تبليغاتX
واژه نویس

85/04/31

بازی با واژه

حیران رویش جاده ای مملو از صفا/

به گرد این آبادی ، چراغ به دست  می چرخم !!/

 خورشید در میانه آسمان است و سایه تو بر سر من/

 باید توبه کنم /

و  زین مدار سخت عاشقی وتکرار زجرموره های شیدایی فرار کنم./

قرار یعنی چه ؟باید بر خیزم و در سیرابی عطش این زمین/

 شبنم را در نگاه اسکلتی خندان جستجو کنم/

آواره ترینم/

باید باور کنم که باور کردن را  فراموش کرده ام/

 باید در پناه این دره صعودی مملو از سقوط را تجربه کنم/

راستی می دانی؟ ؛وازه ها بی پروا شده اند.!/

++++

تکرار اشک تو ، سراب رنگین کمان را برای ذهن خسته من به ارمغان می آورد./

حیرت را از من دریغ مکن./

واژه را از من جدا مکن!/

به زیارتت خواهم آمد/

بر گرد وجود ت همره واژگان  طوافی دگر خواهم کرد /

هروله کنان در پیشگاه تو به تو خواهم رسید/

وه که امشب چه بی تابانه می خواهم بگویم تکرارهای بی هوده را/

در میقات نگاهت انیس واژه های عرصه شعور و شورمیشوم/

+++++

باید بگویم که هنوز اسیر واژه ام/

اسیر  جوشش شعله مستانه یک ایده/

خاک بر سر من، خاک/

فردا که زاده امروز و مادر روزی دگر است/

به امید فردایی دگر/

به سراغت خواهم آمد/

و در ذبح وازه با تو همراه خواهم شد./

باید به دیدار دل سهراب زده ام بروم/

باید به حسرت  بامدادی دگر تا صبح /

چله نشین هزار و یک شب شوم./

امشب چه بی فروغ است./

و نیمای خفته در قلمت/

مرا به بزم هادیان هدایت می کند/

گویی بر سر بام مثنوی را قرائت می کند./

باید بگویم که تشنه نگاه پر تمنایی واژه ام/

همین و بس/

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/28

یک و یک

1- امروز عصر فیلم « ازدواج به سبک ایرانی » را دیدم. حضور بازیگری چون داریوش ارجمند و فیلم نامه نویسی چون خانم فرشچی می تواند انگیزه کافی را برای دیدن یک فیلم مهیا نماید.  حضور سعید کنگرانی هم می تواند  تو را برای دیدن این فیلم بیشتر تحریک کند. بازی شریفی نیا  هم مزید بر علت می شود.تهیه کننده اثر جناب معلم است همو که همه کاره دنیای تصویر است. کارگدان اثر هم که جناب فتحی است. دو سی دی را در داخل دستگاه گذاشتم و ...! بی تعارف ماندم حیران در امر تلاش کارگردان محترم در تلاش در امر مقدس فتح گیشه !فیلم شبیه گزارش هفتگی دوران سربازی است.همه چیز دارد.گویا فیلم کمدی است.داستانی یک خطی دارد: دختر خانم مسلمان با پدری مثلن متعصب عاشق جوانکی خارجی آن هم از نوع آمریکاییش می شود.همه چیز هم دست به دست هم می دهد تا این مهم به فرجام برسد که می رسد.دیالوگ های فیلم هم مربوط به مسایل روز است. از انرژی هسته ای تا امور غیر هسته ای.اگر  در حین دیدن فیلم فیلم های چون ؛ دنیا پیش چشمان شما رژه رفتند  تعجب نکنید . فراموش نکنید که هدف فتح گیشه است.الغرض صدور مقادیری خنده ولو زورکی در یک عصر گرم تابستانی   پر بی فایده نیست.

2- شماره پنجاه بخارا عز وصل گردید. پر و پیمان.در نگاه اول تو گویی افرادی خبره  و مجرب در پس این کار رستم وار ایستاده اند.گمان اول آن است که هیات تحریریه ای خبره بر کار نظارت دارند.دو سال پیش ساده و بی ریا با بخارا تماس گرفتم و خواستار ارسال نشریه به این حوالی شدم. کاشمر از فیض حضور این نشریه محروم بود.فردی از آن سوی خط بی ریاتر  از بنده آدرسم را پرسید و گفت : می توانی نماینده نشریه در آن دیار باشی.بعد یک بعله ساده ، فهمیدم که جناب دهباشی در آن سوی خط قرار دارد. مدتی بعد در تهران به میدان فر دوسی رفتم ، کوچه رفعت جاه.  چهره اش را از ورای عکس هایش  شناختم. دقیقه ای بعد مهمان او و کتابخانه اش بودم. آری مردی تنها در کتاب خانه ای مملو از کتاب و یادداشت و عکس مفاخر فرهنگی و ادبی این دیار ، مردانه در کار نشر بخارا بود.برایم جالب بود وقتی گفت  که امور نشر شهاب ثاقب را هم بر عهده دارد و با کتاب فرزان روز (بررسی کتاب ) هم در کسوت سردبیر همکاری دارد. با همسر سابقش هم سمرقند را منتشر می کرد. در نشر کتاب های یادنامه که خود کاری سترگ محسوب می شود ، هم  فعال است. مرحبا بر این همت. تصورم بر آن است که کمتر کتابخوانی اس در این کشور که در مجموعه  کتابخانه اش نام و نشانی از او را نداشته باشد. اخیرا با عنوان کمینه در سایت حلقه کاتبان  مطلب می نویسد. چندی پیش مقاله ای ازو را در مجله گلستانه خواندم. الغرض اهل مطالعه را به خوانش بخارا دعوت می کنم. کشکولی است از مباحث مختلفه خاصه ایران شناسی. البته متذکر می شوم که این بزرگوار بعد از جدایی از خانم ساطعی و خروج از مجله سمرقند، هر از چند گاهی ویژه نامه های خاص بزرگان ادبیات دنیا  را به سبک و سیاق سمرقند منتشر می نماید. تاکنون ویژه نامه های ؛ تاگور ، گراس ، ماندلشتام ،سلین و در شمار 51 جناب امبرتو اکو منتشر شده است. باید بر او که با وجود بیماری آسم و مشکلات خانوادگی این چنین فعالیت می نماید آفرین گفت.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/27

نوشته کذایی

نويسنده: مهم نیست
سه شنبه 27 تير1385 ساعت: 16:24
چونکه شما می گویید ویراستار هستید و پیداست که خیلی چیز خوانده اید، ممکنه خواهش کنم کلمات و افعالی مثل «نمودن»، «می باشد»، «گردیدن»، «وادی»، «کسوت»، «حقیر» «دیار»، «نگاشتن» و این طور چیزها به کار نبرید. فرض کنیم یکی آدم حقیری «می باشد» و وقتی وارد «وادی» چیزنویسی می شود، احساس حقارت «می نماید» و بلد نیست در «کسوت» یک نویسنده معمولی چیزی «بنگارد»، خب! این طور آدمی لازم است که حقارت خود را سر کوچه داد بزند؟ عجیب تر از همه این است که دخترخانم حضرتعالی هم در وبلاگی که راه اندازی کرده، عین همین کلمات عجیب و غریب را به کار می برد!
سلام. نوشته  فوق را یک بنده خدایی از سر لطف برای مطلب روز مادر   درج کرده بود. عالم مجازی اینترنت است و شجاعت بزرگوارانی که با عنوان مهم نیست نظر می دهند.از این بزرگوار ممنونم. بدون شرح باید خواند این نوشته های کذایی را!!!
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/23

روز زن / روز مادر

و اینک این منم مردی  خسته که هنوز هجرت مادرش را باور نکرده، مردی که هنوز با مادر دیالوگ دارد.از او یاری می جوید و دلخوش دعاهای اوست. او هم اینک غنوده در  آرامکده ای در حاشیه  روستای هزار ساله بسان دوران پر بار حیاتش نگران فرو رفتن خاری بر پای عزیزانش است.

از سال 65 با بیماری قلبی اش دست و پنجه نرم  می کرد. الحق و الانصاف این بیماری را مقهور خود کرده بود ولی صد افسوس که بیماری قند وارد گود شده بود  و او در پایان دهه هفتم عمر نای و جان تحمل نداشت.

در مشهد چند روزی در بیمارستان خوابید تا مگر گرفتگی عروق قلبش را چاره کند که چندان موفقیت آمیز نبود. قبل از سفر بهم گفت که این اخرین دیدارش با ضامن آهوست.

شب بود از مشهد آمده بود به دیدارش رفتیم. با لطف تمام در لفافه با همه خداحافظی کرد. بذل و بخششی کرد و صبح با خبر شدم که راهی بیمارستان شده است. اتاق سی سی یو و بعدش اتاق ایزوله.

سکته مغزی با بیماری قند و آن درد قلب.هنوز به کما فرو نرفته بود که سر در گوش من کرد و محل دفنش را مشروط به موافقت پدر اعلام کرد. او می خواست در کنار پدرش در روستا دفن شود. ما می خواستیم در جوار امامزاده سید حمزه برایش آرامگاهی تهیه کنیم و او گفت می خواهد در جوار عزیزان سفر کرده اش باشد.

امتثال امر کردم. مادر را می شناختم. وقتی از چیزی می گفت یقین داشتم که به یقینی رسیده است.در میان بهت و حیرت اقوام و خانواده با اجازه پدر به روستا رفتم و برابر نظر مادر قبرش را حفر کردیم.قبر مادر دو روز قبل از فوتش بنا به دستور خودش مهیا بود.

از دخترانش خواست که مویه آنچنانی نکنند. از عروس هایش هم هم .به من گفت حمید به ارایشگاه برو و سر و صورتی صفا بده. این را به همه گفته بود.

گفت که بعد فوتش حتمن برای پدر استین بالا بزنیم که نظامی بوده است و به تنهایی نمی تواند کارهایش را بکند. چیرهای دیگر هم گفت و من در درون گریستم و در برون لبخند می زندم. امر کرد که بر گردش جمع نشویم مگر برای خوانش دعا و قرائت قران.حالا همه بر گردش بودیم در حال ذکر و دعا و او در کما . دو روز گذشت.

یکی از پرستاران قسم می خورد که تا آن زمان بیمارستان مدرش کاشمر این گونه وضعیتی را شاهد نبوده است. در یک شب پاییزی سی و شش نفر را در حال قرائت داعای توسل گرد اتاق و تختش دیدم.

حالا مادر همنشین دشت است و کوه. روزش با چهچهه پرندگان شروع می شود و با نور افشانی ستارگان تداوم می یابد.بارها دیده ام که باد بر گورش در رقص است . گاهی اوقات در این رقص باد را برگ درختی و کاغذی و گرد و غباری همراهی می کند.اینک مادر در فدافن در جوار پدر ، خواهر ، عمه و تنی چند از اقارب و خویشانش خفته است.

به یاد دارم بر بالین باباجی (پدر مادر و پدربزرگم ) از خدا خواست تا اولین فرزند باباجی باشد که به او می پیوندد و همین گون شد.

و اینک با این حسرت دست به گریبانم که چرا حرمتش را نداشتم و در حقش بی احترامی ها کردم. ما مادران را در حیاتشان پاس نمی دارم و این یعنی تراژدی. در بعد هجرتشان حسرتشان را می کشیم و این یعنی طنز تلخ.

 

روز مادر بر تمام مادران گرامی باد.  بر تمام بانوان نیکو خصال همایون باد.

 

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/22

درد دلی برای هنر هشتم

واژه روابط عمومی برای من به یک کابوس تبدیل شده است. یک کابوس ماندگار و ابدی.  همه از عظمت و بزرگی آن  و ضرورت وجودش می گویند. می گویند با روابط عمومی خارها گل می شود .

روی کاغذ همه چیز مرتب است. علمی است که در دانشگاه ها تدریس می شود. برایش در سطح بین المللی سمینار و کنفرانس برگزار می کنند. وبلاگ ها و سایت های  به طرح موضوعات آن اختصاص یافته است.برایش نشریاتی خاص منتشر می کنند. جلسات سخنرانی و کارگاه های آموزشی ترتیب می دهند و    سه نقطه !!

در دیار من  روابط عمومی یعنی زدن اطلاعیه  بر در و دیوار. یعنی یک تقویم را بگذاری جلویت و برای مناسبت های مختلف یک جمله تایپ کنی و تراکتی آماده نمایی و پارچه ای تبلیعاتی را در میادین مرکزی نصب کنی.

در این جا روابط عمومی یعنی توجیه  مسایل ریز و درشت. یعنی حرف های گنده گنده. یعنی همه چیز  امن و امان است ،چون از مابهتران می گویند .

 یعنی همه چیز آن طور که می خواهیم شفاف نیست آن طور که می خواهند هست.!!!

در این جا هیچ نشریه ای مربوط به حوزه روابط عمومی توزیع نمی شود.تعجب نکنید در این جا هیچ کس عضو انجمن های ریز و درشت این رشته نیست.  کسی از کتاب های تخصصی این  حوزه خبر ندارد.

جالبتر آن که درادارات و نهادها و سازمان های فعال در این شهر کمتر کسی یافت می شود که دانش آموخته این رشته باشدو پست سازمانی خاص این رشته را دارا باشد.

فرد  فعال در روابط عمومی خیلی از جاها چند شغله است.پستش چیزی دیگر است و این مهم را هم یدک می کشد.

آقایان متخصص و نظریه پرداز در حوزه روابط عمومی ها به این دیار و  سایر نواحی گوشه چشمی ندارند.مهم تهران است و کلان شهرها. جمال روابط عمومی کارخانجات و موسسات معظم اقتصادی را عشق است.!

روابط عمومی موجودی مظلوم است. بعضی ها با علم کردن چند انیمیشن می شوند چهره های درخشان حوزه روابط عمومی.باید فتو شاب را بلد باشی. حالا روانشناسی مردم را نخوانده باشی مهم نیست  از دید بعضی از بزگواران حداقل های عرصه پاچه خواری را باید حتما بلد باشی!

از بروشور و بولتن نباید غفلت کرد ، روابط عمومی یعنی این.باید با عکاسی هم آشنا باشی و از زوایای مختلف ، تصاویر متفاوت از مقام عالی مدیر مربوط برداری و طی یک فرایند خصوصی رابط او با عموم باشی ؛ این یعنی روابط عمومی.

هیچ مجموعه ای در سطح کشور تو را نمی بیند. تو صفر هستی پس از دیدن نشریه و جزوه  و غیره ذالک محرومی. باید اگر سر سوزن ذوقی داری خودت دیمی با این حوزه آشنا شود.

باز هم خدا را شکر که چند سالی است اینترنت به دیارمان آمده و میتوانیم مطالب امثال هاشمی ، ضیایی پرور ، شکرخواه ، معتمدی  ووو را با ولع بخوانیم و بر نبود منابع مطالعاتی و کار گاه های آموزشی لعنت بفرستیم.

در این گونه نواحی باید منتظر مرگ و میرها باشی آخر کار روابط عمومی نصب پارچه عزا و عرض تسلیت به این و آن و طایفه از ما بهترون است.

باید ببینی بعضی ها  کی از سفر زیارتی اش برمی گردد ، آخر باید عرض خوشآمدگویی را هم روابط عمومی بنویسد. مرده بادا ها و زنده بادها باتوست.

برای کسی مهم نیست که تو باید پاک و زلال و با شفافیت تام  مجموعه ات را به مردم صادقانه معرفی نمایی و  افکار عمومی را به سمت وسوی مجموعه ات راهنمایی کنی.

 برای کسی مهم نیست که در درون و برون مجموعه ات افکار سنجی نمایی و انتقادات را بی رودرواسی به مقامات عالیه برسانی.

برای کسی مهم نیست که طرح تکریم ارباب رجوع یعنی چه ؟

می گویند روابط عمومی اداره اش را تبدیل به خانه ای شیشه ای میکند به نحوی که درونش برای بیرون نشینان و برونش برای اهالی درون  دیدنی باشد ، این باور در این حوالی بی معناست..

در این نواحی روابط عمومی یعنی شناخت موقعیت به نفع افراد. سازمان برود کشکش را بسابد. مهم خودم هستم پس جمال ارتباطات را عشق است. باید رگ خواب بزرگان را یافت.

برایم جالب است هر سال  روابط عمومی های برخی سازمان ها به عنوان روابط عمومی برتر معرفی می شوند .اینان در سطح کشور به ظاهر خوش درخشیدند ولی در سطح شهرستان از آنان اثری نیست. منظور از وجود روابط عمومی در اداره  وابسته به آن سازمان درهر شهر است.

روابط عمومی هنر هشتم است باید در خدمت مجموعه و مخاطبان آن باشی.حالا می خواهد توجیه محور باشی و یا ان که با خود انتقادی به بالندگی برسی.امید که کسی به فکر ما شهرستانی ها باشد

این رشته سر دراز دارد تا بعد!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/20

آیا باسوادم ؟

امروز با این سوال آغاز شد: آیا باسوادم ؟

گذر 37 ساله عمر را مروری می کنم.معیارهای باسواد بودن  در پیش چشمانم رژه می روند.در کجا این دنیای خاکی قرار گرفته ام ؟ چه کاره ام ؟چه انبانی بر دوش دارم؟ چه توشه ای اندوخته ام؟

در عالم بی سوادی  به کجای این شب ذیجور در آویزم قبای ژنده خود را ؟

چه کسی باعث شده  تا نسل من بدین فرجام برسد؟ شاید این سوال بی جا باشد و من نباید از قول نسلی خاص حرفی خاص بگویم.ولی عزیزان این روزها بد جوری در اندیشه ام. چرا و چرا. مدام سوال و و مدام سوال های بی جواب. حسرت وقت های از کف رفته.

میزان تسلط به زبانی خارجی  ؛ صفر.

میزان آشنایی با متون کهن ؛ صفر.

میزان غور و تفحص در ادب معاصر ؛ صفر. و هزاران صفر دیگر!!!!

 و این ها همه در حالی است که مثلن مهندسی ! مثلن کتاب خوان هستی و مثلن روزنامه نگاری!

باید آرزو کرد که بار دیگر  متولد شویم . آزمون ها ی عرصه دانش اندوزی با شکست ها پیاپی پشت سر نهاده ام.

شاید شما خوانشگر گرامی این نوشتار را یاوه بینگاری و با لبخندی از سر تمسخر مرا بنوازی.شاید نوشته را باور کنی و همدردی کنی و شایدهای بسیار دیگر.ولی هر چه هست  هلاک عقل است به گاه اندیشیدن.

لحظاتی قبل مصاحبه استاد کزازی را با روزنامه قدس خواندم. به زبان های متعدد مسلط است. خود را امثال او مقایسه می کنم. من کجا و  کزازی ها کجا؟!

برنامه کوله پشتی شبکه سوم با اجرای مجری مسلطی چون حسنی در حال پخش است. مهمان این برنامه  دکتر نبوی است. جوانی است متولد 54 که دو لیسانس حقوق و ادبیات فارسی دارد و دارای دکترای فلسفه است.به چند زبان مسلط است. بر عمر بر بادرفته افسوس می خورم.

نا شکر نیستم. خیلی وقت ها و خیلی جاها از زندگی لذت بردم.خیلی چیزها خوانده ام ولی هنوز اندر قدم اول خم اول کوچه عشقم.

بارها نوشته ام که وازگانی را آرزومندم که آتش در جانم زنند. غلام  ثانیه های هستم که به وادی حیرت و طلب دعوتم نمایند.

دوستان بی سوادی بد دردی است.می توانم  فقر و نداشتن بسیاری از امکانات را  تحمل کرد ولی در این سیر آفاق و انفس با بی سوادی چه کنم؟

واگویه مرا در این گاه نوشت به بزرگواری خودتان ببخشید. همین و بس.

بعد التحریر:

امروزی عزیزی از تهران تماس گرفت و مرا به زندگانی بزرگانی چون مرحوم محیط طباطبایی ارجاع داد. از زندگان هم اشارتی داشت به فرزانه درد آشنا جناب استاد دهباشی.

قصد داشتم سری به وبلاگ بزنم و مطلب فوق را بیافزایم که دیدم جناب دکتر احسنی قهرمان از سر مهر  با بنده هم دردی فرموده اند. دکتر ممنون.

خسرو احسنی قهرمان:

اینا جواب شکسته نفسی های شما نیست ولی همین جوری فوری به نظرم می رسه روانشاد محمد قاضی مترجم دون کیشوت و کسی که اواخر در دانشگاه هم سخنرانی می کرد و از پیشکسوت هاست فقط دیپلم داشت مسعود بهنود که روزنامه نگار صاحب سبک و متخصص تاریخ معاصره فقط دیپلم داره زنده یاد احمد شاملو بزرگترین های شعر معاصر دیپلم داره خوب شما مدرکت از اون ها بالا تره حالا فضای بلاگ رو نمی گیرم و دعوا برای درود یا لعنت فرستادن به شخصیت ها راه نمی اندازم .خیلی از تاریخ ساز های اندیشه رو می تونم مثال بیارم که فقط لیسانس دارن. شما این بحث مدرک گرایی رو نباید درونی کنی اون کمبودی که تو احساس می کنی کمبود فرخنده ایست من هم در این احساس با تو مشترکم ولی زیاده روی باعث از دست دادن اعتماد به نفس می شه. نظر پوپر خیلی پند آموز است منو پوپر از دوالیسم جهل و دانایی نجات داد. سرچشمه های نادانی در کتاب حدس ها و ابطال ها. این باور کن مهمه و تبعات اجتماعی هم داره اگه تو فرض کنی که دانایی و نا دانی دو چیز مانع الجمعند و می شه به شکل ساده و خطی و بدتر بدتر از آن با مدرک اندازش گرفت. من اصلا دید رادیکال تر دارم کی گفته که دانش کمیته و می شه متراژش کرد؟ اگه جنبه کیفی داشته باشه چطور بدون کمی کردنش می شه اندازش گرفت؟ آخرش هم بگم آدم ها بالاخره در درک و فهم با هم فرق دارند اگر بهره هوشی یا هر چیزای دیگشونو اندازه بگیری. ولی قانع شدم مثل خیلی های دیگه که این میان مدرک فقط یک عامله نه بیشتر.

برادرم کاظم :

سلام داداش
من هم برنامه کوله پشتی را دیدم و این حس تو را در رفتار مجری می یافتم . بد جوری غبطه می خورد. ولی جنابعالی شورش را در آورده ای! اگر قضیه زبان است که کاری ندارد درکمتر از شش ماه راه افتاده ای کافی است توی اتاقت زبان را گوش کنی و کارهات را انجام بدی بعد از چندی گوشت آشنا می شود. با چت هم می توانی تقویت شوی و... متاسفانه الان دانستن زبان یک کلاس شده. جنابعالی همین بحث ادبیات محلی را خوب پی بگیری شاهکار است که شکر خدا داری انجام می دهی . برنامه خوبی هم برای ادمه تحصیل ریخته ای . یا علی

 

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/04/18

زلزله و روایتی دیگر از مرگ و زندگی!

سلام.  لحظاتی قبل زلزله آمد.نماز را خوانده بودم و در خواب ناز به سر می بردم که جیغ و داد همسایه از خواب بیدارم کرد. همسایه به سختی فریاد می کشید. گویی نفس هایش از سینه اش بیرون نمی آمد.تصور کردم که زن و شوهر با هم دعوا نموده اند.همسرم به دنبال چادرش می گشت.هنوز زلزله را باور نکرده بودم.چراغ را روشن کردم.هیچ لامپی تکان نمی خورد. به یاد زلزله خرداد ماه رودبار  افتادم.سال 69.به همسرم اطمینان دادم که کانون زلزله این دور و برها نبوده است.بچه ها  خواب بودند.به نیت کمک به همسایه در اپارتمان را باز کردم. طبقه سومی هم با شلوارکش پریده بود بیرون. بنده خدا همسرش پتو را به دور خودش پیچیده بود. زن همسایه طبقه پایینی هنوز جیغ می کشید. باورم نمی شد.گویا عمق فاجعه بیشتر از انی بود که می نمود. بار دیگر با چراغ ها ور رفتم. از قطع برق خبری نبود. تلفن ها هم وصل بود. زن های ساختمان برای زن همسایه آب قند درست کردند. به گمانم حول و حوش سه و پنج- تا سه و ده دقیقه بامداد بود.

به منزل بابا زنگ زدم پیرمرد نماز ایات می خواند. به منزل پدرخانمم هم زنگ زدم آن ها می گفتند که دوبار زلزله شده است.

الان همه در حیاط نشسته اند و دارند به اوضاع پیش آمده می خندند.من هم از فرصت استفاده کردم و سری به اینترنت زدم تا مثلن اطلاع رسانی کرده باشم.

امید که منتقدان حقیر این موضوع را سیاه نمایی ندانند. راستی مرگ چقدر نزدیک است ، مگر نه؟

چند روز پیش یه پیرمرد متدین دستانش را رو به آسمان کرد و گفت :  با این همه قتلی که تو این شهر داره پیش میاد بایدمنتظر زلزله باشیم.

به خنده گفتم چرا ؟گفت : کاشمر شهر دینمداری است که داره بد جوری پر شر و شور میشه.

این هم روایتی دیگر از مرگ و زندگی!

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر