87/02/29
می گوید
سلام
∏ مصطفی مستور در كتاب چند روایت معتبر (نشر چشمه ) ميگه : ...یک شب که ماه بَدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود, تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی.انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند.تو ترانه های عاشقانه می سرودی.من اما همه ترس شده بودم.چیزی درونم فریاد می کشید.چیزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نیست شده بودم . گفتی:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب,من همه عطش.تو همه ناز,من همه نیاز.تو همه چشمه,من همه تشنگی.» گفتی:«تو هم چنان غلطی» و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی.گفتی:«برخیز!» گفتم:«نتوانم.» بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم.مرا طاقت نگریستن نبود.اما توان گریستن بود.بعد تو اشکهایم را از گونه هایم سُتردی.فرشته پیش تر آمده بود.من گویی در چیزی فرو می رفتم.گفتم:«این چیست؟»گفتی:«اندوه! اندوه!» بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزید، بال هایش از حسادت من لرزید و بال هایش از التهاب عشق من سوخت.گفتی:«حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود.عاشقی نبود.عشقی نبود.فرشته ای نبود.هر چه بود تو بودی.
بعد تو لبخندی زدی و گفتی:«چنین کنند با عاشقان.»
∏ بیژن جلالی خدابيامُرز ميگه :درخت جشنی ست / که زمین و آسمان/ برپا داشته اند
∏ وحيد کيانی كيست؟ نميدانم؟ ولي جايي گفته : ای قطار /راهت را بگیر و برو / نه کوه فرصت ریزش دارد / نه ریزعلی پیراهن اضافی !
او در جايي ديگه ميگه : هر کسی / یا شب می میرد / یا روز / من شبانه روز !
∏ عمران صلاحی خدابيامُرز هم ميگه : دفتر من در وسط / باد ورق می زند / برگی از آن می کند / نام تو در باغها/ ورد زبان می شود
∏ يه جايي خوندم كه : رَد نگاه پرنده / بیرون از میله های قفس / به پنجره ای می رسد / که با نرده های آهنی مسدود شده!!
87/02/26
گفت
R گفت : غم انگيز ترين صحنه ای که در عُمرم ديدم ، دارکوبی بود که به درختچه ای پلاستيکی نوک می زد. دارکوب نگاهی به من کرد و گفت : دوست من ! درخت هم درخت های قديم!
R گفت : جوانگ زه می گوید: شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گُلی به گُل دیگر می پرم . بی خبر بودم از این که جوانگ زه ام . ناگه برخاستم و باز جوانگ زه شدم . ولی نمی دانستم که آیا من جوانگ زه ام . که خواب دیدم پروانه شده بودم . یا پروانه ام و خواب می بینم که جوانگ زه شده ام!!
R گفت : یه شعر دیدم از ژاک پرهور به نام فانوس بان با ترجمه مسعود سالاری.بخونش.خوندم.با هم بخونیم:پرندهها کُرور کُرور به سوی آتشها پرواز میکنند /کُرور کُرور میافتند/ کُرور کُرور به هم میخورند/ کرور کرور کُور میشوند / کُرور کُرور لِه میشوند /کُرور کُرور میمیرند./فانوسبان طاقت این چیزها را ندارد / پرندهها را بسیار دوست دارد / پس میگوید: "به درک، به من چه!"/ و آتش همهی فانوسها را خاموش میکند. / آن دورها یک کشتی باری غرق میشود / یک کشتی که از جزیرههای دور میآید/ یک کشتی که بارش پرنده است / کُرور کُرور پرندهی جزیرههای دور / کُرور کُرور پرندهی غرق شده.
87/02/21
چهارگانه ای برای شنبه ها
سلام.
Õجمعه بهانهاي شد براي رفتن به باغ پدر و نگريستن وضعيت لخت و عريان باغ.انارها خشك و بيريشه دورتادور باغ بر ديفار تكيه داده بودند و عمر رفته رانشخوار مي كردند.تاك ها خجل از بيهمتي ابرها رويش بوتههاي چغندر و خيار و هندوانه و پنبه را نظاره گر بودند.باغ بيبرگي ما حال و هوايي غم انگيز داشت.نه از ُسوسِلنگها خبري بود نه ازكلاغحجهها.مُنجها حاكمان باغ بودند.گنجشكها به گوشهاي رفته بودند شايد براي تعزيت وضعيت موجود.در يكي از جوها ماري خرامان ميخزيد لابد در حافظهاش سبزي باغ را مزه مزه ميكرد و حسرت اين وآن را داشت. درختان گوجه و سيب وزردآلو برتن پشتهها يلهبودند و بينزاكتي آسمان آبي را براي هم نجوا ميكردند.همه خشسكساليها يك طرف اين مصيبت يك طرف.كَچغولها هم از سرما بينصيب نبودند.تكيده و نزار اين جا و آن جا ديده ميشدند.چند قاصدك در هوا ميرقصيدند .درخت پير توت در گوشهاي شاخههاي مانده اش را به آسمان گرفته بود و ميگريست.امسال كودكي برتنش سوار نشده بود.امسال اين درخت كهنسال دُرست و حسابي ديده نشده بود.سروهاي حاشيه جويآب هم تكيده بودند و خميده.درخت گيلاس سر بر زمين سوده بود و مُرده بود.انجير تاب سرما و بيآبي را نداشت و سفر كرده بود.خانه باغ در گوشه اي اين همه نكبت و ادبار را به نظاره نشسته بود.چه بايد ميكرد.و اين ميان دل دريايي پدر و اين همه غم و درد شده خوره ذهن من كه چه صبور بايد باشد پيرمرد در ديدن اين همه زجر !بايد كه ضجه بزند كه نميزند.بايد كه خون بگريد كه نميگريد.پيرمرد سعي ميكند زهرخندي بزند كه نميزند.باورم نميشود.به كدامين سو نظر كنم تا مگر سبزينهاي ببينم و لبخندي بزنم.باغ لخت و عُور شده است.
Õامسال هم از رفتن به نمايشگاه كتاب بازماندم.سه ساله كه ارديبهشت ماه با خود عهد مي كنم كه راهي تهران بشم كه نميشه!وجالب آن كه چند روز بعد از نمايشگاه راهي ميشم.آن هم چه راهي شدني!! همه جا تبليغات نمايشگاه است و تو بايد سُماق بمكي!از سال 69 هر سال به قول دوستان نمايشگاهي مي شدم.دريغ ودريغ و دريغ!
Õشماره دو دوهفته نامه سرو كاشمر كه منتشر شد به يكي از دوستان گفتم بايد منتظر حملات بيخردان باشيم.پرسيد:يعني حضرات تاب حضور منتقد يا حتي مخالف را ندارند.توضيح دادم كه عقلاي حاشيه نشين طيفهاي موجود در منطقه شايد خاك شانههايمان را هم بتكانند و چه بسا با مقالتي و يادداشتي ما را ياري كنند .ولي نبايد از بادمجان درو قاب چينها و ازمابهتران طيفها انتظاري داشت.شماره چهارم كه منتشر شد حملات حضرات رنگ و بويي خاص گرفت. يك نمونهاش در بخش نظرات مطلب قبلي موجود است.
Õاگر مي خواهيد لحظاتي به فكر فرو رويد فيلم اتوبوش شب اثر كيومرث پور احمد را بنگريد.اگر ميخواهيد از موسيقي لذت ببريد لحظهاي گوش جان بسپاريد به هنر نوازي مرحوم معروفي در خوابهاي طلايي اش.و اگر ميخواهيد آخر هفتهتان پُر و پيمان باشد هفته نامه شهروند رابخوانيد.
87/02/12
غزل
سلام روزگار به كام تان بادا.
1- با هم مي خوانيم اثري از مرتضي آخرتي را:
كجايي آبروي رفته ي از اشك پنهان تر!؟
كه از من آستين ترشد ؛ كه از معشوقه دامان تر
اگرچه بازگشت آبروي رفته بختي نيست
كسي با بخت ِ برگشته نگردد عمرش آسان تر
بيا اي باد بدنامي كه من بي شانه ي يارم
شدم زلفي بريده ؛ از پريشاني پريشان تر
شدم ديواري از آيينه و از خود گريزم نيست
منم ؛ تصويري از آزادي ِ در خويش زندان تر
من آن چترم كه دايم بسته و در خويش گريان است
كه وقت واشدن در دست ياران هست گريان تر
گرانبار و گرانسنگ و گرانجان و گرانقدرم
دلم مي خواست باري، سنگ و جان و... قدري ارزان تر
ميان شهر هُو افتاده از هوهوي درويشان
كدامين شاه شاهينهاي عدلش هست ميزان تر!؟
2-اين روزها درگير يه كتابم و يه نشريه.تاكنون چهار شماره از دوهفته نامه سروكاشمر منتشر شده است.برخوردها متفاوت بود.برخي بروشور خواندنش.برخي تحسينش كردن!عده اي ...!!بگذريم. وبلاگ نشريه نيز متولد شد.به زودي به روز خواهد شد.تا بعد زت زياد!!
87/02/04
یه بازی دیگه!!
سلام.بازهم اين مثنوي مدتي به تاخير افتاد.
رامین عزیز از ديار خمسه(زنجان)اين كمترين را به يك بازي ديگر از جنس بازيهاي عالم مجازي اينترنت (وبلاگي) دعوت كرده است.بايد به اين سوال پاسخ دهي كه :كدام پنج نفر را اگر در خيابان ببيني مراسم بغل و ماچ و بوس را به عمل ميآوري(مگه بوس و ماچ و بغل هم عمل آوردني است؟).سوال عجيبي است.بايد يه گوشهاي چمباتمه بزني وبه كفتر خفته در گوشه ذهنت اجازه پرواز بدهي و بري به گذشته .بايد ببيني به چه كساني ارادت داري .بايد بررسي كني كه ببيني اين ارادت اونقدر هست كه اگه يه عزيزي رو در خيابان ديدي تو بغل بگيريش و باقي قضايا!
بايد ببشتر بيانديشم.اولينش تقي است.دوست دوران كودكيام در بجنورد.از سال 59 ازو بيخبرم.يه بار شنيدم كه شهيد شده.بجنورد كه رفتم گفتند از اين محل رفتن.شهيد هم نشده.نميدونم.مزه مزه كردن خاطرات كودكي يه چيزه و احتمال ديدن تقي توي خيابون يه چيز ديگه!خندهداره !تقي و حميد آخرين تصويري كه از هم دارن مربوط به نُه سالگي است.حالا هردو در آستانه چهل سالگي هستيم.خدا لعنتت نكنه رامين خان كه مارو بردي بهاون روزها!!كودك درونم بد جوري ابراز وجود ميكنه!دوميش همين رامين لعنتي است با اون دَك وپُوز دوست داشتنياش.بيتعارف يه جوراي دلم براي عباس هم تنگ شده.بچه قُمه و از دوستان دوران دانشجويي.دلتنگ حامد هم هستم .فرماندهام بود.اصفهاني است.از سال70 ازو بيخبرم.يه بار شنيدم كه استاد دانشگاه شده درطرفاي شهركرد.مجتبی خان خبيث هم جاي خود داره كه نگفتنش از همه چيز بهتره.
به رسم و رسومي كه داش رامين گفته بايد پنج نفر رو به اين بازي دعوت كنم.نويسندگان محترم وبلاگهاي؛ مسلم ناصری ، یادنوشته ها ، قمارآخر ،وآقايان یغمایی و توحیدی را به اين بازي دعوت ميكنم.
