاش خبرگاني چون ضياء و فرمان است.دست مريزادي  نثار اين عزيزان.راستي نميدونم چرا اين سايت با نام سايت جامع و رسمي شهرستان كاشمر معرفي شده است؟شايد مطلوب‌تر آن بود كه مي‌نوشتند: سايت شوراي اسلامي و شهرداري كاشمر!!

۞ خدا مي خواست كه نماز صبح جمعه كاشمري‌ها قضا نشه!ساعت حول و حوش 33/3تا 40/3 بامداد جمعه زلزله‌اي به قدرت 3/5  در مقياس ريشتر (به نقل از منابع محلي) كاشمر را لرزاند . كدكن تربت حيدريه كانون اصلي زلزله بود.مردم بايد نماز وحشتي بخوانند و خدا را شاكر باشند كه به بلاهاي چون سرمازدگي و خشكسالي ، زلزله اضافه نشد.!

۞ گفت اول هفته است يه چيزي بنويس كه خوشمان بيايد.نوشتم :آسمان آبي است و تو آبي‌تر، نسيمي فرح بخش جاري است.ترنمي دلكش را صميمانه برايت در آغاز هفته آرزومندم.اميد را درياب منتظر توست.

گفتم :اول هفته‌است يه چيزي بنويس كه خوشمان بيايد.نوشت :دلم جز مِهر مَهرويان طريقي برنمي گيرد.هفته‌ات سرشار از مهرورزي باد.

۞ هنوز چخوف خواني ها ادامه دارد.منتظر رُمان كافه پيانو هستم كه قراره با نشريه قال و مقال از تهران برسه به دستم.

۞ شماره جديد بخارا هم عزوصول شد.اين شماره به مرحوم آدميت اختصاص يافته است.كاشمري هاي عزيز اگر طالبند امر بفرمايند چند شماره اي موجود است.نشريه سيميا ويژه ادبيات نمايشي هم موجود است شماره يك و دو!

۞ اگر مي خواهيد در كنار خانواده محترمتان لحظاتي خوش داشته باشيد كار جديد گروه آريان را از دست ندهيد.اگر سي دي تصويري اين كار (بي تو با تو) را تهيه كنيد نورعلي‌النورميشه.اين چند روز كه خوراك ماشين و منزل شده آريان چهار به خصوص قاصدك و كريس دي برگ!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/11

یه سفر و یه تبریک و باقی قضایا

سلام

سفر بهانه‌اي خوب و خوش براي دل‌كندن از روزمره‌گي‌هاي تكراري است.

عصر 5 شنبه راهي مشهد شديم.

زيارت  و ديدار از يك مريض بستري در بيمارستان و بدرقه مسافري كه راهي كربلاست و گشتي در بازار و رفتن به كتابفروشي‌هاي چهارراه‌دكترا.

(الانه كه منتقدان پرمشغله اين كمترين اشارتي به پُزهاي روشنفكريم بكنند!!به احترام اين فرهيختگان از مجله‌ها و كتاب‌ها سخني  چندان به ميان نمي‌آورم!!!)

جمعه هم اختصاص يافت به جمعه بازار كتاب و ديد و بازديد و حكايت صله رحم و شنيدن گِله‌ها!اين‌كه چرا كم به مشهد مي‌رويم و به خانه اين و آن كم سر مي‌زنيم.

روز دوشنبه از مسير نيشابور برگشتيم جايتان را خالي كرديم در  قدمگاه ، مزار خيام و عطار و منطقه شادياخ و در يك كلام در دالان تاريخ.

آقا دنبال رُمان كافه پيانو جناب جعفري گشتيم نيافتيم.

برايم اقبال كتاب‌خوان ها به اين رُمان جالب بود.از جناب جعفري خواستم تا كتاب را برايم بفرستد فعلاً كه نفرستاده است. همين !!!

در ضمن به دوستان تهران‌نشين اعلام مي‌شود خودشان را براي فرستادن يك نسخه از اين رُمان دچار زحمت نكنند.!!!!ناشر اين اثر نشر چشمه است در حوالي كريم خان زند!!!

بالاخره گيرش ميارم.!

يه نكته براي من شهرستاني تلخه .براي پيدا كردن يه كتاب  به مشهد مي‌آيي.بايد اين كتاب كه اتفاقاً نويسنده‌اش هم ساكن مشهده به راحتي تهيه شود ولي نمي‌شود.

اين همون نكته تلخه.به اين تلخي اضافه كنيد نشريات و كتاب‌هاي كه در مشهد هست و در كاشمر نيست.جاي يه كتابفروشي باحال در كاشمر خاليه.

يكي از دوستان به فضاي مجازي اينترنت در ديار كاشمر اشاره كرد. هجمه‌ها و تاييدها و نقدها براي او جلوه‌اي خاص داشت.

مشخص شد كه اين بنده‌ي خوب خدا تصور مي كند اكثرمردم اين ديار اهورايي صبح تا شب پاي اينترنت نشسته‌اند و دارن مطالب خوب يا بد را مي خوانند و براي هم در باره صحت و سقم اين مطالب گفتمان مي كنند.

بعيد مي دانم كه ضريب نفوذ اينترنت در اين ديار از دو درصد بيشتر شده باشد.در اين دو درصد هم بيش از 5 تا ده درصد دغدغه خواندن وبلاگ ها را دارند.الباقي به جستجو مي‌پردازند  و چت‌رُوم‌ها را مزين به حضور خود مي كنند!تازه از اين درصد هم بخشي اندك به زنده‌بادها و مرده‌بادها توجه مي‌كنند.

خودمان را فريب ندهيم.به ميانگين شمارشگرهاي وبلاگ ها و سايت‌هايمان مراجعه كنيم.نتيجه جالب است.در بهترين حالت روزي سي نفر!تازه بسياري از مراجعين وبلاگ‌ها الزاماً كاشمري نيستند.در هر حال آماري غير رسمي ردو بدل شد.لبخندي زد .

به سهم خود به آقايان ؛دكترسيد مجتبي علوي ، مجتبي روزگاري و مهندس مجتبي نوريان مسئوليت‌هاي جديدشان راتبريك عرض مي‌كنم.

اين سه مجتبي به ترتيب به عنوان ؛ مدير كل روابط عمومي وزارت اقتصاد و دارايي ، مسئول روابط عمومي مجمع نمايندگان خراسان رضوي  و دبير صفحه  ايران روزنامه خراسان منصوب شده‌اند.

به نوريان عزيز شصت سالگي روزنامه خراسان را نيز تبريك عرض مي‌كنم.انشاء‌الله شاهد صدسالگي اين روزنامه باشيم.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/04

در محضر چخوف

سلام.هنوز اسير چخوف هستم. آميزه‌اي ازشيريني و تلخي روحت را قلقلك مي‌دهد. براي آشنايي بيشتر با چخوف نازنين به اين جا و آن جا سرك مي‌كشم.حس خوشي دارد خواندن در باره چخوف.يه جورايي آيينه روزگار ماست.

چخوف از هنرمندان انتظار دارد كه جسور باشند چون جسارت و استعداد، دو روي يك سكه است . در جايي مي‌نويسد : استعداد همچون عنصري نيرومند عمل مي كند، به سان توفاني است كه سنگ‌هاي سخت را مي شكافد، استعداد توانايي عظيمي است كه قادر است به افق هاي دوردست و ستيغ بلندآفرينندگي دست يابد و چنانچه رشته هاي انساني از آن گسسته شود به نيروي سهمگيني بدل مي شود كه همه چيز را به نابودي مي كشاند.

 چخوف بي هدفي هنرمند را همچون يك بيماري بدخيم ، خطرناك مي دانست .در اين رابطه معتقد است : هدف نداشتن براي هنرمند از طاعون هم بدتر است ... همه نويسندگان خوب و پرآوازه در يك خصلت مهم مشترك هستند؛ آنان مي كوشند به جايي راه پيدا كنند و خوانندگان را به دنبالشان بكشند. خواننده نيز با تمام وجود چونان روح پدر هملت ، حس مي كند به ميل خود راهش را انتخاب كرده و به دنبال نويسنده راه مي افتد. بهترين راه ها و پسنديده ترين هدف ها، واقع بينانه ترين آنهاست . راهي كه زندگي را آنطور كه هست تصوير مي كند. چون آنچه را كه آنان توصيف مي كنند از خرد و آگاهي شان سرچشمه مي گيرد. خواننده از لابه لاي سطور نه تنها زندگي آن طور كه هست ، بلكه آن طور كه بايد باشد را نيز حس مي كند و مجذوب افق هاي روشن آن مي شود. ولي نويسندگان بي هدف و ناتوان زندگي را آن طور كه هست در سكون و سكوت به خواننده مي‌نمايانند. چون خود چونان كالبدي بي جان مي‌مانند. آنان روحي پژمرده دارند و هرگز هدفي را تعقيب نكرده و نخواهند كرد!

لئون تولستوی در دفتر خاطرات خود مي‌نويسد : خوشحالم که چخوف را دوست دارم،قصه‌ها و نمایشنامه‌های چخوف از کارهای کمیابی است که انسان دوست دارد آنها را دوباره بخواند.بزرگان داستان وادبیات قرن نوزدهم و اوایل بیستم روسیه، یعنی داستایوسکی، تولستوی، پوشکین، تورگینف و گوگول، همه از خاندان‌هایی نجیب‌زاده بودند که علاوه بر ذوق هنری و استعداد نویسندگی از چیزهای دیگری هم بهره می‌بردند. آنتوان اما از خانواده‌‌ای بود که در آن روزگار روسیه سرف نامیده می‌شدند و از محروم‌ترین دسته‌های جامعه بودند. پدربزرگ چخوف سال‌های زیادی را همراه خانواده‌اش در خدمت ارباب‌های دوره‌ای زمینی سپری کرد که دست به دست فروخته می‌شد و همه کارهای کشاورزی و دامداری را برای آنها انجام می‌داد. پدربزرگش آزادی خانواده‌اش از این بردگی محترمانه را آرزو می‌کرد و بعد از سالهای سخت توانست آن را به مبلغ سه‌هزار و پانصد روبل که آن روز پول زیادی به حساب می‌آمد، از آخرین اربابش بخرد.

دشواریهای جدانشدنی زندگی در خانواده‌ای از طبقات اجتماع سرف اسباب تفاوت نوع نگاه او با نویسندگان مشهور زمانه او شده و در بیشتر داستانهایش از کاخ بزرگ و زیبای جماعتی که دور یا نزدیک به خاندانهای حکومتی مربوط می‌شوند و از قافله بهترین و مهربان‌ترین مردم روی زمین‌اند، خبری نیست.

در يادداشتي براي يكي از دوستانش مي‌نويسد :آنچه نویسندگان اشراف‌زاده به رایگان به دست می‌آورند، کسانی که در طبقه‌های پایین‌تر جامعه به دنیا آمده‌اند، با از بین رفتن جوانی کسب می‌کنند. سعی کن داستانی بنویسی درباره مردی جوان، نوه یک برده که پیش از این شاگرد مغازه، خواننده دسته ک‍ُر کلیسا و روزهایی دانشجو بوده و تربیت شده تا سلسله مراتب را محترم بداند و دست کشیشها را ببوسد، افکار دیگران را بپرستد، برای هر قطعه نان شکرگزاری کند، شلاق بخورد، بدون کفش زمستانی در برف پیاده‌ برود و خود را برای تدریس به مدرسه‌ای برساند. داستانی بنویس درباره اینکه مردی جوان چطور بردگی پدرانش را قطره‌قطره از خود بیرون کرد و یک روز صبح که از خواب بلند شد، دید که در رگهایش نه خون یک برده، که خون یک آدم واقعی جریان دارد.

چخوف تا شانزده سالگی در مغازه بقالی پدرش شاگردی کرد و وقتی پدر به‌خاطر ورشکستگی همراه خانواده، راهی مسکو شد، در شهر خود ماند تا به تنهایی و با همت خود زندگی کند.ورود به دانشگاه، برای کسی مثل چخوف که از خانواده فقیری بود، به سادگی به دست نمی‌آمد. تحصیل هزینه داشت و پرداخت هزینه تحصیل برای خانواده‌ای که پس از ورشکسته شدن پدر در فقر به سر می‌برد، به شوخی بی‌مزه‌ای بیشتر شبیه بود. آنتوان توانست، بورس تحصیل در رشته پزشکی را به دست آورد و نزد خانواده‌اش در مسکو برود. چخوفها در زیرزمین نم‌داری زندگی می‌کردند که دیوارهایش از دوده سیاه شده بود و در محله‌ای بدنام از پایتخت قرار گرفته بود. اداره خانواده را به عهده گرفت و ضمن ادامه دادن درسهایش در دانشکده طب، پیش خود فکر کرد: چطور می‌توان برای گذراندن زندگی، پول به دست آورد؟ چخوف بعدها گفت، نمی‌داند چرا پزشکی را انتخاب کرده، اما هیچ‌وقت از این کار پشیمان نشده است!

به جای شرکت در کلاسهای قصه‌نویسی و آموختن بحثهای کلاسیک و تظاهر به نویسندگی، تعدادی از مجله‌های مسکو را خرید تا ببیند آنها چه چیزهایی چاپ می‌کنند. آنتوان این روزها، نوزده سال داشت. می‌گویند چخوف حتی آن زمان که به نویسنده‌ای استاد تبدیل شده بود، اگرچه زیاد می‌نوشت و کارهایش را به سرعت تحویل می‌‌داد، روی نوشته‌هایش مثل یک کارگر ساختمان کار می‌کرد و کلمه‌‌هایش را هزار‌بار جابه‌جا می‌کرد و آنها را با چکش به شکلی درمی‌آورد که می‌خواست.

بنویس، تا می‌‌توانی بنویس. آن‌قدر بنویس که انگشتانت بشکند. این شعار چخوف در کار خود بود و آن را روزی در سال 1886 برای دوستي نوشت. کسانی که در دوران چخوف زیسته‌اند، او را جوانی دیده‌اند که در کوچه‌ها، بازارها، مزرعه‌ها و همه محیط‌های زندگی مردم جست‌وجو می‌کرد و حرکات زندگی را با ادبیات ویژه و روانی می‌نوشت.

او متهم است که مشهورات مورد علاقه داستان‌نویسان را رعایت نکرده و برای کسانی که داستان را مربوط به اتفاقها و آدمهای مهم تلقی می‌کردند و در ادبیات به‌دنبال ارزشهای تبلیغی نظام حاکم می‌گشتند، اصلاً نویسنده توانایی نبود.

چخوف را عده‌ای نویسنده‌ای ناراضی معرفی کرده‌اند که بدبین است و همه چیز را سیاه می‌بیند. او خود این سخن را نمی‌پذیرد و با وجود شکایتی که از اوضاع زمانه و نحوه زندگی بسیاری از مردم دارد؛ دست از بذله‌گویی برنمی‌دارد. هیچ‌کس بهتر از چخوف، شکست طبیعت آدمی را در تمدن جدید نشان نداده است. او ورشکستگی انسان فهیم را با حقارت زندگی دیگران برابر می‌داند. و این‌طور نشان می‌دهد.

  

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

87/04/01

اعتراف چخوف

سلام

اين جناب آنتون پاولويچ چخوف هم آدم باحال و پركاري بوده ، بنده ي خدا طي 44 سال عمر و در عرض 24 سال نويسندگي قريب 600 داستان كوتاه ، صدها مقاله و يادداشت ،

ده ها نمايشنامه  و هزاران نامه (12 جلد به نامه هاي او اختصاص يافته است ) نوشته است.در داستان هايش با افرادي روبه رومي شويم كه هر روز در اطرافمان ديده 

مي شوند.شخصيت هاي موجود درداشت هاي كوتاه ي چخوف نوعي همذلا پنداري را در آدم زنده مي كند.تو گويي همين ديروز يا امروز يكي از اين شخصيت ها را در يك كوچه پايين تر يا در مغازه اي در محله كناري يا اين و آن ور ديد ه ايم! تو گويي خودمان هم از جنس آنانيم! داستان « اعتراف » (نوشته شده در سال1882) حكايت جواني 39 ساله به نام ماكار بالداستف است(بالدا به روسي يعني ابله و كندذهن).او در نامه اي به دوستش عنصر پيشامد را علت اصلي ازدواج نكردنش ذكر مي كند.15 بار تا مرز ازدواج پيش رفته و هر بارحادثه اي طنزاميز مانع امر خير شده است.

چخوف در بخشي از اين داستان از زبان قهرمان اثر مي نويسد:... در دنياي ما همه چيز تابع پيشامد است ، از حوادث فرمان مي برد و راستي كه پيشامدها چه زورگو وقلدرند.

در ادامه داستان مي خوانيم :حرفه من نويسندگي است.اي آتش مقدس است كه خدايان در سينه ام افروخته اند و معتقدم كه حق ندارم  دست به قلبم ببرم.من كاهن آپولن هستم...هر تپش قلبم ، هرآهم ، يك كلام تمام وجودم وقف محراب الهه هنر است.مي نويسم مي نويسم مي نويسم كافي است قلم را از دستم بگيرند تا بميرم.

در بخش ديگر از اين داستان مي خوانيم : كره خاكي براي هنر جاي مناسب نيست.نويسنده يك يتيم ابدي ، يك مطرود ، يك كودك بي دفاع و يك گوسفند قرباني است.من نوع بشر را به دو دسته تقسيم مي كنم؛ نويسنده ها و حسودها.دسته نخست مي نويسد اما دسته دوم از حسادت مي ميرد و به دسته اول نسبت هاي ناروا مي دهد من از دسته حسودها مرده ام ، مي ميرم و خواهم مُرد!!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   •