87/03/28
ده یادداشت برای چخوف نازنین
سلام. خواندن دوره آثار چخوف (ترجمه استپانيان) منجر به تهيه چند يادداشت شد.با هم مروري داريم بر زندگاني چخوف نازنين . به قول تورج چه خُوفي دارد چخوف خواني!!
☼ آنتوان چخوف در سال ۱۸۶۰ م متولد و در سال ۱۹۰۴م ، يک سال قبل از انقلاب اول روسيه ، بر اثر ابتلا به بيماری (آن زمان علاج ناپذير سل ) در اوج شکوفايی هنری ، در غربت جوانمرگ شد. چخوف را ميتوان نويسنده دوران تحولات حاد فرهنگی روسيه قبل از انقلاب نام گذاشت . از جمله خلاقيت های او اين است که بدون جانبداری از هر نوع ايدئولوژی ، خالق ادبيات اجتمايی و انتقادی گرديد . 
☼آثارش آينه پايان جامعه فئودال اشرافی تزاری است که خبر از آمدن فرهنگی جديد ميدهند .عده ای او را ناتوراليست ، سمبوليست ، رئاليست ، ويا امپرسيونيست ميدانستند . چخوف خود را وقايع نگار اواخر قرن ۱۹ حکومت تزاری به حساب می آورد . چخوف در طول عمر کوتاهش ، پزشکی نيکوکار بود که وقتش را صرف ادبيات انساندوستانه و درآمدش را خرج کارهای خيريه در روستاها ، از جمله ساختن مدارس می نمود . زندگی چخوف مصادف با دو اتفاق مهم تاريخ روسيه شد . سال تولدش يک سال قبل از آزادی برده وار دهقانان و لغو خريد و فروش آنها توسط ارباب و زميندار بود . سال مرگش ، يکسال قبل از انقلاب اول روسيه بود که به شکست انجاميد
☼ اولین اثر چخوف در روزنامه فکاهی «استروکوزا» انتشار یافت و در عرض هفت سالی که در دانشکده طب به تحصیل اشتغال داشت چهارصد اثر مختلف از داستان، رمان و یادداشت و مقاله و غیره انتشار داد .چخوف حدود400داستان کوتاه و 6 نمایشنامه بلند نوشت . بیش از 70فیلم براساس نمایشنامه ها و داستانهاى وى ساخته شدهاند. قهرمانان اصلى نمایشنامه هاى او را بورژواهاى معمولى، ملاکان کوته فکر و آريستوکرات هاىکوچک تشکیل میدهند. داستانهای کوتاه او قسمت هایى غیرقابل قضاوت ، بدون پایان ، فراموش نشدنى و در برخى موارد تکان دهنده از زندگى را بيان میکنند.
این داستانها، امروزه همانقدر جدید و مبتکرانه هستند که یک قرن پیش بودهاند.
☼پزشکان، شخصیت هاى برجسته داستانهاى چخوف را تشکیل میدهندکه البته همیشه تحسین نمیشوند. چخوف در باره زندگي ادبياش ميگويد : بی شک تحصیلات من در دانشکده پزشکی تأثیر مهمی بر آثار ادبیم داشته است. اطلاعات پزشکی نیروی مشاهده مرا تقویت کرده است و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار کرده است. ارزش حقیقی این علم و تأثیر آن را در آثار ادبی من فقط یک دکتر می تواند درک بکند و بعلاوه تأثیر مستقیم علم پزشکی در آثار من چنان بوده که از خیلی اشتباهات بر کنار مانده ام. آشنایی من با علوم طبیعی و با متد و روش علمی همیشه مرا در راه منطقی نگاه داشته است و من تا آنجا که ممکن بوده است کوشیده ام که اصول علمی را مورد ملاحظه قرار بدهم و آنجا که رعایت و پیروی از اصول علمی امکان نداشته است اصلاً از نوشتن چنان مطلبی صرفنظر کرده ام.
☼ ماکسیم گورکی در مورد او مينويسد: انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یکروز غمناک اواخر پائیز احساس می کند. هوا صاف و شفاف است، طرح درختها وخانه های تنگ و مردمان تیره و اندوهگین کاملاً آشکار است. همه چیز غریب، بی حرکت، بی امید و تنهاست. صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشقشان، بنده حماقتشان و بنده بیکارگی و غلام طمع خودشان هستند.
همه چیز خوب زندگی را برای خود می خواهند. پیشاپیش این مردم محزون وتیره دل و نومید انسان تیزبین بزرگ و دانشمندی قرار گرفته است. او به تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می اندازد با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاسی از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می گوید: دوستان من بد زندگی
می کنید، اینگونه زیستن شرم آور است!
☼ چخوف آدمهايي را به ما نشان مي دهد که درک درست و روشني از موقعيتي که در آن دچار شده اند، ندارند و در ارتباط با يکديگر دچار سوئتفاهم اند. آدمهايي که هريک در پيله محدود و حقير خود گرفتار و براي شکستن اين حصار و ارتباط با ديگران ، هزينه هاي سنگيني مي پردازند، هزينه اي که به تراژدي منجر مي شود، هنر بزرگ چخوف تلفيق اين طنز و تراژدي است. ايجاز عنصر ديگر داستان هاي چخوف است. هيچ چيز در آثار چخوف زايد نيست و سرسري به کار گرفته نشده است. در اين باره خودش چنين مي گويد: اگر تفنگي را در پرده اول از ديوار بياويزم در پرده دوم يا سوم حتما تير آن را خالي مي کنم. چخوف داستان نويسي حرفه اي و تمام عيار است.نام داستان کوتاه ناخودآگاه ، نام چخوف را به ذهن مي آورد. گويي داستان و چخوف با يکديگر عجين شده اند. شخصيت هاي داستان هاي چخوف گرايش به نوعي تنهايي و جداافتادگي عمدي دارند. آدمهاي او در داستان داراي نوعي حرکت دروني به جاي حرکت بيروني هستند.
☼ آغاز كار چخوف مصادف با پايان كار آخرين نسل نويسندگاني بود كه عصر عظمت و شكوه ادبيات روسي را، رقم ميزدند ) نسل تولستوي و داستايفسكي( زماني كه چخوف شروع به انتشار داستان در مجلات فكاهي كرد، تولستوي به دورهايي از زندگياش رسيده بود كه ديگر رمانهاي بزرگش را قبول نداشت و آثاري مذهبي ـ تعليمي مينوشت. داستايفسكي نيز در 1881، اندكي پس از انتشار نخستين داستانهاي فكاهي چخوف، درگذشت. «ايوان تورگينف» هم در 1883 درگذشت. بدين ترتيب زندگي هنري چخوف همچون پلي است ميان پايان عصر زرين ادبيات روسي، يعني عصر رماننويسهاي بزرگ، آغاز عصر سيمين ادبيات روسي كه مقارن نهضت سمبوليستي، روسي است.
☼ نثر چخوف از سنت «رئاليستي» نشأت گرفته و از نثر تغزّلي نو و تا حدودي ماليخوليايي تورگينف نيز تأثير پذيرفته است. اما چخوف در محدوده اين سنت نماند، پيشتر رفت و فرمهايي اساساً نو، پديد آورد كه از آن جمله ميتوان داستان كوتاه بيپيرنگ را نام برد. در سنت ادبيات اروپاي غربي نزديكترين بستگي و خويشاوندي چخوف با «گي دوموپاسان» است كه چخوف از او هنر ايجاز و پايان شگفتيآور را فرا گرفت؛ اما جنبههاي شاعرانه و نمادين داستانهاي چخوف از خودش است.بسياري از نويسندگان اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم روسيه، چهرههايي بس متفاوت چون «ايوان بونين»، «آلكساندر كوپرين» و حتي «ماكسيم گوركي» را ميتوان از دنبالهروان چخوف به حساب آورد. حتي در ميان نويسندگان انگليسي زبان، شايد «كاترين منسفيلد» به پيش از همه وامدار چخوف و نثرش باشد. چخوف، هم از نظر فرم و هم از نظر مضمون، بر «فرانتس كافكا»، «آلبر كامو»، و پديداري «رمان نو» در فرانسه تأثير گذاشته است.
☼ نمايشنامههايي كه او نوشته است، به نوبة خود، انقلابي و تحولآفرين و از بسياري جهات، مانند داستانهايش، پر از راهگشاييها و نوآوريهاي هنرمندانه بودند. آثار نمايشي چخوف را معمولاً به دو دسته تقسيم ميكنند؛ نمايشنامههاي ماجراييِ سنتي كه در آنها ماجراها بر روي صحنه و جلوي چشم تماشاچيان به وقوع ميپيوندند و نمايشنامههايي با ماجراي غير مستقيم، كه ماجراي بيروني بر صحنه بسيار اندك است و فقط نتايج ماجراهايي كه بيرون از صحنه، در جايي ديگر، رخ داده است نمايانده ميشود. بسياري از آثار نمايشي اوليه او كمديهاي تكپردهايي هستند كه شباهتهاي بسيار با داستانها لطيفه مانند اوليهاش دارند و درواقع برخي تنظيم نمايشي همان داستانها هستند. بقيه نمايشنامههاي او جدي و حتي ميتوان گفت تراژيكاند.
☼خوانندگان امروزی داستانها، نمايشنامه ها و نوول های چخوف ، از مدرن بودن و امروزی بودن آنها تعجب ميکنند . در زمان شوروی سابق ، چخوف در کنار پوشکين ، تولستوی و گورکی ، يکی از محبوب ترين نويسندگان آن سالها بود . چخوف با آثار کوتاه و مينياتوری خود وارث رئاليسم دوران گذشته گرديد . ماياکوفسکی شاعر شورشی شوروی ميگفت : زبانش ساده ، قاطع ، کوتاه و روشن بود ، مانند جملات عاميانه دلخواه ما يعنی : روز بخير ، يا بفرمايی يک استکان چای . هر جمله او خود داستان کوتاهی است . چخوف هنرمند شکاک و منتقد زمان تزاری است . او در آثارش به طرح پرسش می پردازد بدون اينکه جوابی ايدئولوژيک يا اخلاقی پيشنهاد کند .به نظر بعضی از کارشناسان ادبی ، چخوف با کمک نمايشنامه های مدرن خود ، راهگشای تاتر پوچگرا و ابزرد اروپايی نيزگرديد
87/03/25
وبلاگ نویسی
سلام
∑ از دوستي معناي وبلاگ را پرسيدم گفت: وبلاگ همان چيزي است كه شما فكر مي كنيد .در ظاهر وبلاگ يك صفحه از وب است با آدرسي مشخص براي روزمره نويسي! وبلاگ به يك دفتر سفيد شبيه است .خيلي از وبلاگ ها به خاطرات روزمره مي پردازن . خيلي هاشون مطالب علمي و ادبي مي نويسند . بعضي هاشون شبيه تريبون عمل مي كنند .
ادامه مطلب
87/03/22
7 بعلاوه یک
سلام
þ كاظم وزان خوشحال وفكور از مكه برگشته است.طبق قرار در محل مزار الياس پسرش در باغمزار حاضر مي شويم.صحنه غم انگيزي است.مادر و خواهر الياس اشك بر چشم دارند.با حاج كاظم روبوسي مي كنم.لحظات خاصي است.وقت نماز مغرب است.فضا معنوي است.همسرم از قول همسر كاظم مي گويد كه : مكه باران مي آمد.در لحظه باران خواندن دوركعت نماز زير ناودان طلا يعني كُلي خير و بركت.براي شام بايد برويم تالار سي گُل .مي رويم.موقع برگشت دختركانم مي گويند:چي مي شد اگه يه بار ديگه خونوادگي بريم مكه و مدينه؟!ايام شهادت زهراي اطهر(س) خانوادگي مكه بوديم يادش به خير.
þ بالاخره به لطف سيد حمید(محمد) حسيني چشممان به جمال مجله راه روشن شد.بروبچ تحريريه چهارم سوره بعد اخراجشان اين نشريه را راه انداخته اند. شماره يكش را خواندم. مربوط به زمستان 86 است.مقاله حسيني عزيز خواندني بود.خواندني تر مي شد اگر چيزهاي ديگري هم مي نوشت كه بماند.نشريه جالبي است.داعيه ايجاد جبهه مطالعات فرهنگي انقلاب اسلامي را دارد.نمي دانم چرا با خواندن مطالب اين شماره و تورق شماره سه اش یاد غلامرضا عيدان افتادم.
او به گمانم اينك در هلند زندگي مي كند. آويني یادت به خیر.
þ شماره سوم مجله تازه نيز زيارت شد.افخمي سردبيرش است.چنگي به دل نزد.البته از مطالب مربوط به بولگاكف ، ملك مطيعي ، گلپايگاني و سامي يوسف خوشم آمد.چرا احساس كردم كه اين نشريه مي خواهد اداي شهروند امروز را در بياورد؟
þ شماره 49 شهروند امروز يواشكي داره چشمك مي زنه! سه روزه كه با شوق
مي خوانمش. با محمد طاهري عزيز (دبير اقتصاد نشريه) تماس مي گيرم.خسته است و شاد.پارادوكس اين نشريه جلوه اي خاص دارد.بايد صبح يك ساعت زودتر بيدار شوي و شب يك ساعت ديرتر بخوابي تا مجله بخش خصوصي كشور را به راحتي هضم كني.
ممد جان خسته نباشيد.اميد كه اميدوار باشيد.
يواشكي بگم كه هنوز اسير شماره هاي40 تا چهل و هشتم!!
þ گفتم يه كتاب معرفي كن تا در اين وانفسابخوانم ؛ مجموعه آثار چخوف را معرفي كرد.حالا جلد اولش شده آذين ميزكارم.شادروان سروژ استپانيان مترجم اثر است و نشر توس ناشر آن.اين جلد به داستان هاي كوتاه اين پزشك اديب روس اختصاص دارد.
þ گفت اگه مي خواهي از ادبيات امروز آمريكا لذت ببري كتاب سه گانه ي نيويورك اثر پُل اُستر را بخوان.اين كتاب به اون كتاب تكيه داده.مجله ها فعلن جذاب ترن!
þ مدت هاست دستي به سر و گوش اين كاست ها نكشيده ام.بايد اول ليستي ازآثار استاد شجريان تهيه كنم.يكي از كاست ها را بر مي دارم تابذارم توي ضبط .صدا صداي يكي ديگه اس.داود سرخوش خواننده افغاني در مجموعه شجريان چه مي كند؟...از راه دور آمدي خسته نباشي مانده نباشي.دل به گلستان آتش به زمستان.مُشك ختن بر تنت ...خنده ام
مي گيرد.تا قاب آن يكي را بيابم كاست پري خواني را داخل ضبط مي گذارم.
خواننده حسين بختياري با صداي خسرو شكيبايي.
þ يه توصيه به وبلاگ نويس هاي خوب ديار ترشيز:به جايي مخالفت و توهين از نقد و نقادي استفاده كنيد.بعضي ها خيلي عصباني شده اند.
برخي مغموم و برخي جسور.به فكر دنيا و آخرتتان توامان باشيد.
يك كم لبخند مثل فلاني، يك كم صبر مثل آن دگري ،يك كم درايت مثل بعضي ها و يك كم دورانديشي بد نیست.
چه بسا مخالف امروز موافق فرداشود و بالعكس !!وقوع این مسئله خالي از لطف نيست.خدايا ما را از وسوسه شياطين نجات بده آمين.
87/03/19
دو بعلاوه یادی از نادر ابراهیمی
سلام.
▓ ديروز همزمان با روز شهادت بانو زهرا(س) دعوت بوديم به صرف آبگوشت نذري در سيدمرتضي(ع).جايتان خالي.ديداري تازه شد.بزرگان فاميل جمع بودند.اباذر از سبزوار آمده بود تا نذر همسرش را ادا كند.اباذر خان نه خسته!سيدمرتضي شلوغ شلوغ بود.خلايق اين جا و آن جا عزاداري ميكردند.يكي از محدود پردهخوانان كاشمري در حالا پردهخواني بود.جمعيت گردش حلقه زده بودند.مي خواست ماري اژدهاوار را از جعبهاش بيرون آورد.اين مجموعه سياحتي زيارتي اين روزها چشم انتظار پژوهشگران عرصه مردمشناسي ، علوم اجتماعي و جغرافيا است.
▓ يه عدهاي از زُور بيكاري باز براي خودشون از اين و اون غول دُرست ميكنند.مث شطرنجبازاني كه 36 حركت رقيب را حدس ميزنند نقشه بافي ميكنند.از ضبط صدا تا قبض سي ميليون ريالي و از اين اراجيف صد مَن يه غاز.طنز قضيه اينجاست كه رقيبي وجود نداره و حضرات شدهاند دون كيشوت و از اين حرفا.در هر حال از اين همه ابراز وجود لابد هدفي دارند.اميد كه موفق باشند. دوستي يه نقل از بيژن جلالي گفت:نقطهی موهومی هستیم / در وجدان جهان / و چون چراغی در معرض / بادهای تاریک.
▓ در چهاردهم آذر ماه 1385 نادر ابراهيمي در بيمارستان بستري شد.در آن روز به احترامش مطلب ذيل نگاشته شد.حال كه او عزيز سفركرده قبيله عشق شده است بار ديگر همان مطلب عرضه ميشود.خدايش رحمت كناد :
نادر ابراهیمی را باید از کدام زاویه بنگريم ؟ یک نویسنده خبره ادبیات کودک؟ نویسندهي عاشق؟یک فیلمنامه نویس؟ یک ترانه سرا؟ یک...؟.. نسل من خواندن و نوشتن را در دورانی فرا گرفتند که غول های دوست داشتنی چون ابراهیمی بر بلندای ادبیات این مرز و بوم دُر افشانی می کردند. در مقاطع مختلف عمر شاهد معجزه ای به نام ابراهیمی در این جا و آن جا بودم.شاید در برخی از آثارش با نثری مطول و کسل کننده مواجه شویم. شاید برخی از کارهایش را نپسندیم. شاید فقط یک ابراهیمی را دوست داشته باشیم. در هر حال رد پای ابراهیمی در مقاطع مختلف عمر هر یک از ما خود نمایی می کند. و اما چند خاطره به بهانه ياد او:
خاطره اول : عوالم کودکی بود و عشق تلویزیون در نیمه اول دهه پنجاه ،پایم را کرده بودم تويي یک کفش و هی گیر داده ام به مادر بیچاره ام که : مامان می خواهم آتش بدون دود را ببینم.آخر موافقت كرد که بریم خونه همسایه به بهانه گرفتن پیاز و از این حرفها.رفتیم.مامان شروع کرد با زن همسایه دِل و قُلوه دادن و من شدم همراه گَلَن اُوجا ! فرداش با بچه ها تو دشت سوار بر اسبانی چوبی یورتمه می رفتیم و عشق را در صحرا شکار می کردیم.یادش بخیر.
خاطره دوم : کتابخانه کودک (کانون ) شده بود پاتوق ما. زمستون ها با بچه ها یله می شدیم تو اون گرمای سالن اصلی کتابخونه.چه کیفی داشت. خانمی موقر کتابدار بود و عزیز دل ما بچه های تُخس.او با مهربانی تُخسی ما رو با دادن یک کتاب جواب می داد. یک روز پنج جلد کتاب « پهلوان پهلوانان ، پورياي ولي » را به جمع ما هدیه کرد و خواست برایش خلاصه کنیم که کردیم و باز جایزه داد و خلاصه خواست.تا سه هفته این وضعیت ادامه داشت. حالا از تُخس بازیهای ما خاطرهای باقی مانده بود. او هر هفته با کتابی از نادر ابراهیمی ما را به بازی گرفته بود. کتاب درمانیمان کرده بود.
خاطره سوم : دوره دانشجویی شاهد عاشقی یکی از دوستان بودیم. بد مصب شیدایی بد جوري به سرش می زد ،نیمه شب زیر بارش برف می زد بیرون و دو بیتی می خوند ،توی اون سرمای بی پیر زنجان.مدتی گذشت. ازدواج کرد.حالا دنبال بهانهای برای مکاتبه با همسرش میگشت.خدا رحمت کند تورج را( یکی از دانشجویان خون گرم ایلامی) ، به او کتابی از نادر ابراهیمی هديه كرد"چهل نامه برای همسرم". یک ماه گذشت.آن دوست عاشق در حضور جمع پیشانی تورج را بوسید و گفت : تو و ابراهیمی زندگی ام را زیر و رو کردید ممنونم.
خاطره چهارم : سعید عاشق شده بود و مونده بود حیرون که قضیه رو چه جوری به طرف بگه!! با دوستان به سراغش رفتیم. بی دریغ گفتیم که آماده ایم که کمکش کنیم. بعد کلی ارایه طریق گفت: بگین براش چی بخرم؟عباس گفت: کتاب بخر. از اون نگاهایعاقل اندر سفیه بهش کرد و گفت : چی بخرم؟ گفت : بیا این کتاب رو بهش بده. کُولاک می کنه .اینو گفت و از کیفش کتاب "یک عاشقانه آرام" رو در آورد.هفته بعد سعید همه رو به صرف سالاد اولویهای که نامزدش دُرست کرده بود دعوت کرد.می گفت جای ابراهیمی عزیز خالی!
خاطره پنجم : گفتند می تونید برین کرمانشاه یه گشتی بزنید.سال 66 بود. رفتیم.بارون می اومد. زمستون بود. برف تبدیل شده بود به باران. شده بودیم موش آب کشیده.رفتیم طرفای بیستون.جوانکی سیگار به لب با حالی نزار زیر یک درخت در حال لرزیدن بود.چند کتاب به دست داشت. به طرفمان آمد.سرباز بود و باید بر می گشت شهرستان. به گمانم همدان.گفت : پول ندارم. اگر اهل دِلید بیایید و این چند کتاب رو از من بخرید. خریدم. دیوان فروغ ، صحرای محشر جمال زاده و سه جلد اول آتش بدون دود.تا وسطای تابستون 67 باردیگر خاطرات گلن اوجا را مزه مزه می کردم. البته این سری از اسب های چوبی خبری نبود.
87/03/12
تاک و باقی قضایا
سلام.چند روزه كه نتونستم به اين حوالي بيام.چيزاي نوشتم ولي وقت نشد تا به روز كنم اين گاه نوشت را.شايد كمي طولاني شده باشه اين مختصر! عذر تقصير!
√ دومين ماشين هم گذشت. سومي در راه بود.چهارمي و همين طور تا ده تا.شش تاشون آبي بودن و يكي قرمز و باقي رنگهاي هشالهفت صاف كاري شده داشتن.به طرف نيشابور ميرفتند.تاكهاي غمگين ! تاكهاي در سفر! تاكهاي خسته !سرمازده و لب تشنه!رَد اره بر تن به شادي روزهاي انگور واكني ميانديشند !هر ده ماشين نيسان بودند.تا سقف آسمون تاك خشكيده بار زدهاند.يكي گفت: ميبرن تهران براي كارهاي هنري.ازشون از اين درختچههاي مينياتوري ژاپني درست ميكنند ، صادراتيه!.ديگري پوزخندي زد و گفت : ميبرن براي ذغال. ذغال فَرد اعلا با رفيق بَد و خُونه خالي و شمع و شراب و شاهد و از اين واگويههاي بَد بد!اون يكي گفت : شايد نذر ديگ امام حسينه شايد هم انبار ميشن براي تكاياي نيشابور و يا هرجاي ديگه!.هر چه هست روزانه چندين ماشين با تاكهاي خشكيده از كاشمر راهي ديار غير ميشود.آيا هنوز هزار باده ناخورده در تن اين تاكها جاري است!؟دختر رُز را چه ميشود؟ترانه تاكستانهاي كاشمر را چه كسي ميسرايد؟
√امروز هم سه ماشين مملو از تاك ديدم.هر چه هست تجارت دردناكي است.شايد هم خوُش بحال برخي شده باشه!سي دي ترانهاي از سياووش رو پخش ميكنه!تاكي خشكيده در اوج از فراز بار نيسان داره زهرخندي تلخ را حواله زادو بومش ميكنه!عجيبه!ماشيني روان به ناكجاآبادي كه تاك خشكيده در آن بهايي خاص دارد و سياووشي كه براي تاك مي خواند!:
تُو یه تاک قد کشیده پا گرفتی روی سِینَم
واسه پا گرفتن تُو عمریه که من زمینَم.
راز قد کشیدنت رو عمریه دارم می بینم
داری می رسی به خورشید ولی من بازم همینم
می زنند چوب زیر ساقت واسه لحظه های رستن
ریختن آب زیر پاهات هی منو شستن و شستن
توی سرما تو گرما واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی سپر بلاتم عمری
آدما هجوم آوردن برگ های سبزتو بردن
توی پاییز و زمستون ساقتو به من سپردن
سنگینیت رو سینه من سایه ات هم نصیب مردم
میوه هاتم که آخر سر که می شن قسمت هر خم
نه دیگه پا می شم اینبارخالی از هر شک و تردید
می رم اون بالا ها مغرور تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمیدم بسه هر چی سختی دیدم
اینقدر زجر کشیدم که به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن میشه بیهوده نپوسید
می شه خورشید شد و تابید میشه آسمونو بوسید
√ اين روزها محور سيد مرتضي به كاشمر شده قتلگاه! دستاندازهاي موجود و جنون سرعت و عدم رعايت قوانين و چيزهاي از اين قبيل شده بلاي جون راكبان اتولهاي ريز و درشت.پريشب هم پرايدي كلهمعلق زدن را تجربه كرد.فعلن دونفر بر دست عزرائيل بوسه زدهاند.
√ مدتها حسرت داشتن كليات بيدل را مزهمزه ميكردم.به لطف دوستي حالا داشتنش را مزهمزه ميكنم.توگويي بيدل معاصر بوده و در قيد حيات است.يك هورا براي سبك هندي و نازكخيالي بيدل و شادي روح اموات آن دوست بفرستيد.
√ ديدن فيلم قاعده بازي اثر معتمدي يعني كاشتن گل لبخند دراين وانفساي قحطي محبت.اگه در كنار اين فيلم پاداش سكوت مازيار ميري را هم ببيني نور عليالنور ميشه.از اوج خنده ميافتي تو دامان گريه.اگه كتاب احمد خان دهقان(من قاتل پسرتان هستم) را خواندهايد نگاه كردن اين فيلم هم پربَدك نيست.
√ پاييز 81 اعضاي بنياد ترشيز نمايشگاه عكس ديدنيهاي سه شهريتان كاشمر و بردسكن و خليل آباد ، با عنوان بُست كهن ،را در نگار خانه ارشاد كاشمر برپا كردند.خوش درخشيد.حالا دانشجويان گردشگري پيام نور كاشمر كاري شبيه آن را به فرجام رساندهاند اميد كه خوش بدرخشد.
87/03/02
جمله ها
سلام
بايد با باد انيس شوي. اين روزها باد حاكم بلامنازع اين حوالي است.ميتازد و ميغُرد و شتاب را در ذهن مردمان اين ديار معنا ميكند .بايد كه حضورش را باور كني . به طُرفهالعيني از كوه مي گذرد ، بوسه برتن كوير مي نهد ، دستي از سر بزرگواري و يا تمسخر بر تن همه ميكشد. بيجان و باجان از دست او در امان نيستند. بوسههايش هُرم هوا را در هر گوشه پخش ميكند.ابرها بيحال و بينوا اسير بادند.ميرقصند به ساز باد و به دلهاي باران نديده گوشه چشمي نشان ميدهند و ميروند. بدمصبها با لطف باد چه رقصها كه نميكنند.چه طرحها كه بر آبي آسمان نميكشند.چشم مردم به آسمان است و خاك خفته در تن باد بر چشمان مردم.بگذريم: اين جا وآن جا از سر بيحوصلهگي قلم را با تن كاغذ آشنا ميكنم .براي خنده با هم مي خوانيم :
- هر چه قد مي كِشي ، آرزوهايت بزرگ تر و افقها دورتر ميشود!
- با تو ميتوان پرنده شد ،چه آسان ميتوان بي تو درنده شد!
- عجيب است همه كلاغها ، كبوتر شدهاند
- اندكي درنگ كن ، شايد اشكي بريزد، شايد رنگين كماني زاده شود ، شايد..!
- سايههاي تكراري با لبخندهاي عاريتي، وه كه چه وقيحانه ميخنداند!
- تنها چوپانِ آبادي ني لبكش راداخل تنها قنات اين حوالي انداخت ، گوسفندان به عشق نواي ني راهي قنات شدند!
- فراموش كردم بگويمت كه خورشيد گفت :ظهرها بي تو بودن يعني چايي سرد نوشيدن!
- همه ايستادند، دُن كيشوت وارد شد ، تعظيمي كردند ، دُن كيشوت از ديدن اين همه همزاد تعجب كرده بود.پرسيد : ديار شما چند تا آسياب بادي داره ؟ اين جا اسب هم پرورش ميدين ؟ مگه سروانتس به كاشمر هم امده ؟همه براي دُن كيشوت دست زدند.دُن كيشوت منگ و متحير تعظيمي كرد و رفت!!
- رد دَمپاي مادر چون طرحي آبستره برتن باغچه نقش بسته ،عوالم بچگيرا در هزارتويي نقوش اين طرح جستجو ميكنم!

