تبليغاتX
واژه نویس

85/03/31

تعطیلی بچه ها .. گل آقا

 بعضی چیزها یهو آوار میشه رو روح و روان آدم . خواندن نشریه « بچه ها .. گل آقا » از جمله برنامه های آخر هفته من و دخترکانم  محسوب می شد. آری تعجب نکنید من 37 ساله با دو فرزند 10 و 5 ساله از علاقه مندان این نشریه بودیم و اگر خبر تعطیلی اش دروغ باشد (که امیدوارم این طور باشد)  همچنان هستیم. پوپک صابری  می خواهد راه پدرش را در موسسه گل آقا ادامه دهد. امیدوارم موفق شود . ولی آن طور که شنیدم گویا به علت مشکلات مالی و همان حرف تکراری کمبود کاغذ این نشریه تعطیل گشت. خداکند ماه نامه و سالنامه اش به این فرجام دچار نشود. آخر هفته را بی کاریکاتور و صفحه عمران صلاحی چه کنیم؟

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/31

برای دل من وشما

برای دل من و شما
نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/31

سلام.

1-   پیرو نظر جمعی از دوستان وبلاگ « نامه کاشمر »  راه اندازی گردید. دوستان کاشمری را در این مجموعه جدید لینک خواهم نمود. در این گاه نوشت لینک های این عزیزان حذف شد.البته دوستان  خبرنگار و سایت داران همچنان مهمان واژه نویس خواهند بود.

2-   توفیق رفیق افتاد وبه لطف یکی از دوستان فیلم «رمز داوینچی » روئیت گردید. حس و حال خاصی حادث نگردید. از بازی افتضاح تام هنکس حالم گرفته شد. البته مطالعه  کتاب رمز داوینچی  را به شما عزیزان توصیه می نمایم.در وادی نماد شناسی و رمز کاوی جالب است.

3-  این روزا  درگیر خوانش«نامه باستان » اثر «میرجلال الدین کزازی » هستم. اصرار استاد کزازی در کاربرد واژگان  فارسی بسیار جالب است. جالب تر از آن تلاش ایشان در واژه سازی است. احاطه ایشان بر متون کهن فارسی و زبان پهلوی قابل تحسین است.شاهنامه از منظر کزازی هویت ایرانی جماعت است. افسوس می خورم چرا این نامه نامور در نزد جوانان  نا آشناست.دوستی می گفت : اگر روزگاری یک ژاپنی و یا والت دیسنی کارتونی بر اساس داستان های شاهنامه ساخت تعجب  نخواهم کرد. بازی های رایانه  فراوانی می توان بر اساس داستان های این کتاب ساخت.به گمانم فقط بانوی فرهیخته عرصه تئاتر سرکار خانم پری صابری از بضاعت  موجود در این کتاب بهره برده است.البته باید به کارهای بزرگانی چون بیضایی هم باید اشاره نمود. هرچه هست شاهنامه گرچه آخرش خوش است ولی در این روزگار اوضاع شاهنامه شناسی خوش نیست.

4-  دوست نادیده و بزرگوارم جناب استاد درویش حقیر را  در وبلاگ معروفش « مهار بیابان زایی »مشمول لطف خود نمودند. جز عرض سپاس چه بگویم.یار چه کند اگر خدمت یاران نکند. امید که صحرای دلش سبزتر از همیشه باشد و بیابان گردی هایش مملو از خاطرات خوش و خوش تر باشد.

5-  می خواستم در مورد بازی ایران و آنگولا و جدیدترین اس ام اس ها هم بنویسم که ... بی خیال.و توفیق از اوست.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/26

خون دل درویش و حکایت بیابان زدایی و خاطره باباجی

 

بیست وهفتم خرداد ماه جناب درویش عزیز روز جهانی بیابان زدایی است، یعنی آشنا شدن با خون دل های که امثال استاد درویش نوش جان می فرمایند.صمیمانه برای جناب درویش و یارانش و تمام کسانی که مشفقانه برای حفظ و احیاء محیط زیست این مرزوبوم تلاش  می کنند ، موفقیت و بهروزی و صبرجمیل آرزومندم. جناب درویش عزیز حسب ارادت نوشتار ذیل تقدیم حضور می گردد:

پدر بزرگ از اجداد دامدارمان بارها برایم صحبت کرده بود. او که قرنی را پشت سر گذاشته بود می گفت : از بیرجند تامشهد و از تربت جام تا جلگه رخ و گاهی اوقات طرفای جوین و نقاب را با  گوسفندان مان در رفت و آمد بودیم.انواع گیاهان دارویی را می شناخت. راز عمر طولانی اش را در مصرف کردن انواع جوشانده می دانست. عاشق عرقیات گیاهی بود .او به قول خودش  برای صحرا و دشت و هامون  احترام خاصی قایل بود. می گفت :  اگر دامدار ها حرمت صحرا را می داشتند حالا اطراف سرسبزتر از حالا بود.

 می گفت: بر هر دامداری واجب است که اگر از صحرای می گذرد برای ساعتی گوسفندانش را در آن جا بنشاند.او از گله ها پانصد تا چند هزار راسی صحبت می کرد. تصور بفرمایید چه حجم بالای از کود حیوانی نثار صحرا می شد.می گفت : باید کنار هر حوض و آب و پیری درختی کاشت تا راهنمای عابرین صحرا باشد.می گقت :هر مور و ملخی مال یک صحراست نباید آن را به جایی دیگر برد

.می گفت : در هر صحرای درختی خاص رشد می کند. دل صحرا پراز آبه باید با قنات آب را به گیاه  و جانور و انسان رساند. می گفت :قدیمی ها یه کوزه پای نهال می گذاشتند تا ریشه های درخت از آب کوزه بهره ببرد. مرد صحرانورد هر از چند گاهی باید کوزه را پر آب کند. می گفت : باید تو شیب تپه ها گودالی نه چندان عمیق حفر کرد و آن را چند سالی به حال خود رها نمود تا مملو از خار و خسک و لاش حیوانات و خاک باد آورده شود. حالا این گودال جایگاهی مناسب برای نهال کاری است.

پدر بزرگ که باباجی خطابش می کردیم از افسانه های صحرا هم بسیار می گفت . از سکینه نوردی که صحرا نورد بود و در هزار گوشه صحرا  نام و نشانش حیرت زا بود. از حسنای موطلایی که هفت صحرا را به طرفه العینی طی می کرد و عشاق را به هم می رساند .از هول و هراس بیابان و از هزار و یک ناگفته دیگر.

جناب درویش شاید این مطلب به روز بیابان زدایی بی ربط باشد. که هست. ولی می شود آسمون و ریسمون را به هم بافت ، نمی شود ؟ ما که کردیم شد!! از شوخی گذشته به گمانم قدیمی ها حرمت آب و باد و خاک و اتش را به طور طبیعی بهتر از ما ادا می کردند.امید که عزمی ملی و به دور از شعار را در امر بیابان زدایی شاهد باشیم اگر توسعه به اصطلاح صنعتی بگذارد.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/26

حکایت تلخ رئیس و گدا

صبح یک روز ، رئیس انجمن شهر در اطراف ویلای انجمن قدم می زد. ناگهان گدائی ژنده پوش را دید، با دیدن صورت پریده گدا، رئیس از او پرسید: چه می خواهی؟ گدا متوجه نشد که او رئیس است، پوزخندی زد و جواب داد:لاف زنی مکن! تو که خدا نیستی، چطور می خواهی خواسته مرا براورده کنی؟ حرف های گدا آقای رئیس را به خشم آورد و گفت:از تو پرسیدم، حتما چنین توانائی دارم. من رئیس هستم، تمام شهر در دست من است. خوب،بگو ببینم، بالاخره تو چه می خواهی؟

گدا کاسه اش را به رئیس نشان داد و گفت: آسان است،با هر چیزی که می توانی ، این کاسه را پر کن . رئیس خندید و گفت: ای، گدای بیچاره، این آسانترین درخواست برای من است. به یارانش دستور داد که سکه بیاورند و کاسه را پر کنند.

یارانش به تالار انجمن باز گشتند و مقادیری  آوردند. اما بر خلاف توقع همه، سکه ها بعد از ریختن به داخل کاسه ، فورا ناپدید شدند. چند بار این کار تکرار شد ، اما کاسه کماکان خالی بود.

مردم از شنیدن این خبر، از نقاط مختلف  شهر جمع شدند و مسابقه رئیس و گدا را تماشا می کردند.رئیس مغرور نمی خواست جلوی مردم حیثیت خود را از دست بدهد . لذا گفت:من از دست دادن سراسرشهرم را به باخت در برابر یک گدا ترجیح می دهم . سپس یاران  او خزانه انجمن  را آوردند و داخل کاسه گدا انداختند. اما همه چیز در یک لحظه ناپدید شد. مردم مات و مبهوت به این دو رقیب نگاه می کردند تا عاقبت رئیس سرش را پایین انداخت و گفت: تو پیروز شدی . اما لطفا راز این کاسه را به من بگو .

گدا خندید و جواب داد: رازی در میان نیست ، کاسه من با چیزی که از " طمع" باطنی انسان درست شده باشد پر نمی شود .

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/24

رشوه با کلاغی در چاه

سلام.

1-  پدیده رشوه و رشوه خواری برای مان عادی شده است. هر روز خبری و روایتی از این مهم می شنویم. مجلس هم  مصوب کرد حضور خبرنگاران را در دادگاه های افراد مبتلا به مفاسد اقتصادی .گویا از ده میلیون تومان به بالا حکم فساد اقتصادی را دارد.

در محافل مختلف شهر چیزهای عجیب و غریب از بعض اخبار از ما بهترون به گوش می رسد. به نظرم این اخبار بسیار وحشتناک است. از این خبرها در می گذرم و همین قدر بسنده می کنم که بساط کارچاق کنی به راه است و مراحل واگذاری قانونی بعضی جاها رعایت نمی شود و بعضی ها یقین دارند که امروز در حال خدمت در فلان جا هستند و پس فردا  باید به فکر هفت نسل بعد خود باشند. البته بعضی ها هم از الان به فکر هفت نسل بعد از خود هستند.

2-یه کلاغ بدجنس طی یک عملیات انتحاری خودش را به سیم های انتقال برق دانشگاه زد و پرهایش سیخ شد و برق بخش عمده ای از دانشگاه قطع شد و موتور چند کولر سوخت و هم زمان یک لوله آب در کنار در ورودی دانشگاه ترکید وووو و شد حکایت سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد. بیچاره دانشجویان حاضر در خوابگاه و خیل کارمند و هیات علمی و دانشجو!!!!البته برق دقایقی بعد از عملیات آقا یا خانم کلاغه وصل گردید و لوله آب طرفای عصر رفع مشکل شد و روز بعد آب وصل شد.

3-به کسی برنخورد:دیروز خدمت یکی از صاحب نظران فرهنگی کاشمر بودیم و در باره مدیریت شهری کاشمر و مباحث شیرینی چون برنامه ریزی شهری ، مبلمان شهری ، جذب گردشگر وووواز محضر ایشان فیض می بردیم که مطرح شد این حکایت به اصطلاح طنز تلخ :در میدان مرکزی شهری چاهی بود و خلایق بی خبر و هر از چند گاهی فردی یا افرادی در درون چاه جا خوش می کردند  و دست و پایی و یا گردنی می شکست.حضرات انجمن شهر گرد هم جمع شدند تا بنا به درخواست مردم کاری بنمایند کارستان.اولی پیشنهاد کرد که اعضای فرهیخته انجمن با هوشیاری و به منظور خنثی سازی بوق های تبلیغاتی ریز و درشتی که در درون و برون شهر بر له و علیه آن ها کار می کنند کاری خاص و ماندگار و مطابق استاندارد های تعریف شده بنمایند.دومی گفت : آمبولانسی در جوار چاه مذکور به طور ثابت مستقر سازیم. سومی گفت : این کار یعنی دادن فرصت به دشمن به جای این کار باید مرکز اورژانس را در جوار چاه احداث نماییم. چهارمی با خنده ای شبه زهر خند گفت : آب به آسباب دشمن مریزید مگر مریضید. بیایید در امر مردم محوری بیمارستانی در جوار چاه احداث نماییم تا  سرانه خدمات پزشکی دیارمان را هم افزایش دهیم. همه با تحیر نبوغ موجود در این ایده را ارزیابی می کردند که ناگاه  مستخدم مجموعه در حین توزیع موز و نسکافه گفت: چرا چاه را پر نمی کنید.انجمنیان گویی پرده از مقابل نگاهشان برافتاده جملگی احسنی گفتند و به اتفاق آراء کلام مستخدم را تصویب کردند و مقرر گردید چاه را پر نموده آنرا در جوار تنها مرکز درمانی شهر حفر نمایند تا منبعد مجروحان فتاده در چاه در اسرع وقت درمان شوند.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 

85/03/21

حکایت خرافات و باخت ایران

بیچاره فردوسی پور

سلام. یه اس . ام اس اومد که به طنز تبریک می گفت پیروزی تیم مکزیک رو.نوشته بود به لطف گزارشگری چون فردوسی پور مکزیک برنده میدان است.

خرافاتی نیستم و به فردوسی پور احترام می گذارم. ولی در عالم طنز این پیش بینی جالب بود . از ساعت 5/4 عصر درگیر تهیه گواهی نامه های دوره های ضمن خدمت  اعضای هیات علمی دانشگاه بودم . یکی از دوستان تماس گرفت و گفت : ده دقیقه از شروع بازی گذشته بیا بازی رو نگاه کن.

آماده شدم که برای دیدن بازی بروم که  یکی از بچه های انتظامات گفت : فلانی فردوسی پور گزارشگره نرو. خندیدم.

وقتی به سوی منزل در حرکت بودم یکی از دوستان دعوتم کرد  تا در مغازه اش بازی را ببینم. یه مشتری اومد و نمک خواست. دوست فروشنده ام متوجه نشد. به کمک خریدار رفتم . او سر تکان می داد و ما مشتاقان فوتبال را مسخره می کرد . علت را جویا شدم . کمی خندید و گفت : من که حالیم نیست ولی پسرم که توی دانشگاه ورزش می خونه می گه ایران می بازه چون فردوسی پور گزارشگره.

موقعی که دو تیم مساوی شدند نعره های از اطراف مغازه به گوش رسید. شتابان به میانه مغازه خیز برداشتیم و از در آنسوترک را نگریستیم. جمعیت بر در حاشیه پیاده رو بر صندلی ها نشسته بودند و از ورای ویترین نمایندگی سونی نظاره گر بازی بودند.یکی از پنجره ماشینش سرک کشید و داد زد: مواظب مغازه ات باش. مردم وقتی باختمون رو ببینن ویترینت را داغون می کنن.

یک پرسید مگه مردم مرض دارن. همه با او همراهی کردند. ولی یکی از آن سوی خیابان داد زد: مردم علافید گزارش گر فردوسی پوره.

باورتان نمی شود اگر بگویم در خلال دونیمه تا به خانه برسم از چهار نفر دیگر هم شنیدم که ایران بازنده است به لطف فلانی.

دلم به حال  فردوسی پور بیچاره سوخت. او یک لحظه از رحمان رضایی تعریف می کرد و لحظه ای بعد بر او خرده می گرفت. بار عاطفی وحشتناکی به لطف ریتم گزارش او بر سر همه آوار شده بود. سوختگی دل و دماغمان ادامه داشت تا گل دوم.

وقتی ایران گل زد برانکو به رقص آمد. مربی مکزیک هم رقصید اما این کجا و آن کجا.

نوشته شده توسط بی تقصیر در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر