تبليغاتX
واژه نویس
واگویه های حمید رضا بی تقصیر فدافن

““ يلداي امسال ششمين شب یلدای است که  بايد در غم فراق مادر پاي بساط شبچره نشست. به خانه اش می رفتیم. شبانگاه. از هزارتوی آشپزخانه اش آونگی ها را برایمان به ارمغان می آورد. انبانی مملو از هَله و هُوله را نثار وجود ما می کرد. بساط آجیل پهن می شد. هندوانه ای پذیرای کارد مادر می شدو دلخوش به شوق او بودم و اشعه شادی را در دو چشمش نظاره گرمی شدیم . شب یلدا او کوکب جمع ما بود.آونگ انگورش رادر فضا به رقص در می اورد و هم زمان دل ما  را به هزار شراب خفته در رگ تاک رهنمون می ساخت.

در کنارمان می نشست و با دستان پاکش طفلان ما را ، نوه هایش را نوازش می کرد. با چشمانش هم  چهره های ما را از سر مهر نوازش می نمود.  بعضی وقت هاحکایتی و روایتی و آوسنه ای و متلی می گفت و  یا چیستان و معمایی طرح می کرد. یادمه گاهی اوقات سر کتاب هم باز می کردُ البته به طنز و چقدر ما را به فکر می انداخت با حرف های شیرینش. حکیم وار نصیحتمان می کرد. یهو بسته به حال و هوای جمع چند دو بیتی و یا قطعه ای را زیر لب نجوا می کرد و با لبخند ما صدایش را بلندتر می کرد. هنوز دو بیتی های او در وصف ننه زمستون  و طبیعت را به یاد دارم .

خانه به عطر و بوی مادر زنده بود و اکنون هم یاد او رمق به پاهایم می آورد تا بروم و جای خالی اش را در شب یلدای دگر و بدون او بنگرم و در درون های های بگریم . گریه برای حسرت  های مانده در دل بر کارهای ناکرده و خدمت های عقب افتاده.

پیرزن عزیز ما بود و نور چشم. بسان قدیسه ای  به پیرامونش خدمت می کرد. و اینک  چترش را بسته است و هم پای کفتر های عرصه شیدای پرواز را تجربه نمود . مادر  شب یلدای بی تو را چگونه سر کنم؟.به تصویر پر مهرش می نگرم همان که ایستاده در کنارش به دوربین می نگرد و حالا هم از دل قاب او به من می نگرد و من مضطرب به فردا ها.

یلدا با تو نوستالوژی ها دارم  ولی باید سکوت اختیار نمود و لبخند نثاراين وآن !

““ يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.

““يلدا و جشن هاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است. نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي. براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.

““آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند. یلدا  یعنی مزه مزه کردن دوباره خاطراتی رفته بر باد! رفته از یاد.رسمی دیرینه ، آیینی باستانی، حکایتی نشات گرفته از بن تاریخ.

زت زياد.

+ نوشته شده در  86/09/29ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.

۞برخي از عزيزانم درگير ماجراهاي ريز و درشت و خانمان برانداز هستند.مشكلاتي كه با اندكي تدبير و گذشت و پرهيز از حُب و بَُغض به سادگي قابل حل مي باشند.روزگاري ريش سفيدان به طُرفة العيني حل معما مي كردند.حالا همه خود را در پير و مراد اين و آن مي دانند.دعا كنيد كه مشكلاتشان ختم به خير شود.

۞اين روزها دارم بازتاب انتشار كتاب‹شاهد بازي در ادبيات فارسي› اثر استاد دكتر سيروس شميسا را مي خوانم.كتاب در سال 81 مجوز نشر گرفت و چند روز بعد از انتشار توقيف شد!كتاب جالبي است.

۞بايد در اين دو و سه ماه آتي كارهاي سه كتاب را به اتمام برسانم. چشمم آب نمي خوره!يعني ميشه؟ نويسندگان اين سه اثر مدت هاست كه چشم انتظار نشر كتابشان هستند.

۞ديگرامروز در این حوالی ساری نمی پرد/در اندوه توده های برگ بادی نمی وزد/نور ماه در پریشانی چشمانم/اسیر قد قامت  نگاه تو ست!

۞جان تو اسیر روح مزرعه/روح من اسیر نگاه تو/و اینک  وزش باد/چرخش برگ/سقوط عشق../وه که چه سخت دل است این  مترسک هیز!!

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت   توسط بی تقصیر  | 

اي روئين تن!مرگ خسته ز ناميرايي تو،ميرا مردي چون رستم را مي‌طلبد.تا مگر در ديار يَل خيز سيستان،به خاك افتادن را به نظاره بنشيند.

الا اي مغموم دلخسته، چشم مگشا.بينايي آينه رفتن توست.

مرگ، زهرآگين لبخندي مي‌زند ،آن گاه كه تير در چشمانت خانه مي‌كند.تيري آبديده .

اسفنديار !درد همه نابينايي است و زجر تو بينايي!. گر خواهي ناميرا ماني چشم مگشا!. تقدير تو نابينايي همراه ناميرايي است.واين يعني مزه مزه كردن هر روزه مرگ!

اي روئين تن !!بينايي و نابينايي ات يك فرجام دارد.حضرت مرگ چشم انتظار توست.

رُستمي بايد تا زسيمرغ دستوري گيرد وز گز تيري دوشاخه سازد !

آري رستمي بايدتا ماندگار شويي و جاودان!

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت   توسط بی تقصیر  | 

يادداشت‌هايم را مرور مي‌كردم.كاغذهاي از جلسات مختلف نظرم را به خود جلب مي‌كند.هر كاغذ تاريخي دارد و اشاراتي به مفاد جلسه .در حاشيه هر برگ مثلن به خط خوش چيزكي نوشته ام.

آذر80:جلسه اي در فرمانداري كاشمر/

اي خورشيد بتاب برگونه‌هاي غبارگرفته اهالي اين حوالي-مَردواره‌هاي مُرداروار-اينان در حسرت رنگين كمان گريستن را شبانه مشق مي‌كنند.

بهمن 82 :بازهم فرمانداري كاشمر/

قابل توجه عشاق محترم- حيراني‌هاي شما را براي درج در كشكولي عاشقانه خريداريم –در تلاشيم تا با بُرشي از زندگاني شما عزيزان داستان‌هاي مملو از شور و شيدايي بنگاريم- مي خواهيم با شما ليلي و مجنون را دو باره معنا كنيم- شما و يارتان را در مينياتوري دلنشين به تصوير خواهيم كشيد.

بهمن 82: اداره اوقاف كاشمر/

فرياد از غم فراق يار- شبانگاهان مي جويم ردپايت را در هزارتوي خفته در خلوت ماه!

اسفند82:اداره فرهنگ و ارشاد كاشمر:

گفت : اشكي بريز تا مگر دل خورشيد به رَحم آيد و عيان كند رنگين كماني را!

اسفند82:كارگاهي در دانشگاه آزاد مشهد:

گفت خنده خنده مي‌ذُوقد دلم در هنگامه فراقت-چون بازگردم به سويت؟- نمي يابمت!-سكوت مي‌كنم و به پَرهيب پُرهيبت تو مي‌انديشم-كبوتران بال گشودند – همه گريستند و رفتند

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت   توسط بی تقصیر  | 

سلام.در حال بررسي آرشيو اين گاه نوشت بودم.رسيد به هفده آذر85.بازخواني‌اش خالي از لطف نيست

17/9/85

واگویه های تنهایی

1-   ببین واژه ها مثل ماهی  شده اند. می بینیشان، ولی دست یافتنی نیستند. اوضاع قمر در عقرب است/باید با سکوت به پیشواز فریاد بروی/ مواظب باش!

2-   قریب این غربت شده ای / باید باور کنی این راز نامیرای زندگانی فانی را.امروز هم باید در حسرت نیلوفرهای غرق شده طی شود!

3-   فردای  امروز دردی کش این میخانه خواهی بود با حافظ یا بی حافظ باید از این در خارج شوی. باید  بمیری و بمانی و برگردی و هی زجر بکشی و روزمره گی هایت را تمرین کنی!

4-   دیگر نای حرف زدن با نایت را نداری.باید باید ها را از سر راهت برداری.  باید  به احترام سوسک مرده در این حوالی کلاه از سرت برداری و قدم در  خلوتی ناخواسته بگذاری!

5-     ملخ خسته بر ترک دوچرخه نشسته. خسته ای . خسته تر از همه. گنجشک ها هم امروز خسته اند.روزها هم هم. خسته گی هم خسته تر از آن ملخ بر تن و روحت چنگ انداخته.

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت   توسط بی تقصیر  | 

مطالب قدیمی‌تر