تبليغاتX
واژه نویس

85/06/30

یک چمدان عشق نو و کهنه

یهو آوار میشه رو دل و جون آدم. عشقو می گم. این روزا دوستای ریز و درشتی رو می بینم که بعد جوری عاشقی حیرونشون کرده.

-     .یه بنده خدای عشقو فریاد می زنه ولی طرف با بی اعتنایی از کنارش رد میشه و اونو غرق غم می کنه. این بنده خدا مث باستانشناسا توی آوار دلها دنبال یه دل وفاداره.اون این روزا عکاس خرابه هاست. دنبال یه ذره وفا چشم انتظار اعتناست.اینو میشه تو نوشته های وبلاگش دید.

-     یکی دیگه خسته تر از همیشه به آیینه شناور در چشای یاری فکر می کنه که اهل فکر نیست. یارش پز میده و از کنارش رد میشه و چشاشو خمار می کنه. این بنده خدا هم باید فکر زنگار آیینه ها باشه و هیچی به لب نیاره و لبخند ژوکوند بزنه و بی خیالی طی کنه!افسردگی اون هم عالمی داره!از وبلاگش شدت شیدایش معلومه.

-     یه بنده خدای دیگه از شدت عاشقی شیدا شده.زجر میکشه و دم بر نمی آره. اون هم مث اون تایی بالایی وبلاگی داره و عالمی خاص خود.بیچاره وقتی فشار عشقش بالا میره میشینه جلوی کامپیوترش و هی میره تو عالم هپروتی اینترنت و هی مطلب کوتاه می نویسه. وقته قند عشقش میزون می شه بلند می نویسه.

-     یه بنده خدای وبلاگشو کرده عرصه ارادت. دلشو تقدیم کرده وبلاگشو هم هم. می نویسه از رازهای مگو و گفتنی و خنده دار. با لطایف الحیل به همه میگه که عاشقه. عاشق چی نمی دونه. فقط رسم زمونه رو رعایت می کنه. آخه عاشقی برای بعضی ها کلاس میاره.وبلاگشونو پر عکس می کنند و مث صیادهای دشت سمنگان منتظرن که به بارگاه  از ما بهتران دعوت شن.

-     یکی دیگه یاد عشق قدیمیشو هنوز با خودش حمل  می کنه و با زخم های اون عکس یادگاری می گیره. توی فرمول های شیمی و فیزیک دنبال اکسیر عشق و نقش نسبیت در عاشقی می گرده.

-     یه دوست دیگه سر می ده آوای تکراری عاشقی رو.ادا در نمی یاره واقعن عاشقه ولی کسی بهش اعتنا نمی کنه. هیچ کس اونو نمی بینه.حیرت تمام وجودشو گرفته. بحران هویت و در د عشق و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه توی این برهوت عاشقی!!!

-     از همه جالبتر دوستی است که هر ماه عاشق میشه. پرونده های عشقی اون سر به فلک می کشه.اون هم عالمی داره در محضر حضرت عشق.به قول او عشق های این روزگار برای تخلیه روح وانجماد روان و تبخیر احساس خوبه.

خلاصه چهار پنج تا از دوستای قدر قدرت  این روزها معنی افسردگی رو زیر لب زمزمه می کنند و ادای خیلی چیزها رو در می آرند. بعضی ادای دون ژوان رو ، بعضی حافظ وار ، جمعی افلاطون صفت.حیرانی هم عالمی داره. راستی آیا شما هم با حضرت عشق دیداری از سر ارادت داشته اید؟ خوشا به حالتان !!!

در ضمن هر گونه تشابه احتمالی  در متن های فوق کاملن  کمی تا قسمتی  عمدی است!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/06/29

هزار و یک دغدغه

1-   اگر دل و دماغ دارید و غم نان پوست کلفتتان فرموده همتی  کرده  و  کتاب «هزار و یک شب» را بخوانید و کلی صفای  روحانی و فرا روحانی فرمایید. ما که فی الواقع از این کتاب حظ ها بردیم جایتان پر از خالی!

2-   شایعه پردازان از شدت بی کاری شایعه فرموده اند که بنده هم هوای خدمت در شورای شهر را دارم.حتی بزرگواری کرده اند برایم ائتلافی هم تعیین کرده و همراهانم را مشخص نموده اند.برخی شعار تبلیغاتی  هم پیشنهاد می کنند.دیشب بزرگواری مصر بود که پولی بدهد از باب همراهی در انتخابم.چه عرض کنم. قحط الرجال است دیگر!این دنیای شبهه دار از آن دنیا دوستان دنیا مدارو از این حرفا. ما خودمان را برای این جسارت ها لایق نمی دانیم. به قول ظریفی خرس ورزن ما خودمان را برای این موارد رد صلاحیت نموده ایم.مدارکش بماند برای وقت اعتراض.

3-   عطف به مطلب فوق باید بگویم که بازار انتخابات رو به جوش آوردن است.از درجه ذوب گذشته و سورچرانان سور چرانی ها خواهند کرد این ماه مبارک رمضان. از هر قشری نامزدهای مطرحند. بعضی با خوش بینی تا سیصد کاندیدا را بر می شمارند. آیا کاشمر این همه آدم خادم دارد؟ آنوری ها با رعایت همه چیز به جز اخلاق شکست و این وری ها  هم با پایبندی به باورهای خاص خودشان به جز اخلاق پیروزی به فتح شوراها می اندیشند.نتیجه قابل پیش بینی است.یک  نفر مستقل (مثلن) و الباقی این وری و آنوری در یک نسبت مساوی!!. چه شورایی شود شورای سوم.

4-   طرح هادی روستای فدافن را می خواندم جالب بود. کلی اشتباه داشت. نوشته بود این روستا فاقد پیشینه تاریخی است . فاقد آثار تاریخی و باستانی است. با سکوت به فرجام میراث فرهنگی و گردشگری منطقه می اندیشم. جواب آیندگان را چه خواهیم داد؟

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/06/27

یک بعلاوه دو

- کتاب بالا بلندان هم به زیر چاپ رفت.یحتمل تا چند روز دیگر عز وصول گردد.کتابی است در مورد پنج معلم شهید از دیار کاشمر که در دوران دفاع در کسوت سردارانی رشید رشادت ها کردند. تلاش کرده ام تا واقع گرایانه حماسه حضور و عروجشان را بنگارم. و توفیق از اوست  

- استاد شهریار و روز ملی شعر:شهریار و حیدربابا. شهریار و حافظه یک ملت. شهریار و هویت ملی. این موضوعات مرا به اندیشه می اندازد.سیر زندگانی این مرد و معاصر بودش برایم جالب است.آذری بود و ایرانی بود و عزت آفرین زبان فارسی. شهریار و شعرش بهانه خوبی برای اتحاد و اتفاق ملی است. می توان حیدربابا را فارغ از قومیت ها و گویش ها و زبان ها در هر جای ایران زیر لب زمزمه کرد. می توان آن را شنید و در بحر تفکر فرو رفت.می توان  مولاعلی(ع) را با شعر شهریار در شهودی عاشقانه دید و بویید. می توان ایران را در دیوانش با تمام وجود حس کرد. حراسان با شهریار محشور بوده است. چه خوب می شد اگر سبزواری ها خاطراتشان را از حضور شهریار در آن دیار بازگو می کردند.به عنوان یک ایرانی از اختصاص روز ی به نام شعر و شهریار خوشحالم.

- اوریانا فالاچی مرد:چه باید بنویسم برای مرگ این خبرنگار جنگی.در بجنورد در گذر از مسیر سینما مولن روژ  جوانکی بساط کتابی را ه انداخته بود همه دست دوم.سال 59. تابستان . مثل همین روزها. هنوز  ازجنگ خبری نبود و بود.ده ساله بودم.برای برادر بزرگم که خوره کتاب بود چند کتاب جدا کردم. دن آرام +نامه به کودکی که هرگز متولد نشد و یک نمایشنامه از برشت.کتاب دوم را طی دو روز مرور کردم هیچی ازش نفهمیدم.برادرم توضیح داد . .سالها طول کشید تا با این خبرنگار کذایی آشنا شوم.مصاحبه های حرفه ای اش با شخصیت های طراز اول دنیا همیشه خواندنی بود. عنادش با اسلام و مسلمانان سوال برانگیز همچنان برایم سوال برانگیز است. یقین روشنفکر نبودولی حرفه ای بود.

           

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/06/26

نوشته های تنهایی

1-   امروز پیرتر از دیروز. یعنی یک سال به مرگ عزیز و  علیه الرحمه نزدیک تر شدن.یعنی یادآوری خاطره گریه ای که توام با خنده دیگران بود و من هنوز حیران گریه خود و خنده دیگرانم در آن لحظه ای که باید بروم!!!!شاید هم یه طوری دیگه بشه! من خنده کنم و دیگران های های  به خنده مسخره من بخندند.!!

2-    پاپ قبلی به علت سبقه معنوی و ارزشی که  داشت مورد احترام ادیان مختلف بود.او چهره یک انسان مومن را در ذهنم تداعی می کند. مردی که مردانه ضاربش را بخشید. خروج دود سفید و انتخاب بندیکت شانزدهم خیلی ها را به حیرت واداشت.  رقبای او چه آسیایی و چه اهل آمریکای لاتین در بعد معنویت و عزت نفس از او مطرح تر بودند ولی ....!!پاپ این بار هم اروپایی از کار در آمد.پاپی فیلسوف و زاده غرب غرب.پاپ قبلی لهستانی بود و از شرق غرب برخاسته بود و بس خونگرم و مردم مدار و اهل احترام به همه ادیان. نگاه ها به واتیکان است.تمام راه ها به اتاق رهبر معنوی کاتولیک ها منتهی می گردد.امید که او به گذشتگان خود گوشه چشمی داشته باشدولو برای کسب تجربه و یا عبرت.!

3-   هنوز  از بخارای شماره 53 ویزه کیومرث درم بخش را به کف دارم که با خبر می شوم جناب دهباشی از طرف مجله وزینش  شبي را براي نقد و بررسي آثار پيترهاندكه نويسنده معاصر اتريشي اختصاص داده است. پيترهاندكه نويسنده و نمايشنامه نويس اتريشي است كه به زبان آلماني مي‌نويسد. وي متولد 1942 است و درحال حاضر در پاريس زندگي مي‌كند. او پيشگام ادبياتي بود كه در آن زبان را موضوعي مناسب براي تجربه و آزمودن انديشه‌ها مي‌دانستند. به عبارت ديگر به زعم اين نويسنده ادبيات او با زبان شكل مي‌گيرد. گفتني است‌، مجله بخارا پس از برگزاري شب‌هايي براي اوسيپ ماندلشتام ( شاعر روس)، رابيندرانات تاگور ( شاعر و نويسنده هندي) گونترگراس( نويسنده آلماني)، لويي فردينان سلين (نويسنده فرانسوي) و امبرتواكو( نويسنده ايتاليايي) اين بار شبي را براي نقد و بررسي آثار پيترهاندكه نويسنده معاصر اتريشي اختصاص داده است. شب پيترهاندكه روز پنج شنبه 30 شهريورماه از ساعت 18 الي 20 در تالار بتهوون خانه‌ي هنرمندان ايران برگزار خواهد شد.جالب است که دهباشی هم گوشه چشمی به روندگان دارد و هم عنایتی به زنده گان.آفرین بر همت او باد.

4-   امروز یکی از دوستان روزنامه خوان از رفتار شرق نویسان در درج آن کاریکاتور کذایی  گله ها داشت.از دید او چرا اینان این گونه رفتاری داشته اند؟ چرا به فرک خوانندگان نبودند. به طنز می گفت نکند پول  کم آورده اند و به تعطیلی نیاز داشته اند. هرچه هست آن عزیز این کاریکاتور را دلیلی بر تداوم اختلاف میان بعضی ها دانست.نوعی صف آرایی جدید.در تماسی با محمد عزیز که این سال ها تهران نشین و روزنامه نویس شده است از مضمون کاریکاتور مطلع شدم. محمد قضیه را کالبد شکافی کرد. امید که شرق  یه جورایی مشمول لطف قرار بگیرد.

5-     هزار و یک شب چاپ هرمس  شده همدم این روزها.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/06/24

گزارش یک سفر

 

1-   عروسی یکی از بستگان بهانه ای شد برای رفتن به مشهد . دیدار دوستان اصلی ترین برنامه این سفر بود.در این میانه باید به طور قطع از دیدار با هاشمی عزیز نام برد. مدیر بی ادعای روابط عمومی روزنامه قدس که از جمله فعالین وبلاگ نویسی خراسان محسوب می شود . هراز گاهی شاهد مصاحبه خبرگزاری ها با او به عنوان کارشناس این حوزه  هستیم.هاشمی با فروتنی در اتاقی به مساحت تقریبی شش متر مربع (بدون احتساب اتاقک الحاقی که روزگاری بالکن پنجره ای بوده است )در اقیانوس مجازی اینترنت غواصی می نماید.با صبوری توانسته روابط عمومی روزنامه را متحول نماید.ایده های جالبی دارد.گویا وبلاگ نویسی در خانواده او مسری است.او در این دیدار   در عملیاتی شبه انتحاری در نبرد با یعقوبی (مثلن همه کاره روزنامه در حوزه طرح و برنامه که در سفر قبلی از خود کراماتی نشان داد و جمع را به آبمیوه از توع قوطی با مارک رانی دعوت کرد. ) بنده و چهار نفر دیگر را بعد از صرف چای به آب انار (ساندیس ) هشتاد تومانی مهمان کرد. یحتمل تاریخ روابط عمومی روزنامه را به قبل و بعد از این عملیات تقسیم خواهند کرد.یعقوبی  و جمالی از این واقعه هنوز گیج گیج اند.خوردن شام در منزل حاجی لشکری هم حال و هوایی خاص خود دارد. گویی شب عملیات است و هنگام گذر از میدان مین.مخصوصن اگر همراه تو مهمان عزیزی چون هدایتی طفیل عالم هستی باشد.هدایتی که لهجه اش را عمل کرده آذری است و بس با صفا. ازاون آدمای با حال ریشه دار.

2-   مشهد چند کتابفروشی معروف دارد که بی تعارف اولین آن موسسه انتشارت امام است  . استاد رجب زاده پیرمرد مهربان و خوش برخورد با پسران مودبش مدیریت این کتابفروشی را برعهده دارند. رفتن به کتابفروشی او از برنامه های هر سفر است.نبض نشر خراسان  و حتی ایران در کتابفروشی او در تپش است. روزگاری معرفی کتابی داشت در سیمای خراسان.اگر از کتابفروشی آقای رجب زاده در چهار راه دکترا به طرف سه راه ادبیات گام نهی به کتاب قلم و مدیر با محبتش جناب باروح می رسی.کتابفروشی او حال و هوای دگر دارد.از صبح زود تا پاسی از شب یک سره باز است.واین برای مسافران خوره کتاب نعمتی است  بس عظیم.به شوخی به حضرتش می گویم که تمام راه ها در مشهد به کتابفروشی او ختم می شود. او نیز با دو پسرش کارکتابفروشی را به سامان پیش می برند. اخیرن ناشر هم شده و مدیریت نشر کتاب قلم را بر عهده دارد.

3-   هاشمی عزیز با خبرم کرد که سرویس « نگاهی به وبلاگ ها» خبرگزاری ایسنا برای سومین بار واژه نویس را مشمول لطف خود قرار داده است (در تاریخ1385/06/19   ).از عزیزان این سرویس  ممنونم.

4-   بعضی از دوستان ارایه طریق فرموده اند که این باش و آن. عزیزان شما در کیش و مسلک خود رندی فرمایید من هم به سبک خود رندی خواهم کرد. نسخه پیچ هم نباشیم.

5-   این که فرداروز تولد من است هیچکس هم به فکرم نیست خود عوالمی دارد بس باحال.بگذریم.باقی بقایتان و توفیق از اوست.               

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/06/20

5 واگویه در روز دوشنبه

1- حالم گرفته شد از این همه عروسی.مردم حق دارن عید است و زمان شادمانی .!ولی ...! ایها الناس یه نفر پیدا میشه کمی تا قسمتی هم حرمت این جیب مملو از سوراخ مارو داشته باشه؟ وسط ماه باشی و این همه بی پول!!! این معیشت هم عجب حکایتی دارد.سکوت را می ماند که مادر فریادهاست.

 

2- شاهنامه همیشه آدم را حالی به حالی میکنه.چند شب پیش این چند جمله را  متاثر از حکایت تولد سهراب نوشتم:

 

با سهراب دل ، دلخسته

به صحرا مي روم

دستي بر حيرت روحم مي كشم

رستمم آرزوست

تهمينه كجايي؟

چشم انتظارت ،آواره این حوالی ام

دشت سمنگان دژ عشق و حیرت

وای بر من

ای رخش من

اي دلربا كجايي؟

3- بعضی وقایع یه طوریند.چطوری بگم ! یه جورایی حال آدم رو می گیرند. مث بند اول.می مونی خودت را بداقبال بدونی یا خوش اقبال ؟ در وبگردی امشب به این حکایت رسیدم. چوخ جالب بید:

یک پیرمرد و پسرش در یک مزرعه کوچک  کار می کردند . آن ها فقط یک اسب داشتند ، یک روز اسب آنها فرار کرد .......... همه همسایه ها گفتند :(( چه وحشتناک ....! چه بد اقبالی بزرگی !)) اما پیرمرد دهقان گفت :(( کسی چه میداند که آیا این بداقبالی است یا خوش اقبالی ...)) . یک هفته بعد ، اسب از کوهستان بازگشت در حالی که پنج مادیان وحشی را نیز با خود به داخل انبار قدیمی دهقان میاورد .... همسایه ها همه گفتند :(( چه جالب ! چه خوش اقبالی بزرگی ! )) . پیرمرد دهقان گفت :(( کسی چه میداند که آیا این بداقبالی است یا خوش اقبالی ...)) . روز بعد که پسر سعی داشت یکی از اسب ها را رام کند از روی ترک اسب به زمین افتاد و پایش شکست . دوباره همه گفتند : (( چه بد بختی بزرگی ! چه بد اقبالی بزرگی ! )) . اما مدتی بعد ارتش امپراتور از راه رسید و تمام جوانان سالم و تندرست را برای رفتن به جنگ همراه خود برد . از آنجا که پسر دهقان پیر سالم نبود و به دردشان نمیخورد ، او را با خود نبردند.  حالا این بد اقبالی بود یا خوش اقبالی  ......؟

برگرفته از کتاب جنگجوی صلحجو نوشته دن میلمن/ترجمه فریده دامغانی

4- امروز یه جوون که از خودم کلی جوون تر بود ازم پرسید: فلانی تو واقعن این طوری هستی یا اون طوری هستی( ببخشید به علت پاره ای ملاحظات ناشی از خود سانسوری از بیان منظور اون جوون معذورم فقط بگم طفلکی بد جوری فکر می کرد که علی آباد هم شهریه مث تهران! )؟ تو خونه بودم که دختر کتابی ازشل سيلور استاين  پیش رویم گذاشت و خواست تا این حکایت را معنی کنم. یاد اون جوون افتادم ملاحظه بفرمایید:

 

از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري ، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟ گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد ، و پرسيد و پرسيد و بعد رفت . ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نمي پرسم.

5-  میگن بورخس بورخس نیست و یکی دیگه خودش رو جای او جا زده  و برعکس و  یه چیزای از این قبیل. هرچی هست بورخس بورخسه  و بس.بگذریم این حکایت مملو از حرفه . حال  میده برای انتقام گرفتن های کذایی و  سه نقطه !!! دقت کنید:

بورخس ازقول عارفی تعریف می کند که یکی ازپادشاهان بابل دستور داد هزارتویی برنجین با دهلیزها و پلکان ها و دیوارهای بسیار بسازند تا هر کس در آن داخل شود، نتواند خارج گردد. بنایی که نشانه ی گستاخی، ابهت و اعجاز او بود. صفاتی که تنها شایسته ی خداوند است، و نه بندگان خدا! روزی پادشاهی عرب مهمان او بود. شاه برای آن که حماقت و سادگی مهمان خویش را به تمسخر گیرد، از او خواست تا به هزارتوی او وارد شود. امیر عرب تا غروب آفتاب در آن هزارتو، اهانت دیده و ره گم کرده، سرگردان بود. پس عاجزانه به خدای خود متوسل شد تا راه خروج را به او نشان دهد. چون بیرونش آوردند، شکایتی نکرد. اما همین که به سرزمین خود بازگشت، لشکری بیاراست، بابل را تسخیر کرد، شاه بابل را اسیر کرد، بر شتری نشاند و به سرزمین خود آورد. در آنجا سه روز دربیابان پیش رفتند. پس امیر به شاه بابل گفت؛ خدای من خواسته قدرت خود را به تو بنمایاند. تو را در این هزارتویی که نه در دارد و نه دیوار، نه پلکان و نه دهلیز، رها می کنم. دست های پادشاه را باز کرد و گفت؛ اکنون راه خروج از این هزارتو را پیدا کن و خود را نجات بده. گویند پادشاه بابل آنقدر گِرد خود گشت، تا هلاک شد.

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/06/18

شب نیمه شعبان و کاشمر

 

 

 

خبر آمد که خبری در راه است

 دیشب دو چرخه را برداشتم و یاعلی گویان راهی نانوایی محل شدم. تعطیل بود.نانوایی بعدی شلوغ بود.مسیر خیابان امام را برای پیدا کردن یک نانوایی غیر تعطیل و خلوت انتخاب کردم.ساعت 19 بود. خیابان شلوغ شلوغ.

کاشمر جمعه ها حسابی خلوت است. جمعه یعنی اوج سکون در خیابان های شهر.ولی دیشب شهر حال و هوایی دیگر داشت.تا انتهای خیابان چندین بساط شادی پهن بود. شب نیمه شعبان است و اهالی کاشمر به عنوان  مردمانی بس مذهبی همت کرده بودند و در کنار آذین معابر و  زیباسازی گذر ها به عابران و روندگان نقل و شیرینی تعارف می کردند.  در بعض معابر به  همت چند جوان سقاخانه ای علم شده بود و از مردم با شربت پذیرایی می شد.

در گوشه ای دیگر چند جوان خوش ذوق کلیشه های حاوی جملات و کلماتی متناسب با این روز تهیه کرده بودند و به رایگان شیشه عقب وسایط نقلیه را شعار نویسی می کردند.

دود سپنج فضا را در برگرفته بود. تا به نانوایی برسم دو سه لیوان شربت و تعدادی نقل و شکلات و شیرینی نوش جان کردم.

آری کاشمری ها به عنوان دومین شهر زیارتی خراسان بزرگ در نیمه شعبان حال و هوایی دیگر دارد.دیشب دوازده نقطه از خیابان های شهر شاهد همت اهالی در برگزاری جشن بود. و این سوای جلسات خانگی است.

در مهدیه شهر غوغا بود. ترافیک شب نیمه شعبان در خیابان قائم  دیدنی است. همه بوق زنان و شادی کنان این مسیر را طی می کنند.

در گذشته در شعبان آیین های خاص انجام می شد.دو نمونه تقدیم می شود:

1-   چراغ برات : از صبح 12 تا عصر 14 شعبان کاشمری ها انیس اموات خود می شوند.در گذشته خیمه ها و چادر ها  بر فراز قبور عزیزان نصب می شد.همه منتظر بودند تا دیگران بر حسب رابطه کوچکی و بزرگی بر سر قبر  عزیز سفر کرده شان حاضر شوند وفاتحه ای بخوانند و خرمایی و نقلی و شکلاتی و تکه ای حلوا نوش جان کنند و بروند.همه بر سر قبور همه حاضر می شونددر کاشمر به ماه شعبان ماه برات  هم می گویند.نوعی یاری گری است در وادی تسلیت گویی و ابراز همدردی. نوعی صله رحم همگانی است.ترویج عاطفه است.دیدو بازدیدی بر سر قبور از برای عبرت گیری از حال و احوال رفتگان خوشبخت و ماندگان بدبخت.مجموعه ای با عکس در این رابطه تهیه کرده ام که بماند برای آینده.!

2-   طلب حاجت: در گذشته در آخرین ساعات 14 شعبان بعد از نماز مغرب و عشا  هر فرد به تعداد آرزوهای پاک و خالصانه اش ترکه ای از درختی پاک سرشت (انار و انگور) مهیا می کرد  و در چهار گوشه پشت بام خانه اش نصب می کرد.بر انتهای هر ترکه تکه ای پنبه و یا پارچه ای پاک به نیت آرزوی مورد نظروصل می شد.فرد به تنهایی و یا در حضور خانواده نیت و آرزویش رابعد از حمد و ثنای خدا و صلوات بر نبی اکرم (ع)  و طلب سلامتی برای امام زمان (عج) مطرح می کردو خدا را به حق   ولی عصر (عج)قسم میداد تا گره گشایی مشکلاتش(شان) باشد.تصور بفرمایید روستایی را که همه بر پشت بام برای چند ثانیه ترکه های را روشن کرده باشند.البته این رسم چند دهه است که به صورت جمعی برگزار نمی شود و فردی شده است. البته جزییات بماند برای بعد!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر